{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درد من را بگذارید به شیدایی خویش

درد من را بگذارید به شیدایی خویش

ساغرم را بگذارید به اغوایی خویش


چه هراسی ست مرا درد دمادم بدهند؟

خو گرفته به غمم صرف شکیبایی خویش


عشق فرموده که رسوای جهانی بشوم

حال من را بسپارید به رسوایی خویش


همچو فواره که در اوج بیفتد ز غرور

در سقوطم ز نفس های تماشایی خویش


من همان خشت فرو ریخته از زلزله ام

که دگر نیست در اندیشه ی برپایی خویش


بعد مرگم بنویسید که عهدش نشکست

تا ابد ماند وفادار به تنهایی خویش
دیدگاه ها (۱)

پریشان تو ام هرچند می دانم نمی دانیچه حالی دارد ای گیسوکمند ...

می خواهم از نگاه تو هر اتفاق راهر اتّفاق تازه و دور از فراق ...

به هم بزن شکر و آب و آبلیمو رابیا به رقص در آر آن همه النگو ...

شاعری خسته ام از دست تو بیمار منمراوی چشم تو در این همه اشعا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط