𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p28
تهیونگ با دستش موهاش رو به هم ریخت:« لعنتی، با اون چشمای مهربون و اعصاب خرد کنت بهم خیره نشو! شاید غذا ریختن روی لباس منو از بقیه کمتر نکنه، اما نیاز داشتن به بقیه حتما منو از بقیه کمتر میکنه. پس چرت و پرت نگو، گفتم بهت نیازی ندارم. چرا فقط به حرفم گوش نمیدی و نمیری؟ من خیلی اعصاب خرد کنم و تو دلیلی برای اینجا موندن نداری! من توقع ندارم کنارم بمونی، پس فقط برو. »
جونگکوک برخلاف انتظارات تهیونگ نه عقب کشید و نه چروکی به پیشانیاش انداخت.
عطر همیشگیه جونگکوک با رایحه ی خاک خیس خورده فضای بین اون دو رو پر کرده بود. چشم های تهیونک میلرزید. تهیونگ هربار میگفت «برو»، اما جونگکوک اون کلمه رو فقط « لطفاً نرو..من نمیتونم نیازت داشته باشم..اما تو میتونی انتخاب کنی بمونی..» میشنید.
برخلاف نگاه تهیونگ، نگاه جونگکوک نمیلرزید. با صدایی که به طرز عجیبی برای این گفتگو آروم بود گفت:« تو فکر میکنی من اینجا ام، چون مجبورم یا چون توقع دارم؟»
قدمی جلو برداشت. طوری که تهیونگ میتونست گرمای وجود جونگکوک رو، و جونگکوک میتونست جریان خون تهیونگ که مدام بالا و پایین میشد رو احساس کنه.
یک قدم به جلو، نه برای تمیز کردن لکه، برای برداشتن چنگالی که روی زمین افتاده بود.
چنگال رو روی میز گذاشت و دوباره به چشم های ملتهب تهیونگ که ناباورانه به آرامش باورنکردی جونگکوک نگاه میکرد خیره شد.
« من اینجا بودم، چون میخواستم باشم؛چون انتخابم اینه. این تنها دلیله منه. و درمورد اعصاب خردکن بودن، تهیونگ، تو انقدری بد نیستی که من رو فراری بدی.. من الان یه پسره اعصاب خرد کن نمیبینم، من فقط پروانه ای رو میبینم که قبل از پرواز بالش رو شکستن.. »
تهیونگ با صدایی که به حالا با بغضی پنهانی همراه بود جونگکوک رو پس زد:« نه... من یه حشره نیستم.. این چرندیاتو تموم کن و برو! »
نگاه جونگکوک کمی نگران بود. تهیونگ در جفت چشم های مشکی رنگ و براقه جونگکوک، فقط انعکاس خودش رو میدید.. خوده واقعیش..
خودش که تمام این سال ها برای فرار کردن ازش در تلاش بود..
شاید جونگکوک نسخه ی تازه ای ازش متولد کرده بود... شاید هم خوده واقعیه تهیونگ رو بعد از مدت ها به اون برگردونده بود.
« فکر میکنی چرا تهیونگه دیشب، انقدر از پروانه ها خوشش می اومد؟ اون بچه.. اون... پروانه ها همیشه آزادن.. حق اوج گرفتن دارن، زیبان.. اون از چیزی خوشش میاد که توی ناخودآگاهش هیچوقت نداشته.. یا شایدم هیچوقت اجازه نداشته که داشته باشتشون.. اما میدونی چیه؟ دیشب وقتی با من پروانه میکشیدی، ناخودآگاه دور پروانه حصار کشیدی.. من اونو با پاک کن پاک کردم.. اما وقتی ازت پرسیدم چرا همچین کاری کردی، به چشمام خیره شدی و گفتی:« اونا این کارو کردن! » اونا بهت یاد دادن دور خودت حصار بکشی، تهیونگ.. تو بال هاتو اون طرفه حصار گم کردی.. »
تهیونگ دهن باز کرد تا اعتراض کنه.. اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه جونگکوک با لحنی مصمم و صدایی رسا گفت:« حالا هم میخوای با لکه روی لباست روی زمین بشینی و با من بحث کنی، یا تمام شب رو با این فکر احمقانه که «اضافه هستی» سپری کنی. انتخاب با خودته، به هر حال من هیچ جا نمیرم. »
شرایط:
۱۳۰ لایک، ۱۰۰ کامنت، ۴۰ بازنشر
p28
تهیونگ با دستش موهاش رو به هم ریخت:« لعنتی، با اون چشمای مهربون و اعصاب خرد کنت بهم خیره نشو! شاید غذا ریختن روی لباس منو از بقیه کمتر نکنه، اما نیاز داشتن به بقیه حتما منو از بقیه کمتر میکنه. پس چرت و پرت نگو، گفتم بهت نیازی ندارم. چرا فقط به حرفم گوش نمیدی و نمیری؟ من خیلی اعصاب خرد کنم و تو دلیلی برای اینجا موندن نداری! من توقع ندارم کنارم بمونی، پس فقط برو. »
جونگکوک برخلاف انتظارات تهیونگ نه عقب کشید و نه چروکی به پیشانیاش انداخت.
عطر همیشگیه جونگکوک با رایحه ی خاک خیس خورده فضای بین اون دو رو پر کرده بود. چشم های تهیونک میلرزید. تهیونگ هربار میگفت «برو»، اما جونگکوک اون کلمه رو فقط « لطفاً نرو..من نمیتونم نیازت داشته باشم..اما تو میتونی انتخاب کنی بمونی..» میشنید.
برخلاف نگاه تهیونگ، نگاه جونگکوک نمیلرزید. با صدایی که به طرز عجیبی برای این گفتگو آروم بود گفت:« تو فکر میکنی من اینجا ام، چون مجبورم یا چون توقع دارم؟»
قدمی جلو برداشت. طوری که تهیونگ میتونست گرمای وجود جونگکوک رو، و جونگکوک میتونست جریان خون تهیونگ که مدام بالا و پایین میشد رو احساس کنه.
یک قدم به جلو، نه برای تمیز کردن لکه، برای برداشتن چنگالی که روی زمین افتاده بود.
چنگال رو روی میز گذاشت و دوباره به چشم های ملتهب تهیونگ که ناباورانه به آرامش باورنکردی جونگکوک نگاه میکرد خیره شد.
« من اینجا بودم، چون میخواستم باشم؛چون انتخابم اینه. این تنها دلیله منه. و درمورد اعصاب خردکن بودن، تهیونگ، تو انقدری بد نیستی که من رو فراری بدی.. من الان یه پسره اعصاب خرد کن نمیبینم، من فقط پروانه ای رو میبینم که قبل از پرواز بالش رو شکستن.. »
تهیونگ با صدایی که به حالا با بغضی پنهانی همراه بود جونگکوک رو پس زد:« نه... من یه حشره نیستم.. این چرندیاتو تموم کن و برو! »
نگاه جونگکوک کمی نگران بود. تهیونگ در جفت چشم های مشکی رنگ و براقه جونگکوک، فقط انعکاس خودش رو میدید.. خوده واقعیش..
خودش که تمام این سال ها برای فرار کردن ازش در تلاش بود..
شاید جونگکوک نسخه ی تازه ای ازش متولد کرده بود... شاید هم خوده واقعیه تهیونگ رو بعد از مدت ها به اون برگردونده بود.
« فکر میکنی چرا تهیونگه دیشب، انقدر از پروانه ها خوشش می اومد؟ اون بچه.. اون... پروانه ها همیشه آزادن.. حق اوج گرفتن دارن، زیبان.. اون از چیزی خوشش میاد که توی ناخودآگاهش هیچوقت نداشته.. یا شایدم هیچوقت اجازه نداشته که داشته باشتشون.. اما میدونی چیه؟ دیشب وقتی با من پروانه میکشیدی، ناخودآگاه دور پروانه حصار کشیدی.. من اونو با پاک کن پاک کردم.. اما وقتی ازت پرسیدم چرا همچین کاری کردی، به چشمام خیره شدی و گفتی:« اونا این کارو کردن! » اونا بهت یاد دادن دور خودت حصار بکشی، تهیونگ.. تو بال هاتو اون طرفه حصار گم کردی.. »
تهیونگ دهن باز کرد تا اعتراض کنه.. اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه جونگکوک با لحنی مصمم و صدایی رسا گفت:« حالا هم میخوای با لکه روی لباست روی زمین بشینی و با من بحث کنی، یا تمام شب رو با این فکر احمقانه که «اضافه هستی» سپری کنی. انتخاب با خودته، به هر حال من هیچ جا نمیرم. »
شرایط:
۱۳۰ لایک، ۱۰۰ کامنت، ۴۰ بازنشر
- ۸.۹k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط