{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#theheartofsea

#theheartofsea
#Seventhpart
#Minsung


فلیکس به یکی از قفسه ها تکیه داد و دست به سینه به مینهو که در به در دنبال یه کتاب بود نگاه کرد
(مینهو هیونگ...دلیل نمیشه که وقتی اون یه هانه از دریا نوردای قدیم باشه...بعدشم سلااامم خودت میدونی که اون یه یتیم بوده)
فلیکس با بیخیالی گفت و مینهو که انگار حرفشو نشنیده با ذوق یهو کتاب از قفسه برداشت
(ایناااهاش...بعدشم خفه شو بزار کارمو بکنم لی)
فلیکس شونه هاشو بالا انداخت و به تخممی زیر لب گفت و نزدیک مینهو شد که دنبال فامیلی هان تو فهرست میگشت
(دریانورد ها و سربازای سلطنتی معمولا اسم پدربزرگ هاشونو اگر افراد بزرگی بوده باشن برای بچه هاشون میزارن وهان جیسونگ رمان پدر پدر بزرگ من زندگی میکرده ینی حدود ۱۰۰ یا ۱۰۰ و خورده ای سال پیش پس بعید نیست این هان جیسونگ از خون اونا باشه)
مینهو اروم گفت و وقتی اسم هان رو پیدا کرد به سرعت به صفحه مورد نظرش رسید و شروع به خوندن کرد و بعد از خوندن اون متن با تعجب با فلیکس به هم نگاه کردن
فلیکس اروم با عکس اشاره کرد
(این یارو....دقیقا...شبیه جیسونگه...ینی...اون ادم فضاییه که از اینده اومده؟)
مینهو هاج و واج فلیکس رو نگاه کرد
(ببینم کلت سالمه؟ این پدر پدربزرگ جیسونگه... معشوقه ی پدر پدربزرگ من بعد مرگ همسرش بوده هان جیسونگ وقتی خیلی کوچیک بودم فوت کرد همونه میگم چرا انقد شبیه جیسونگه )
فلیکس اروم پرسید
(وقتی جفتشون مرد بودن چجوری این جد جیسونگه اون جد تو؟)
مینهو نفس عمیقی کشید تا دهن فلیکسو اسفالت نکنه از بس چرت و پرت میگفت
(تاریخ پیچیده اس هان جیسونگ یه پسر داشت که میشه پدر بزرگ جیسونگ و پدر پدربزرگ من که پادشاه بود سه تا بچه داشت که یکیش پدر بزرگ من بود و دو تا دختر دیگه...دختر بزرگش که اون رمان ۱۲ ساله بوده تو دریا غرق میشه و میمیره و بچه هاش رو که ۴ و ۶ ساله بودن پیش بهترین رفیقش و همدمش جیسونگ میزاره هر دو همسراشون مرده بودن و بچه هاشون کوچیک بودن...این دو نفر عاشق هم میشن و معشوق هم و جیسونگ‌ بچه ها رو که کوچیک بودت بزرگ میکنه...ینی یجورایی اون پدر خونده پدر پدر بزرگ منه و منو جیسونگ یجورایی فامیل در میایم)
فلیکس با دهنی باز به مینهو نگاه میکرد
(خب اقای تاریخ دان...میگی همون هان که شهر رو تونست نجات بده..)
مینهو وسط حرف فلیکس گفت
(پدر و پدربزرگ جیسونگ بودن...وقتی به زمان پدر جیسونگ رسید اون تو قلعه به عنوان فرمانده دریا و یه نقاش کار میکرد و جیسونگ‌هم همونجا به دنیا اومد)
مینهو محکم به پیشونیش کوبید
(لعنتی...الان همه چیو داره یادم میاد)
فلیکس دستشو رو شونه مینهو گذاشت و مینهو ادامه داد
(وقتی ۶ سالم بود اون به دنیا اومد مادرش ندیمه مادر من بود ولی سر خدمتکار هم بود...مادرش موقع به دنیا اومدن جیسونگ از ضعیفی مرد و پدرش مجبور شد قصرو ترک کنه...تو جنگ‌ بین گونگ‌گام و جینچون پدرش و پدر بزرگش ضربه اخر رو به دشمنمون زدن و اونا شکست خوردن...اون بچه کسیو نداشت گذاشتنش یتیم خونه)



فلش بک ۱۹ و نیم سال پیش:

هیجونگ پسرشو دست یکی از خدمتکارا داد
(نزار کسی تو قصر بزرگش کنه اگر من و پدرم مردیم ببرش یتیم خونه...مطمئنم اونجا زندگیش بهتر میشه)
خدمتکار جوون با ترس سر تکون داد و به مردی که زره آهنی تنش بود نگاه کرد...نوزاد که تو خواب بود و هیج وقت نمیتونست تصور اینکه پدرش چه قهرمانی بوده رو بکنه اروم صدایی از خودش در اورد
هیجونگ با چشمای اشکی پیشونی پسر کوچیکشو بوسید و همراه پدرش راهی میدون نبرد شد
بیشتر شهر اتیش گرفته بود و زن ها و همراه کودکانشون گریه میکردن و جنازه های زیادی اطراف شهر بود...پادشاه آسیب دیده بود و ملکه همراه فرزندش به پناهگاه رفتن...وقت تموم شده بود...دشمن همون زمانی که درحال پیروز شدن بود توسط قدرت و قهرمانی هان هیجونگ و پدرش باعث شکست اونها شدم و از اونها به عنوان قهرمان همیشگی گونگ‌گام یاد میشد
دیدگاه ها (۲)

#theheartofsea#sixthpart#Minsungجیسونگ در عجب بود که مینهو چ...

#theheartofsea #fifthpart #Minsung صدای خنده ی مینهو و خدمه...

#theheartofsea #fourthpart#Minsungدخترک با سماجت خندید و خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط