{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۷

هر سه به سمت یک میز رفتند و نشستند، با اینکه کاکاشی هنوز حس خوبی از این قضیه نداشت. چند دقیقه بعد، اوبیتو از پشت در اشپزخانه بیرون امد. هنوز اخم کمرنگی روی صورتش بود ولی مصمم تر بنظر میرسید. به سمت میز رفت و دفترچه یادداشتش را از توی جیب پیشبندش دراورد.
"سفارشتو بنال."
اوبیتو گفت، بدون لحن مودبانه ای که همیشه در برابر مشتری های دیگر استفاده میکرد.
کاکاشی وانمود کرد که دارد منو را چک میکند، ولی در واقع فقط نمیخواست به اوبیتو نگاه کند. ولی دو پسر دیگر...ان ها به فکر ماموریت کاکاشی یا منافع او نبودند. فقط او را گول زده بودند تا خودشان اوبیتو را اذیت کنند.
+"این چه طرز حرف زدنه، گارسون جون؟ باید بگی 'میتونم سفارشتون رو داشته باشم، قربان؟'"
پسر اول با پوزخند شیطنت امیزی گفت، یادش نرفت که کمی تحقیر به لحنش اضافه کند. کاکاشی سریع از زیر میز یک لگد ارام به پای او زد، هر چند که پسر اهمیتی نداد. اوبیتو اخم کرد، زودجوش بود پس باز عصبانیت توی چشم هایش شعله ور شد.
"ببخشید؟ دلیلی نمیبینم به توی گراز همچین چیزی رو بگم."
پسر دوم سوت ارامی زیر لب زد، چشم هایش با بازیگوشی تنگ شدند.
-"فحش کمکی به بیرون اومدنت از این وضعیت نمیکنه. تو فقیر و بی پولی که تو این سن اینجا کار میکنی، نه؟"
با این حرف انگار یک تن اجر روی سر اوبیتو خراب شد. کاکاشی سریع سرش را بالا اورد و وقتی چهره ی اوبیتو را دید، احساس گناه عجیبی توی سینه اش موج زد. سریع منو را گذاشت زمین و به پسر دوم تشر زد.
"هوی، حرف دهنتو بفهم!"
ولی همانموقع اوبیتو دفترچه یادداشتش را کوبید روی میز.
"مرتیکه اصلا میفهمی چی میگی؟ من فقیر نیستم، فقط چون هوکاگه ی دوم جون لعنتی شماها قبیله ی من رو جدا کرده نمیتونم ماهیانه ی بچه های یتیم رو داشته باشم. تقصیر من نبوده که یه رئیس قبیله ی اشغال دارم، ولی توی بیشعور اومدی که اینو بکوبی تو صورتم؟"
او تک تک حرف ها را داد زد، نه برای اینکه عصبانی بود، برای اینکه میخواست لرزش صدایش را پنهان کند. ولی خب، موفق نشد. شنیدن ان حرف ها، ان لحن، همه باعث شد که کاکاشی علاوه بر گناه چیز دیگری را هم توی سینه اش حس کند. سریع از جایش بلند شد و...برای اولین بار دست مشت شده ی اوبیتو را گرفت.
"یه قهوه میخوام، بدون شکر. برام میاریش...لطفا؟"
و این را گفت تا اوبیتو را چند لحظه از انجا دور کند. دو دلیل داشت، نه خودش میتوانست ان لب های لرزان و چشم های رنج کشیده را ببیند، نه اوبیتو میتوانست بیشتر از این انجا دوام بیاورد.
دیدگاه ها (۲)

پارت ۸اوبیتو رفت تو اشپزخانه تا قهوه را اماده کند، نمیدانست ...

پارت ۹اوبیتو بعد از آغوش گرمی که 'استاد' به او هدیه داد، احس...

پارت ۶او اوبیتو بود!با یک پیشبند گارسون واقعی داشت یکی از می...

زیست داره پدرمو در میاره جدی.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط