{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

علامت ا/ت:○

علامت ا/ت:○
علامت دیگران:_
#سکوت_سرخ_پارت_دهم

بعد از اون گفت‌وگوی کوتاه با ا/ت تو اون کلاس خالی، رفت بیرون و به سمت دفتر استاد ها حرکت کرد.
تو اون مسیر به حرفای ا/ت و اون واکنش کوچیک اما شیرین دختر فکر کرد...
واقعا نمیدونست چرا رفتارهای اون دختر و لبخند هاش انقدر براش قشنگ و دوست داشتنیه!
.
.
.
اون دختر بعد از گفتن اون جمله به استادش از اون مکان فرار کرد و به سمت فضای سبز دانشگاه رفت.
رو یه نیمکت نشست و دستش رو گذاشت رو قلبش که حالا با بالاترین حالت ممکنش ضربان داشت...
چندبار پشت سر هم نفس عمیق کشید و بعد که آروم تر شد به دروازه آهنی دانشگاه که حالا دانشجو هایی زیادی دور و اطرافش بودن نگاه کرد...
دسته‌ای از دخترایی که زمانی دوستش بودن، با دوست‌پسراشون وقت میگذروندن و میخندیدن.
دیدنِ این صحنه، باعث شد لحظه‌ای نفس عمیق بکشه و تند تند سرش رو تکون بده.
○هی‌هی... ا/ت... بازم با این احساساتت... یه‌جا بالاخره کار دستِ خودت میدی!
ترجیح داد بلند بشه و به سمتِ کلاسش بره.
برای پرت شدن حواسش هم که شده، مقاله‌ی تاریخ ادبیاتش رو برای دومین بار چک کرد.
امروز کلاسشون با مینهو کلاس نداشت؛ پس میتونست از خجالتِ دوباره روبه‌رو شدن با استادش نجات پیدا کنه...!
وقتی وارد کلاس شد و دید که کسی به غیر از خودش اونجا نیست کمی خوشحال شد و به سمت صندلی همیشگیش قدم برداشت و نشست.
صندلیش دقیقا کنار پنجره های کلاس بود و اون خیلی خوب میتونست بیرون رو ببینه.
سرش رو به پنجره تکیه داد و به آسمونی که حالا ابری بود و نشون از بارش باران رو داشت خیره شد...
عاشق این هوا بود، یجورایی این هوا بهش احساس امنیت و آرامش میداد!
کمی که گذشت صدای بلند رعد و برق تو دلش آسمون پیچید و در لحظه صدای برخورد قطرات کوچیک آب به زمین و شیشه های پنجره به گوشش رسید...
چشماش رو بست و سعی کرد با شنیدن این موسیقی آروم و آرامش بخش ذهن شلوغش و اون خجالت کمی که بعد از صحبت با استادش به دلش نشسته بود رو از بین ببره...!
#Lily
#Yuji
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

𓆩 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 𓆪پارت اول | «دخترِ انسانی»ا/ت از همون لحظه‌...

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط