{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ

ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁶¹ دامه

داهی انتظار چیز دیگه ای رو می‌کشید، چشماشو چرخوند." مزخرف نگو"

"می‌خوای دوباره چک کنم؟"

فوراً یک قدم عقب رفت.

و همین باعث شد لبخند جونگکوک عمیق‌تر بشه
بالاخره
بعد از تمام اون فرارها و انکارها...
حالا خودش داشت دلیل دستپاچگی داهی می‌شد و از بند آوردن نفسش و همونطور رها کردنش لذت می‌برد.

شونه ای بالا انداخت؛ 'داهی خودش شروع کرده بود چرا باید عذاب وجدان داشته باشم..'
________________

تا آخر هفته فقط در حد دیدن، باهاش رو به رو شده بود.
و خب دوست داشت بیشتر ببینتش بیشتر باهاش حرف بزنه حتی اگه هرروز باشه که چه بهتر..
این خواسته‌ای بود که هردو بهش فکر میکردن
جونگکوک سعی کرده بود تا دوباره داهی رو اذیت کنه ولی کار اجازه‌شو نداده بود.

انگار قصد نداشت به این کارش خاتمه بده تا وقتی که پشیمونی شو ببینه یا اون چیزی که میخواد رو بشنوه...

مثل هر آخر هفته دیگه ای با اون سو بیرون بود ولی مثل همیشه پر انرژی نبود
خودشم میدونست که جونگکوک با کارهاش ذهنش رو درگیر و انرژیش رو میگرفت..

به این فکر می‌کرد که از کی جونگکوک تغییر تاکتیک داده و به جای سوال کردن و دنبال دلیل گشتن اینطوری رفتار می‌کرد...
به جواب رسید.
بعد از دیدارشون تو اتاق وقتی می‌خواست ناهار بخوره
آره اون روز جونگکوک...

"داهیی.. کجایی؟"

لعنتی داشت به جواب می‌رسید؛ فراموش کرده بود تو کافه جلوی اون سو نشسته.

ولی تحقیقاتش توی ذهنش داشت به نتیجه می‌رسید." یه لحظه!"

'اون روز جونگکوک دنبال توضیح اومده بود.
بعدش من چیزی گفتم که انگار اونو عصبی کردم.. ولی چی؟
صورت جونگکوک..
وای چشماش خیلی ترسناک شده بود وقتی که گفت حق با منه و رفت بیرون...'

ناخودآگاه بلند و ترسیده گفت:" تو چشماش.. تو نگاهش یه چیزی بود .. یه چیز انتقام جو"

اون سو:" چی.. چیشد۶ داهی کی میخواد ازت انتقام بگیره"

_آره درسته میخواد از من انتقام بگیره

"کیی؟ چرا؟"

دوباره به فکر رفت." چون من.. حس بدی بهش دادم.. آره اینو میدونم
بخاطر همین اینطور رفتار میکنه.."

نوشیدنیشو روی میز گذاشت.
هرچی بیشتر فکر می‌کرد بیشتر متوجه می‌شد اینکارها عمدی اند.

نزدیک شدن های بی دلیل...
نگاه هایی که نفسش رو بند میاورد...

و بلاخره فهمید که جونگکوک داره تلافی میکنه.

چقد همه خنگن😂
از این به بعد هر شب پارت داریم
شاید بعضی شبا دو یا چند پارت که بستگی به لایک و کامنت داره...
حس میکنم لازمه شرط بزارم..؟🙂
دیدگاه ها (۸)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶¹همه نگاه‌ها سمتش برگشت. "جناب جئو..." "...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁶⁰با اینکه دیگه فرار نمی‌کرد اما انگار با...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵²یه سلفی دسته جمعی از اون سو و دوستاش بو...

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁵¹رو تخت مثل مرده ها افتاده بود و بلا است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط