بعد رفتن مدیر دامیان بکیو جکس مایکی امدن سمتم
بعد رفتن مدیر دامیان بکیو جکس مایکی امدن سمتم .
جکس : هوی ببین بچه کوچولو همه این مدرسه زیر دست رییس هستن بخوسوس تو . دامیان وارد شد همراه با بکی دامیان: ببین بخوای پا رو دمم بزاری کاریمیکنم ازداشتن پاهات عذاب بکشی فهمیدی یا بفهمونمت . بکی: ولش کن
من سریع رفتم تو دستشویی گفتم آروم باش آروم باش و امدم سر کلاس کلاس تموم شد هروز هروز هروز عذاب میکشیدم یروز صبرم تموم شد داد زدم و گفتم بسه دیگه بسه از موقعی که اومدم دارید منو عذیت میکنید بسه منم آدمم نه حیون ولم کنید مافیا هستی که هسای به من چه من نمیخوام پا رو دوم تو بزارم آقای دامیان دزموند و با بغز رفتم سمت دست شوایی
دامیان: هی بکی
بکی: چیه
دامیان: داستان زندگی آنیا رو برام در بیار یاداش کن برام بیار فهمیدی
بکی: نکنه عاشقش شدی میخوای از زندگیش بدونی
دامیان: ببند
زنگ خورد همه رفتن
فردا:
انیا: مثل همیشه هازر شدم و رفتم تو مدرسه
سر جام نشستم و معلم امد
زنگ تفریح:
انیا داشتم از پله ها میرفتم پایین تو حیاط که یهو تو
😁😆
جکس : هوی ببین بچه کوچولو همه این مدرسه زیر دست رییس هستن بخوسوس تو . دامیان وارد شد همراه با بکی دامیان: ببین بخوای پا رو دمم بزاری کاریمیکنم ازداشتن پاهات عذاب بکشی فهمیدی یا بفهمونمت . بکی: ولش کن
من سریع رفتم تو دستشویی گفتم آروم باش آروم باش و امدم سر کلاس کلاس تموم شد هروز هروز هروز عذاب میکشیدم یروز صبرم تموم شد داد زدم و گفتم بسه دیگه بسه از موقعی که اومدم دارید منو عذیت میکنید بسه منم آدمم نه حیون ولم کنید مافیا هستی که هسای به من چه من نمیخوام پا رو دوم تو بزارم آقای دامیان دزموند و با بغز رفتم سمت دست شوایی
دامیان: هی بکی
بکی: چیه
دامیان: داستان زندگی آنیا رو برام در بیار یاداش کن برام بیار فهمیدی
بکی: نکنه عاشقش شدی میخوای از زندگیش بدونی
دامیان: ببند
زنگ خورد همه رفتن
فردا:
انیا: مثل همیشه هازر شدم و رفتم تو مدرسه
سر جام نشستم و معلم امد
زنگ تفریح:
انیا داشتم از پله ها میرفتم پایین تو حیاط که یهو تو
😁😆
- ۷.۰k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط