Part

Part ⁶⁸
ا.ت ویو:
خنده خسته ای سر داد و بو*سه ای روی ل*بام زد پیشونیش رو بو*سیدم که کم کم چشماش رو بست و به خواب رفت..توی خواب نگاهش میکردم..انقد غرق نگاه کردن بهش بودم که متوجه نشدم کی خوابم برد

صبح با صدای باز بسته شدن کشو های اتاق چشمامو باز کردم..توی جام نشستم و نگاه اطراف کردم که دیدم جونگ کوک داشت دنبال چیزی میگشت با صدای گرفته و خوابالود لب زدم
ا.ت:چی شده؟
جونگ کوک برگشت سمتم گفت
کوک:صبحت بخیر
سرم رو تکون دادم که گفت
کوک:دنبال چند تا پاکت نامه هستم
با دستم کشو اخری میز رو نشون دادم و گفتم
ا.ت:فکر کنم توی اون باشه
جونگ کوک کشو رو باز کرد و چند تا پاکت نامه از داخلش دراورد و گفت
کوک:ممنونم
ا.ت:اووم باشه
جونگ کوک خنده ای کرد و رفت روی مبل توی اتاق نشست و نامه هارو گذاشت روی میز جلوش و شروع کرد به خوندن و زیر رو کردن بنامه ها از کارش سردر نیاوردم و بلند شدم و رفتم حمام..

بعد حمام لباسی تمیز زیبا پوشیدم و موهامو خشک کردم و رفتم روی مبل روبروی جونگ کوک نشستم جونگ کوک سرش رو بلند کرد نگاهم کرد و دوباره مشغول شد..مدتی بود که سرش پایین بود ولی هیچ کاری نمیکرد..رفتم کنارش و دستمو گذاشتم روی کتفش گفتم
ا.ت:حالت خوبه
جونگ کوک دستشو بلند کرد و کمرمو گرفت و کنار خودش نشوند و در گوشم گفت
کوک:تو نمیگی با این لباسایی که میپوشی دلم میخواد همین جا کارت رو تموم کنم..
تازه دقت کرده بودم بدنش داغ بود و چشماش خمار لبخندی جذاب زدم گفتم
ا.ت:زنی که دل شوهرش رو نبره زن نیست که
جونگ کوک لبخندی زد و صورتشو مماس صورتم کرد و بو*سه عمیقی روی ل*بهام گذاشت..قبل از اینکه کار دیگه‌ای بکنه در به صدار دراومد
:اقا وقت صبحانست
جونگ کوک زیر لب چیزی بهش گفت که متوجه نشدم..از کنارش بلند شدم و روبروش ایستادم گفتم
ا.ت:بیا بریم برای صبحانه
جونگ کوک از جاش بلند شد و دستمو گرفت و رفتیم سمت سالن غذاخوری..امروز هم هاری سر میز صبحانه نبود..چند روزی بود که سر وعده های غذایی نمیومد یا بهتره بگم کاملا غیبش زده بود..اهمتی ندادم و شروع کردم به خوردن صبحانم..بعد از صبحانه توی بالکن ایستاده بودم و بارش برف رو نگاه میکردم..دونه های برف اروم اروم روی موهام فرود میومدن..کل حیاط عمارت پوشیده شده بود از برف واقعا زیبا بود..
محو تماشای بارش برف بودم که گرمای چیزی رو پشتم احساس کردم قبل از اینکه برگردم توی حصار دست های جونگ کوک گیر افتادم و دیگه نتونستم برگردم..جونگ کوک چانه اش رو روی شونه هام گذاشت و در گوشم گفت
کوک:زیبای من سرما میخوری
همونجور که پشتم بهش بود گفتم
ا.ت:تا اغوش تو هست سرما رو احساس نمیکنم
جونگ کوک خنده تو گلوای کرد و بو*سه ای روی گرد*نم گذاشت و

ادامه دارد
💋🍷❤
دیدگاه ها (۱)

Part ⁶⁹ا.ت ویو:جونگ کوک خنده تو گلوای کرد و بو*سه ای روی گرد...

Part ⁷⁰ا.ت ویو:در پاکت رو باز کرد و از داخلش چند تا عکس برون...

Part ⁶⁷ا.ت ویو:روز پنچم توی راهروی عمارت درحال نگاه کردن به ...

Part ⁶⁶ا.ت ویو:نگاهش کردم گفتما.ت:کجا قراره بری؟ کوک:باید بر...

قلب یخیپارت ۱۰از زبان ا/ت:غذامون تموم شد منم میخواستم برم دس...

هرزه ی حکومتی پارت ۱ویو ا/ت با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم با...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط