{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود

من را به گناهی که " نگاه تو " درآن بود
بردند سر دار و .....تو انگار نه انگار !

اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار

دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....توانگار نه انگار

دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....توانگار نه انگار

جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....تو انگار نه انگار

با عشق تو میمانم و میمیرم اگر چه...
من می شوم آزار و....تو انگار نه انگار
دیدگاه ها (۱)

میان ماندن و نماندنفاصله تنها یک حرف ساده بوداز قول منبه بار...

شاعر که شدم،نردبانی بلند بر می دارم،پای پنجره ی پرسه های پسی...

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشدتا از نبود و بودم، کس را ...

گویا گم شده اممدتی ست دراز که در تردیدمدرست در کانون گمراهی ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط