{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی

#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²³
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
تقریبا ۵ دقیقه هست که داخل دستشویی هستم . قلبم خیلی تند میتپه.
گوشیم زنگ خورد...
[رئیس]
دستم رو روی آیکون سبز گذاشتم
_سلام رئیس
&سلام ا.ت...میتونی بیایی دم مغازه کلید هارو بهم بدی؟
_چی الان؟
وای کلید ها!امروز باید کلید هارو به رئیس میدادم. ولی کلید ها خونه ی اون زنه است. ساعت رو نگاه کردم دیدم ۷:۴۱ دقیقه رو نشون میده.
فقط ۲۰ دقیقه دیگه کلاس شروع میشه و تا مغازه ۵ دقیقه راهه و تا خونه اون زنه ۳۰ دقیقه. خونه ی اون خیلی دوره
_بله رئیس...الان میام
&باشه سریع بیا
با تمام توانی که داشتم دویدم سمت خونه یک‌ ثانیه هم مکث نکردم چون ۵ دقیقه دیگه کلاس شروع میشه و من هنوز نصف راه خونه رو هم نرفتم.

ویو لینو
همه الان اومدن سر کلاس ولی ا.ت هنوز نیومده. یعنی کجا با عجله میرفت؟
÷روز بخیر بچه ها
کلاس:سلام
÷خب بچه ها جواب امتحان هاتون رو میخوام بدم
(پرش زمانی به بعد از دادن جواب امتحان🥸)
÷خب بچه ها پس فقط ا.ت نیست آره؟کسی توی این کلاس هست که بتونه برگه امتحانی اش رو بهش بده؟
میخواستم دستم رو بلند کردم ولی هانا زودتر از من این کارو کرد
÷پس هانا تو این رو بهش بده
×چشم
÷خب همه حواسشون به درس باشه

ویو ا.ت
به خونه رسیدم و سریع رفتم توی اتاقم و کلید هارو برداشتم. داشتم از خونه میزدم بیرون که اون صدام زد
£برای چی برگشتی خونه؟
_عا...خب...جزوه ی ادبیاتم رو جا گذاشته بودم.
اون‌زن نزدیکم شد و کفش هاش رو پوشید.
من هم با بیخیالی کفش هام رو پوشیدم از خونه زدم بیرون. داشتم با عجله میدویدم که صدام زد
£هی!ا.ت!
سر جام ایستادم و چرخیدم
_بله...
£مسیر مدرسه ات ازاون طرف نیست.
_خب من از یک مسیر دیگه میرم تا سریعتر برسم به مدرسه.
اون زن فقط با کنجکاوی نگاهم می‌کرد. برای اینکه مچم رو نگیره یک لبخندی بهش زدم و به سمت مغازه دویدم.
بعد از تقریبا ۲۰ دقیقه به مغازه رسیدم و جلوی رئیس که دم مغازه است ایستادم
_سلام...رئیس...
به نفس نفس افتاده بودم چون کل راه رو بدون ذره ای مکث داشتم میدویدم
&سلام ا.ت چرا انقدر دیر کردی؟
_ببخشید...(نفس نفس زدن)
&هی حالت خوبه؟
_آره من خوبم...
کلید هارو از توی جیبم درآوردم و به رئیس دادم
_اینم کلید ها
&مرسی ا.ت...برو دیگه مدرسه و مدرسه ات که تموم شد لطفا زود بیا
_رئیس...من امروز شاید نیام
&چی؟چرا؟
_کلی کار دارم...نمیتونم بیام
&لعنت بهت ا.ت...باشه...اشکال نداره
تعظیم کوتاهی کردم
_مرسی رئیس
&اوم...برو
_چشم
تا اولین قدم رو برداشتم اون زنه جلوم ظاهر شد
£داشتی میرفتی مدرسه آره؟
درحالی که تعجب کرده بودم بهش نگاه میکردم
_ت...تو؟چطور؟
رئیس جلو اومد
&ا.ت،ایشون کیه؟
_خب...ایشون...نامادری منه
رئیس که اون زن رو نمیشناخت با لبخندی ملیح به زن نگاه کرد و دستش رو به منظور دست دادن به زن جلو آورد
&اوه...سلام!خوشحالم میبینمتون.
£ولی من از دیدنت خوشحال نیستم
لبخند رئیس کم رنگ شد و دستش رو آروم پایین آورد
&اوه...ببخشید باعث ناراحتتون شدم
زن بدون توجه به حرف رئیس جلوم اومد و سیلی محکمی به گونه ام زد. سرم به طرف چپ کج شد و دستم رو روی جایی که سیلی زده بود گذاشتم
&هی!چیکار کردی؟(رو به زن)
£به تو ربطی نداره
رئیس رو به من کرد
&ا.ت...خوبی؟
اشکی از صورتم سرازیر شد
_خوبم...
£دختره ی هر. زه چطور تونستی به من دروغ بگی؟سومین باره که به من دروغ میگی(با داد)
&خانم!مراقب باش چی داری میگی
رئیس تن صداش رو کمی بلند کرد
£ا.ت برو بشین تو ماشین.
_چ..چشم
رفتم توی ماشین نشستم و به رئیس و اون زنه که باهم بحث میکنن نگاه کردم
£به چه حقی به من دستور میدی؟
&به چه حقی دست روی اون دختر بلند میکنی؟
£(سکوت)
&نکنه زخم های روی صورتش هم کار توئه؟
£به تو ربطی نداره...اصلا تو کی هستی که از ا.ت دفاع میکنی؟
&نمیدونی من کیم؟من کسی هستم که ۲ ساله از ا.ت حمایت میکنه.
زن تک خنده ی عصبانی کرد و ادامه داد.
£پس تو همون عوض‌ی هستی که به ا.ت کمک کرد هر. زه بشه؟
رئیس سیلی به زن زد
&یک بار بهتون گفتم مراقب حرف زدنتون باشید.
زن دوباره خندید ولی خنده اش از روی خشم بود
£اصلا میدونی چیه؟بحث کردن با افرادی مثل شما فایده ای نداره.
اون زن به سمت ماشین اومد و نشست.
ماشین استارت خورد و اون زن به سمت خونه رفت

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۹)

#چندپارتی#لینو#استری_کیدز{My enemy}part²².....ویو ا.ت بعد از...

معرفی فیکشن جدیدم(درخواستی)نام شخصیت ها:ا.ت_هان تعداد پارت:ن...

تکپارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط