چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁴
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
اون زن به سمت خونه رفت. پیش بینی کردم که میخواد باهام چیکار کنه.
_الان...من باید...برم مدرسه.
£خفشوو(با داد)
با دادی که زد تنم لرزید. این دفعه خیلی عصبانی تر از قبل بود. البته که عادیه، اون هروز عصبانی تر و وحشی تر میشه.نمیدونم اون چطور پیدام کرده.چطور مغازه رئیس رو پیدا کرده. ولی مطمئنم یکی بهش کمک کرده.
توی افکارم بودم که ماشین متوقف شد. اون زن از ماشین پیاده شد و منم بعد از اون از ماشین پیاده شدم. با قدم هایی تند به سمت خونه رفت. با کلید در خونه رو باز کرد و داخل شد و به من هم اشاره کرد داخل شم.
کفش هام رو در آورد و توی جا کفشی گذاشتم و وارد سالن شدم. بعد از من اون زنه داخل شد.
برگشتم، ولی همین که برگشتم با یک دستش یقه ام رو گفت
£چطور جرات میکنی به من دروغ بگی؟اونم سه بار!
_خ..خیلی...ببخشید.
یقه ام رو ول کرد و منو هل داد و سرم محکم خورد روی زمین. آخی کوچولو گفتم و سعی کردم یک کوچولو بلند شم.
£همین؟ببخشید؟هه...باید تنبیه شی تا یاد بگیری به من دروغ نگی.
با شنیدن کلمه تنبیه شوکه شدم و ترسیدم.
سعی کردم یک کوچولو بلند شم که موفق شدم . از روی آرنج دستم بلند شدم و تونستم بشینم . ولی اون زنه با دمبل کوچولوش زد تو صورتم. قطره هایی قرمز رنگ از روی گونه هام آروم آروم میچکید و روی زمین میریخت.
نمیدونستم کجای صورتم زخمی شد. دست راستم رو به جایی که از آن خون میچکید هدایت کردم.دماغم بود.
دستم رو رو به بالا گرفتم تو بتونم خون روی دست هام رو ببینم ولی اون زن با پاهاش به شکمم لگد میزد. داخل خودم پیچیدم تا دردم کمتر شه. اشکهایی که میریختم با خون قاطی شده بود و به زمین میچکید.
پس از چند بار دیگه لگد زدن بیخیال شد . روی زانو به سمت من نشست. موهام رو با یک دستش مشت کرد و صورتم رو به طرف خودش کشید.
£دیدی؟عاقبت دروغ گفتن به من همینه.
جمله اش که تموم شد با شدت زیادی سرم رو به زمین کوبید.
دیگه همه جارا تار میدم. نمیتونستم نفس بکشم. پل کام روی هم قرار گرفت و به خواب عمیقی فرو رفتم
(پرش زمانی به فردا)
پلک هام رو از هم باز کردم.
اولش همه جارو تار میدیدم ولی بعد از چند بار پلک زدن همه جارو واضح دیدم.
من کجام؟
به دورو برم نگاه کردم و دست های خودم رو توی دست های فردی دیدم که سرش به طرف زمینه و بی صدا گریه میکنه.
روی تخت بودم. اطرافم رو دوباره نگاه کردم و متوجه شدم بیمارستانم . دوباره به کسی که دستام رو محکم گرفته نگاه کردم و با انگشتم ضربه آرومی به شانه اش زدم.
_هی...تو حالت خوبه؟
سرش رو به بالا گرفت و به من نگاه کرد. اون لینو بود...اما مطمئنم نیستم اون لینویی که من میشناختم باشه...
چشم هایی قرمز از شدت گریه. گودی زیر چشمش از بی خوابی. لب های خشکش از گرسنگی و تشنگی.
+ا.ت!
_لینو؟
+همینجا بمون تا برم پرستار رو شدا بزنم .
لینو دستم رو ول کرد و از اتاق زد بیرون و رفت سمت پرستار ها
ادامه دارد...
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁴
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
اون زن به سمت خونه رفت. پیش بینی کردم که میخواد باهام چیکار کنه.
_الان...من باید...برم مدرسه.
£خفشوو(با داد)
با دادی که زد تنم لرزید. این دفعه خیلی عصبانی تر از قبل بود. البته که عادیه، اون هروز عصبانی تر و وحشی تر میشه.نمیدونم اون چطور پیدام کرده.چطور مغازه رئیس رو پیدا کرده. ولی مطمئنم یکی بهش کمک کرده.
توی افکارم بودم که ماشین متوقف شد. اون زن از ماشین پیاده شد و منم بعد از اون از ماشین پیاده شدم. با قدم هایی تند به سمت خونه رفت. با کلید در خونه رو باز کرد و داخل شد و به من هم اشاره کرد داخل شم.
کفش هام رو در آورد و توی جا کفشی گذاشتم و وارد سالن شدم. بعد از من اون زنه داخل شد.
برگشتم، ولی همین که برگشتم با یک دستش یقه ام رو گفت
£چطور جرات میکنی به من دروغ بگی؟اونم سه بار!
_خ..خیلی...ببخشید.
یقه ام رو ول کرد و منو هل داد و سرم محکم خورد روی زمین. آخی کوچولو گفتم و سعی کردم یک کوچولو بلند شم.
£همین؟ببخشید؟هه...باید تنبیه شی تا یاد بگیری به من دروغ نگی.
با شنیدن کلمه تنبیه شوکه شدم و ترسیدم.
سعی کردم یک کوچولو بلند شم که موفق شدم . از روی آرنج دستم بلند شدم و تونستم بشینم . ولی اون زنه با دمبل کوچولوش زد تو صورتم. قطره هایی قرمز رنگ از روی گونه هام آروم آروم میچکید و روی زمین میریخت.
نمیدونستم کجای صورتم زخمی شد. دست راستم رو به جایی که از آن خون میچکید هدایت کردم.دماغم بود.
دستم رو رو به بالا گرفتم تو بتونم خون روی دست هام رو ببینم ولی اون زن با پاهاش به شکمم لگد میزد. داخل خودم پیچیدم تا دردم کمتر شه. اشکهایی که میریختم با خون قاطی شده بود و به زمین میچکید.
پس از چند بار دیگه لگد زدن بیخیال شد . روی زانو به سمت من نشست. موهام رو با یک دستش مشت کرد و صورتم رو به طرف خودش کشید.
£دیدی؟عاقبت دروغ گفتن به من همینه.
جمله اش که تموم شد با شدت زیادی سرم رو به زمین کوبید.
دیگه همه جارا تار میدم. نمیتونستم نفس بکشم. پل کام روی هم قرار گرفت و به خواب عمیقی فرو رفتم
(پرش زمانی به فردا)
پلک هام رو از هم باز کردم.
اولش همه جارو تار میدیدم ولی بعد از چند بار پلک زدن همه جارو واضح دیدم.
من کجام؟
به دورو برم نگاه کردم و دست های خودم رو توی دست های فردی دیدم که سرش به طرف زمینه و بی صدا گریه میکنه.
روی تخت بودم. اطرافم رو دوباره نگاه کردم و متوجه شدم بیمارستانم . دوباره به کسی که دستام رو محکم گرفته نگاه کردم و با انگشتم ضربه آرومی به شانه اش زدم.
_هی...تو حالت خوبه؟
سرش رو به بالا گرفت و به من نگاه کرد. اون لینو بود...اما مطمئنم نیستم اون لینویی که من میشناختم باشه...
چشم هایی قرمز از شدت گریه. گودی زیر چشمش از بی خوابی. لب های خشکش از گرسنگی و تشنگی.
+ا.ت!
_لینو؟
+همینجا بمون تا برم پرستار رو شدا بزنم .
لینو دستم رو ول کرد و از اتاق زد بیرون و رفت سمت پرستار ها
ادامه دارد...
- ۱۱۶
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط