I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:49
(ویو:جونگکوک)
_:خب قضیه از این قراره که...
امروز پدرت اومد اینجا...
صورتش متعجب زده شد...
+:خب؟
_:قصد داشت ببینتت.
ولی اجازه ندادم بهش...
کمی خیالش راحت تر شد...
_:قبل از اینکه بهش بگم بره،از مرگ سزار خبر دار بود...
در صورتی که ما نزاشتیم اون خبر پخش بشه...
+:یعنی...
_:آره دقیقا همون چیزیه که داری بهش فکر می کنی یاقوت.
چهره اش غمگین و کمی سرافکنده شد...
و کمی اشک داخل چشمهای آتشینش جمع شد...
+:چطوری کامل بهت ثابت شد؟؟؟
_:از طریق صفحه ی چت.
سری به معنای فهمیدن بالا و پایین داد...
+:نمی دونم میخوای باهاش چی کار کنی...
ولی اجازهاش و از طرف من داری.
یه لحظه مغزم ارور داد...
یعنی...
موافق بود؟
_:ول...
+:مهم نیست برام.
کسی که ظلم میکنه،باید به بدترین شکل ممکن مجازات بشه.
دستم رو روی دستش گذاشتم...
و کمی فشار دادم...
_:چشم خانمی...
هرچی شما بگی.
و لبخندی شیرین تحویلم داد...
+:میخوام راه برم.
_:نه.
+:چرا؟
_:چون بخیه هات باز میشن.
+:عه من خوبم.
_:نه نمیشه.
هنوز یک ساعت هم نشده که از کما اومدی بیرون.
+:ولی می خوام راه برم.
_:نه.
+:حالا که اینطور شد...
قه...
که حرفش با بوسه ای که رو لباش گذاشتم قطع شد...
اولش همکاری نکرد از سر شوک...
ولی بعدش همراهم شد...
بعد از چند دقیقه جدا شدیم...
لپاش دوباره رنگ گرفته بودن...
خنده ای از بامزه گیش زدم...
+:چرا می خندی؟
_:چون خیلی بامزه شدی کوچولو.
_:یا چند بار بگم که من کوچولو نیستم.
+:چه بخوای چه نخوای در برابر من کوچولویی.
دیگه بحثی نکرد...
بعد از چند ثانیه سکوت لب زد:
+:راستی...
_:جانم؟
روند مسابقات چطور پیش رفت؟؟؟
_:کنسل شد.
+:واقعا؟
_:واقعا.
گوشیم زنگ خورد...
با دیدن اسم مخاطب،اخم کمرنگی نشست بین ابروهام...
_:الان میام.
+:باش.
و رفتم بیرون از اتاق...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
بچه ها من معذرت می خوام امروز شاید همین یه پارت رو بزارم.
چون جاتون خالی اومدم مسافرت خونه ی مادر بزرگم.
برای همین این سری شرط نمی زارم.
ولی ممنون میشم که حمایت کنین💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I say this...
to you.
Part:49
(ویو:جونگکوک)
_:خب قضیه از این قراره که...
امروز پدرت اومد اینجا...
صورتش متعجب زده شد...
+:خب؟
_:قصد داشت ببینتت.
ولی اجازه ندادم بهش...
کمی خیالش راحت تر شد...
_:قبل از اینکه بهش بگم بره،از مرگ سزار خبر دار بود...
در صورتی که ما نزاشتیم اون خبر پخش بشه...
+:یعنی...
_:آره دقیقا همون چیزیه که داری بهش فکر می کنی یاقوت.
چهره اش غمگین و کمی سرافکنده شد...
و کمی اشک داخل چشمهای آتشینش جمع شد...
+:چطوری کامل بهت ثابت شد؟؟؟
_:از طریق صفحه ی چت.
سری به معنای فهمیدن بالا و پایین داد...
+:نمی دونم میخوای باهاش چی کار کنی...
ولی اجازهاش و از طرف من داری.
یه لحظه مغزم ارور داد...
یعنی...
موافق بود؟
_:ول...
+:مهم نیست برام.
کسی که ظلم میکنه،باید به بدترین شکل ممکن مجازات بشه.
دستم رو روی دستش گذاشتم...
و کمی فشار دادم...
_:چشم خانمی...
هرچی شما بگی.
و لبخندی شیرین تحویلم داد...
+:میخوام راه برم.
_:نه.
+:چرا؟
_:چون بخیه هات باز میشن.
+:عه من خوبم.
_:نه نمیشه.
هنوز یک ساعت هم نشده که از کما اومدی بیرون.
+:ولی می خوام راه برم.
_:نه.
+:حالا که اینطور شد...
قه...
که حرفش با بوسه ای که رو لباش گذاشتم قطع شد...
اولش همکاری نکرد از سر شوک...
ولی بعدش همراهم شد...
بعد از چند دقیقه جدا شدیم...
لپاش دوباره رنگ گرفته بودن...
خنده ای از بامزه گیش زدم...
+:چرا می خندی؟
_:چون خیلی بامزه شدی کوچولو.
_:یا چند بار بگم که من کوچولو نیستم.
+:چه بخوای چه نخوای در برابر من کوچولویی.
دیگه بحثی نکرد...
بعد از چند ثانیه سکوت لب زد:
+:راستی...
_:جانم؟
روند مسابقات چطور پیش رفت؟؟؟
_:کنسل شد.
+:واقعا؟
_:واقعا.
گوشیم زنگ خورد...
با دیدن اسم مخاطب،اخم کمرنگی نشست بین ابروهام...
_:الان میام.
+:باش.
و رفتم بیرون از اتاق...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
بچه ها من معذرت می خوام امروز شاید همین یه پارت رو بزارم.
چون جاتون خالی اومدم مسافرت خونه ی مادر بزرگم.
برای همین این سری شرط نمی زارم.
ولی ممنون میشم که حمایت کنین💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۷۳
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط