{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمی‌دانم

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمی‌دانم
من این پایینم و قانون بالا را نمی‌دانم
چرا این‌قدر مردم از حقایق روی‌گردانند؟!
دلیل این همه انکار و‌ حاشا را نمی‌دانم
تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است
دلیل وضع این قانون دنیا را نمی‌دانم
نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد؟»
که‌ من برنامه‌های صبح فردا را نمی‌دانم
تو ‌تا دیروز می‌گفتی که: «بی تو زود می‌میرم»
ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمی‌دانم
نمی‌دانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی این‌جا دلش تنگ است! آن‌جا را نمی‌دانم
چرا این‌قدر آدم‌های تنها زود می‌میرند؟
دلیل مرگ آدم‌های تنها را نمی‌دانم
همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ می‌دانند
که من -با آن‌که شاعر هستم- آن‌ها را نمی‌دانم.
دیدگاه ها (۱۰۲)

غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.آدم خي...

سهمِ مناشتباه کردن نبود…باور کردن بود.منبه چیزهایی باور کردم...

⁨گاهی آدم کسی را از دست نمی‌دهد؛خودش رالابه‌لای دوست‌داشتنی ...

ترانه های قدیمی.دو ترانه ی قدیمی ست چشم های روشن ات!

📍هرشب اجرا دارد. خواننده زنی در تهرانبه آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط