{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول: چشم پنهان

پارت اول: چشم پنهان

مدتی بود که کاکاشی، اصلا حس خوبی نداشت و احساس امنیت نمیکرد. هر جا که راه میرفت، یک استرس درونی به او میگفت:'یکی داره تعقیبت میکنه کاکاشی، یکی داره نگات میکنه' و این قضیه روز به روز بیشتر مشکوک میشد. کاکاشی، تنها توی یک خانه ی معمولی توی یک شهرستان کوچک زندگی میکرد، جایی که بیشتر شبیه روستا بود. درخت ها بیشتر از ساختمان ها بودند و راه خانه تا دانشگاهش منظره ی خوبی داشت. اوایل، همه ی اینها نکات مثبت بودند تا اینکه حس ششم کاکاشی شروع کرد.
او حس میکرد چیزی یا کسی، چند وقتی است او را زیر نظر دارد، انگار زیر ذره بین بود. حسش قشنگ به کاکاشی منتقل میشد.
توی اشپزخانه موقع اشپزی، مدام نگاه یکی را روی خودش حس میکرد.
توی خیابان موقع پیاده روی، انگار یک شخص نامرئی دنبالش میامد.
توی مرکز خرید موقع خرید کردن، باز هم ان حس خفه کننده ولش نمیکرد.
فکر کرد دیوونه شده، ولی نه. اوضاع نه تنها بهتر نمیشد، بلکه روز به روز شدید تر هم میشد.

صدای پرنده ها پیچید توی گوش کاکاشی، اول صبح بود و او باید میرفت دانشگاه. خودش را کمی کش و قوس داد و تصمیم گرفت از تخت بیاید پایین.
K:"تازگیا چشمام خوابالو تر دیده میشه. به ورزش نیاز دارم."
او به خودش توی اینه نگاه کرد و گفت. بعد کشو را کشید تا تی شرت سفیدی که میپوشید برود دانشگاه را بردارد. ولی...تی شرت انجا نبود. چشم های کاکاشی گشاد شد.
شاید با خودتون بگید اوووو برو بابا خیلی مسخره س احتمالا یجا دیگه انداختتش، ولی خب، باید بگم:
کاکاشی فرد خیلی مرتبی بود و همه چیزش همیشه سر جایش بود.
و دوم اینکه کاکاشی همین دیشب تی شرت تازه شسته شده را تا کرد و گذاشت توی کشو.
حس ششم کاکاشی، تا الان فقط حضور یک نفر را حس میکرد. ولی الان دیگر مطمئن شده بود که چیزی یا کسی...لباس را از توی کشو برداشته.
همین قضیه ذهن کاکاشی را درگیر کرد، سریع یک قهوه با یک صبحانه حاضری خورد و از خانه زد بیرون.
K:"چرا؟ این حس دیگه چیه؟ اینجا که کسی نیست. هیشکی نگات نمیکنه کاکاشی، انقد اضطراب اجتماعی نگیر."
ولی خب این 'هیچکس' در واقع خودش یک شخص بود. شخصی که از لا به لای درخت ها و بوته ها، کاکاشی را تماشا میکرد. دوتا چشم پنهان.
?:"حیحی، لباسشو عوض کرده. رنگ سبز بهت میاد کاکاشی."
دیدگاه ها (۱۴)

پارت اول: مدرسه راهنمایی، مرکز شهرSa:"حتی نمیتونی از خودت دف...

خواز اونجایی که ساسوناروعه تموم شد ولی من هنوز ایده هام ته ن...

پارت ۲۲اوبیتو روی صندلی توی حیاط بیمارستان نشسته بود، به سوا...

پارت ۱۷کاکاشی داشت تمام تلاشش را میکرد تا اره برقی ای را که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط