#فراموشم_کن:)
#فراموشم_کن:)
+واااای خدا . ببین چیشد!!!
- آه ببخشید... خوبین؟
سرمو بلند کردم تا ببینم صدای کی بود.
یه آقای قد بلند با یه حوله دور گردنش داشت بهم نگاه میکرد. عرق از سر و صورتش می ریخت .
وای خاک بر سرم!
سینه این بود رفتم توش؟
از خجالت لبمو گزیدم و روی زمین نشستم تا وسایلو جمع کنم.
اونم نشست و گفت :
- بذارین کمکتون کنم..
+ نه ممنون. چیزی نیست خودم جمعشون میکنم
سرم پایین بود و موهای بلندم روی صورتم پخش شده بود و نمیتونست صورتمو ببینه
برخلاف حرفم وسایلو جمع کرد و گذاشت شون تو جعبه.
بلندشون کرد و گفت :
اینا که سنگینه! بذار کمکت بیارمشون برات.
اومدم مخالفت کنم که گفت :
- نه نیار که اصلا خوشم نمیاد.
جلوتر رفت و گفت :
-کجا ببرمش؟
پشت سرش رفتم و به اتاقم اشاره کردم و گفتم :
اینجا!
شکاک به صورتم نگاه کرد و با اکراه وسایلو گذاشت تو اتاق.
اومد سمتم و سرشو تا صورتم خم کرد .
سرمو بردم عقب.
یه جوری نگاه میکرد.
وا. این چشه؟ چرا به من زل زده؟
- عــــــــا من تو رو جایی ندیدم؟
+ اوووم چرا! دو دقیقه پیش تو راهرو 😐
خنده ای کرد و گفت :
- بنظرم آشنا میزنی!
یکم به صورتش دقت کردم.
راست میگه برای منم آشناس! ولی منکه تازه اومدم اینجا :/
+ اووم فکر نکنم. من تازه اومدم اینجا °-°
- عااا که اینطور . بازم معذرت می خوام
+ نه ... نه من ندیدم!
- خب کاری با من نداری؟
(چی کار مثلا؟ 😐💔)
+نه
- خدافس
و از اتاق رفت بیرون
بعد رفتنش دویدم سمت حموم تو اتاقم....
به قران نظر ندید پارت نمیزارم دیگه😐
https://wisgoon.com/pin/35534250/
این پست برای نظر همیشه بازه
+واااای خدا . ببین چیشد!!!
- آه ببخشید... خوبین؟
سرمو بلند کردم تا ببینم صدای کی بود.
یه آقای قد بلند با یه حوله دور گردنش داشت بهم نگاه میکرد. عرق از سر و صورتش می ریخت .
وای خاک بر سرم!
سینه این بود رفتم توش؟
از خجالت لبمو گزیدم و روی زمین نشستم تا وسایلو جمع کنم.
اونم نشست و گفت :
- بذارین کمکتون کنم..
+ نه ممنون. چیزی نیست خودم جمعشون میکنم
سرم پایین بود و موهای بلندم روی صورتم پخش شده بود و نمیتونست صورتمو ببینه
برخلاف حرفم وسایلو جمع کرد و گذاشت شون تو جعبه.
بلندشون کرد و گفت :
اینا که سنگینه! بذار کمکت بیارمشون برات.
اومدم مخالفت کنم که گفت :
- نه نیار که اصلا خوشم نمیاد.
جلوتر رفت و گفت :
-کجا ببرمش؟
پشت سرش رفتم و به اتاقم اشاره کردم و گفتم :
اینجا!
شکاک به صورتم نگاه کرد و با اکراه وسایلو گذاشت تو اتاق.
اومد سمتم و سرشو تا صورتم خم کرد .
سرمو بردم عقب.
یه جوری نگاه میکرد.
وا. این چشه؟ چرا به من زل زده؟
- عــــــــا من تو رو جایی ندیدم؟
+ اوووم چرا! دو دقیقه پیش تو راهرو 😐
خنده ای کرد و گفت :
- بنظرم آشنا میزنی!
یکم به صورتش دقت کردم.
راست میگه برای منم آشناس! ولی منکه تازه اومدم اینجا :/
+ اووم فکر نکنم. من تازه اومدم اینجا °-°
- عااا که اینطور . بازم معذرت می خوام
+ نه ... نه من ندیدم!
- خب کاری با من نداری؟
(چی کار مثلا؟ 😐💔)
+نه
- خدافس
و از اتاق رفت بیرون
بعد رفتنش دویدم سمت حموم تو اتاقم....
به قران نظر ندید پارت نمیزارم دیگه😐
https://wisgoon.com/pin/35534250/
این پست برای نظر همیشه بازه
- ۶.۷k
- ۱۳ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط