عشق تلخ

عشق تلخ
#رضا
برای آخرین بار از پشت شیشه اتاق ب صورته بی جون و چشای نیمه بازش رو تخت نگاه کردم
حتی با این حالم قیافش ماه بود
خاستم برم وارد اتاق شم ک گفتن ملاقات کلا واسش ممنوعه
دست از پا درازتر برگشتم و با ارسلان و دیانا و پانیذ خداحافظی کردم
با مهراب ب سمته ماشین رفتیم
ک یهو چشم ب سینا((همدست علی )) خورد
با نگاه کردن بهش هوری دلم ریخت
خاستم ب مهراب بگم ک دیدم ضایع بازی میشه پس رفتم وارد ماشین شدم
_مهراب ؟
+جان داداش
_سینا رو دیدی؟
+نهههه کجا بود این مردیکه
_روبروی در بیمارستان قشنگ واضحس واسه ما نگهبانی میده
هدفش چیه ناموصن
چیکارشون کنم ؟؟؟؟
بچمم میخان ازم بگیرن خدایااااااااااا
واهای
+نه بابا خیالت راحت ب امیر گفتم با دوستاش یجوری مواظبمشونن ک ببین اصن خیالت راحت باشه
_خدا کنه هوف
#پانیذ
ب ارسلان و دیانا م گفتم برن
دیگه نزدیکه اذان بود و بیمارستان خلوت
منم رو صندلی کنار تخت نشسته بودم و از سردرد فراوون چشام تار میدید
ک یهو صدای دنیا رو شنیدم
_آ ... آب ... آ.ب
+جونم فداتشم الان الان
_پانی...ذ
+جانمممم
_ت.ختم با.... لا تر بیار یکمممم
+چشم
تختشو بالاتر اوردم و ابو ب لبش رسوندم
چشاش قرمز و نیمه باز. با بدنه خیلی سرد و لبای خشک
+بهتری قربونت برم ؟
_اره تو.... تو چی
+من ک تو خوب باشی خوبم
ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

#رضاصبح از خواب بیدار شدم...خیلی خوابیده بودم تقریبا از دیرو...

عشق تلخ #پانیذ با مهراب خداحافظی کردم و رفتم سمته بیمارستان ...

عشق تلخ#ارسلان دیانا با دیدن همدست علی خیلی ترسیده بود من شن...

عشق تلخ#پانیذهمه رو صندلی نشسته بودیم این چند روز یه دقیقه ه...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۲۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط