I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:50
(ویو:جونگکوک)
و رفتم بیرون از اتاق...
انگشتم رو روی دکمه ی سبز کشیدم بالا...
صدای سرد و جدی پدرخوانده،از پشت گوشی...
تو گوشم پیچید:
پدرخوانده:جئون!
میدونی جزای خیانت چیه؟
منظورش مینسو بود...
_:مرگ.(بم و ترسناک)
پدرخوانده:پس انجامش میدی.
و بعد از اینکه همه ی اموالاش رسید به دختراش...
مکثی کرد...
که این نشونه ی خوبی نبود...
پدرخوانده:با دخترش ازدواج می کنی.
و به علاوه ی اینکه قدرتت بیشتر میشه،صاحب وارث هم باید بشی.
چون خانوادمون بهش نیاز داره.
بعدش از شر دختره خلاص میشیم.
_:این مسئله به من ربط داره.
پدرخوانده:نه،به هممون ربط داره.
فردا که کارتو انجام دادی،بیا کره.
بعدش قطع کرد...
گوشی رو گذاشتم تو جیب کتم...
دستام به حدی محکم مشت شده بود،که بند انگشتام سفید شده بودن...
چرا عصبانی بودم؟
چونکه من قدرت و وارث نمی خوام.
من خود یاقوت می خوام...
یه لحظه بند تمام افکارم بریده شد...
چون نمی تونستم حتی برای یه لحظه تصور کنم که یاقوت مرده...
یا حتی کشتنش...
صدای قدم های یکی از پشت سرم اومد...
برگشتم که...
(ویوی پایانی این پارت: پدرخوانده)
بعد از اینکه تلفن قطع شد...
می تونستم حال جونگکوک رو بفهمم...
چون آدم نمیتونه عشق زندگیش رو بکشه...
به هرحال سباستین رو صدا زدم...
بعد از چند لحظه وارد اتاق شد...
تعظیمی کرد و لب زد:
سباستین:بله قربان؟
پدرخوانده:.صیت نامه ای از طرف مینسو بدون اینکه خودش بفهمه،برای دخترش آماده کن...
که داخلش چیزی نوشته شه که کل اموالش به دخترش داده شده.
سباستین:چشم قربان.
پدرخوانده:می تونی بری.
تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
خانمیای گل💖!
متاسفانه چون تازه برگشتیم و خستمه،امروز هم همین یه پارت رو بیشتر نمیتونم بزارم😭😭😭.
ببخشید🥲.
از فردا جبران میکنم💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:50
(ویو:جونگکوک)
و رفتم بیرون از اتاق...
انگشتم رو روی دکمه ی سبز کشیدم بالا...
صدای سرد و جدی پدرخوانده،از پشت گوشی...
تو گوشم پیچید:
پدرخوانده:جئون!
میدونی جزای خیانت چیه؟
منظورش مینسو بود...
_:مرگ.(بم و ترسناک)
پدرخوانده:پس انجامش میدی.
و بعد از اینکه همه ی اموالاش رسید به دختراش...
مکثی کرد...
که این نشونه ی خوبی نبود...
پدرخوانده:با دخترش ازدواج می کنی.
و به علاوه ی اینکه قدرتت بیشتر میشه،صاحب وارث هم باید بشی.
چون خانوادمون بهش نیاز داره.
بعدش از شر دختره خلاص میشیم.
_:این مسئله به من ربط داره.
پدرخوانده:نه،به هممون ربط داره.
فردا که کارتو انجام دادی،بیا کره.
بعدش قطع کرد...
گوشی رو گذاشتم تو جیب کتم...
دستام به حدی محکم مشت شده بود،که بند انگشتام سفید شده بودن...
چرا عصبانی بودم؟
چونکه من قدرت و وارث نمی خوام.
من خود یاقوت می خوام...
یه لحظه بند تمام افکارم بریده شد...
چون نمی تونستم حتی برای یه لحظه تصور کنم که یاقوت مرده...
یا حتی کشتنش...
صدای قدم های یکی از پشت سرم اومد...
برگشتم که...
(ویوی پایانی این پارت: پدرخوانده)
بعد از اینکه تلفن قطع شد...
می تونستم حال جونگکوک رو بفهمم...
چون آدم نمیتونه عشق زندگیش رو بکشه...
به هرحال سباستین رو صدا زدم...
بعد از چند لحظه وارد اتاق شد...
تعظیمی کرد و لب زد:
سباستین:بله قربان؟
پدرخوانده:.صیت نامه ای از طرف مینسو بدون اینکه خودش بفهمه،برای دخترش آماده کن...
که داخلش چیزی نوشته شه که کل اموالش به دخترش داده شده.
سباستین:چشم قربان.
پدرخوانده:می تونی بری.
تعظیم کوتاهی کرد و رفت.
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
خانمیای گل💖!
متاسفانه چون تازه برگشتیم و خستمه،امروز هم همین یه پارت رو بیشتر نمیتونم بزارم😭😭😭.
ببخشید🥲.
از فردا جبران میکنم💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۳۶۷
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط