شب بود و با خمیازه ها بیدار بودم

شب بود و با خمیازه ها بیدار بودم
روی سر آیینه ها آوار بودم
در فکر سقف و یک طناب دار بودم
از زندگی در زندگی بیزار بودم
( وقتی که حتی سایه ام از من گذر کرد )

من‌ در تب تو ، تو تبِ اغیار داری
صدها ملیجک توی این دربار داری
هرگز نگفتی نیّت آزار داری
اصلن ندیدم روی دوشت مار داری
( دل را بنام عشق بازی ، کور و کَر کرد )

یک قرن تنهایی پس از یک آشنایی
سخت است پشت میله ها فکر رهایی
گویا ندارد زندگی بی غم صفایی
وقتی که عمری در نکاحِ دردهایی
( او ساقه هایم را علیه من تبر کرد)

اقبال‌ مان یخ بسته ، عمری در فریز است
هرگز ندانستم که چشم مرگ هیز است
من دیر فهمیدم که این دنیا مریض است
این زندگی همواره با ما در ستیز است
( چون حال من را مرگ دید از من حذر کرد )
#مرتضی_شاکری
دیدگاه ها (۱)

به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیستو دلم غرق تمنای کسی هست ک...

دو جام قبل و ... دو تا بعد کار می چسبددو جام بعد در آغوش یار...

من در میانِ دستهایت لانه ای دارمدر لابلای چشمهایت خانه ای دا...

از همه دنیا اگر او مال من باشد، بس استابروانش قبلهٔ آمال من ...

خون آشام عزیز (79)

دو پارتی _ چشمهای آبی _ Blue eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط