کوکتا وقتی که من نگم از جات نباید بلند بشی

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦

𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟐

کوک:تا وقتی که من نگم از جات نباید بلند بشی.

آنالی:عا ببخشید حواسم نبود.

کوک: حالا بشین سرجات.

آنالی:باشه.
روی صندلی نشستم و زل زدم به غذا خوردنش‌ برعکس همیشه که صورت جدی و عصبی داشت الان با حالت کیوتی داشت غذا میخورد.
همینطور که نگاهش میکردم لبخند محوی روی لبم نشست.

............

کوک:من میرم شرکت یادت باشه از عمارت بیرون نری.

آنالی: باشه.

کوک:چیزی هم خواستی هانا رو صدا کن.

آنالی:اکی

کوک:خب باشه خداحافظ.

آنالی: خودمو محکم پرت کردم ‌روی تخت و کش قوسی به بدنم دادم.
یعنی من میتونم امروز خودمو کنترل کنم از اتاق نرم بیرون.
چشمم به در اتاق افتاد نیشخندی زدم و به سمتش رفتم.
آروم دسته رو کشیدم پایین و در رو باز کردم.
سرمو از لای در بیرون بردم و دور اطراف رو نگاه کردم که کسی نباشه و منو نبینه.
از اتاق بیرون اومدم و چشمم خورد به در بزرگی که ته راه روی عمارت بود.
راهمو کج کردم و به سمت در بزرگ رفتم.
آروم درو باز کردم و وارد شدم.
یه کتابخونه بزرگ بود.
با دیدن کتابا لبخندی روی لبم اومد.
سمت قفسه کتابا رفتم و روی کتابا یکی یکی دست کشیدم.
از بچگی عاشق کتاب خوندن بودم.
سمت قفسه ای که کتاب های داستانی و رمان میذاشت رفتم.
یکی یکی کتاب هارو نگاه کردم تا بلاخره کتاب مورد نظرمو‌ پیدا کردم.
از قفسه کتاب برش داشتم و به سمت کاناپه ای که اونجا بود رفتم.
روی کاناپه نشستم و شروع کردم به خوندن کتاب.

........

بلاخره تموم شد از رو کاناپه بلند شدم و کتاب رو روی میز گذاشتم که چشمم خورد به کوک.

کوک:مثلا بهت گفته بودم از اتاق نیای بیرون.

آنالی: حرفی برای گفتن نداشتم پس زود پا به فرار گذاشتم.

ادامه دارد................∆
دیدگاه ها (۰)

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟑با سرعت وارد آشپزخونه شدم معلوم بود خدمتکارا ...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟒آنالی:با چشمای اشکیم بهش چشم دوختم داشت نازک ...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟏هانا: یادم میاد یه بار یکی از دخترا چون با یه...

#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟑𝟎کوک: خب الان وقتش نیست(از اتاق رفت بیرون آنال...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

╭────────╮ ‌ ‌ ‌ 𝐚 𝐬𝐢𝐩 𝐨𝐟 𝐲𝐨𝐮 ‌ ╰────────╯جـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط