( فصل ۲) سلطنت بی رحم
( فصل ۲) سلطنت بی رحم
پارت ۸۸
جان خوابیده بود آنائل هم دوباره به سمته سالون رفت
رویه صندلی اش نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد
فلاویا که شنل سر اش بود آمد به سالون و شنل را از صورت اش برداشت
همه با دیدن اون شوکه از رویه صندلی هاشون بلند شدن
آنائل جلو رفت جونکوک و آدریانو هم بلند شدن و کناره هم پشته سره آنائل ایستاده بودن
آنائل : به چه حقی اومدی اینجا
فلاویا : همش تقصیره تو بود اگه تو نمی اومدی این قصر هیچی اینجوری پیش نمی رفت
جونکوک : کافيه همین حالا از اینجا برو
فلاویا روبه مادر اش کرد
فلاویا : مادر توهم میگی از اینجا بروم
گابریلا سکوت کرد و چیزی نگفت
فلاویا : باشه پس خودتان خواستید
شمشیر اش را برداشت و به سمته آنائل رفت ماتیاس سریع دست آنائل را گرفت و به سمته خود اش کشوند شمشیر فلاویا درست خورد تو قلب آدریانو
آدریانو داشت می افتاد اما شاهزاده جونکوک آدریانو را گرفت نشست رویه زمين و سر آدریانو را گذاشت و پایش دانیلا با گریه آمد سمت اش
جیغی همه کشیدن و به سمته آدریانو آمدن آنائل شوکه فقط نگاه میکرد وقتی آدریانو را اینجوری غرق در خون دید خود اش را مقصر میدونست
آنائل : بخاطر من شد
عصبی به سمته فلاویا رفت و دست اش را گرفت
آنائل : دیگه با من طرفی
فلاویا را بیرون از سالون بردم و تویه حیات قصر و هولش دادم رویه زمين افتاد اشغال های که تویه دست ندیمه بود را ازش گرفتم و همشو ریختم رو فلاویا
آنائل : تو با این آشغال ها هیچ فرقی نداری تو یه شیطانی تو بردار خودت را به کشتن دادی
فلاویا : اون هیچ وقت برایم برادری نکرد
آنائل جلوی اشک هایش را گرفت و روبه خدمه ها کرد
و با عصبانیت گفت
آنائل : این را ببرید به زندان قصر از امروز تا آخرین روزه زندگی اش تویه زندان خواهد موند
خدمه ها سریع آمدن و فلاویا را بردن
آنائل : موضوع تو همینجا تموم شد دیگه هیچوقت جرعت نخواهی کرد تموم شد دیگه از دست خلاص شدم
همانجا رویه زمين جلوی در سالون قصر نشستم و اشک هایم جاری شدن یعنی باید وقتی این همه این بدختی تموم میشد یکی جون میداد یکی باید خون اش ریخته میشد شاید این سرنوشت من بود که برای درست شدنه زندگی ام باید یکی جون میداد نمیتوانم بروم داخل جرعت نگاه کردن تو چشم های بانو گابریلا را ندارم
پس همانجا نشستم و به درخت ها خیره شدم فقط امیدوارم بودم که آدریانو زنده بمونه .....
پارت ۸۸
جان خوابیده بود آنائل هم دوباره به سمته سالون رفت
رویه صندلی اش نشست و شروع به خوردن صبحانه کرد
فلاویا که شنل سر اش بود آمد به سالون و شنل را از صورت اش برداشت
همه با دیدن اون شوکه از رویه صندلی هاشون بلند شدن
آنائل جلو رفت جونکوک و آدریانو هم بلند شدن و کناره هم پشته سره آنائل ایستاده بودن
آنائل : به چه حقی اومدی اینجا
فلاویا : همش تقصیره تو بود اگه تو نمی اومدی این قصر هیچی اینجوری پیش نمی رفت
جونکوک : کافيه همین حالا از اینجا برو
فلاویا روبه مادر اش کرد
فلاویا : مادر توهم میگی از اینجا بروم
گابریلا سکوت کرد و چیزی نگفت
فلاویا : باشه پس خودتان خواستید
شمشیر اش را برداشت و به سمته آنائل رفت ماتیاس سریع دست آنائل را گرفت و به سمته خود اش کشوند شمشیر فلاویا درست خورد تو قلب آدریانو
آدریانو داشت می افتاد اما شاهزاده جونکوک آدریانو را گرفت نشست رویه زمين و سر آدریانو را گذاشت و پایش دانیلا با گریه آمد سمت اش
جیغی همه کشیدن و به سمته آدریانو آمدن آنائل شوکه فقط نگاه میکرد وقتی آدریانو را اینجوری غرق در خون دید خود اش را مقصر میدونست
آنائل : بخاطر من شد
عصبی به سمته فلاویا رفت و دست اش را گرفت
آنائل : دیگه با من طرفی
فلاویا را بیرون از سالون بردم و تویه حیات قصر و هولش دادم رویه زمين افتاد اشغال های که تویه دست ندیمه بود را ازش گرفتم و همشو ریختم رو فلاویا
آنائل : تو با این آشغال ها هیچ فرقی نداری تو یه شیطانی تو بردار خودت را به کشتن دادی
فلاویا : اون هیچ وقت برایم برادری نکرد
آنائل جلوی اشک هایش را گرفت و روبه خدمه ها کرد
و با عصبانیت گفت
آنائل : این را ببرید به زندان قصر از امروز تا آخرین روزه زندگی اش تویه زندان خواهد موند
خدمه ها سریع آمدن و فلاویا را بردن
آنائل : موضوع تو همینجا تموم شد دیگه هیچوقت جرعت نخواهی کرد تموم شد دیگه از دست خلاص شدم
همانجا رویه زمين جلوی در سالون قصر نشستم و اشک هایم جاری شدن یعنی باید وقتی این همه این بدختی تموم میشد یکی جون میداد یکی باید خون اش ریخته میشد شاید این سرنوشت من بود که برای درست شدنه زندگی ام باید یکی جون میداد نمیتوانم بروم داخل جرعت نگاه کردن تو چشم های بانو گابریلا را ندارم
پس همانجا نشستم و به درخت ها خیره شدم فقط امیدوارم بودم که آدریانو زنده بمونه .....
- ۱۰.۷k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط