{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۸


اوبیتو رفت تو اشپزخانه تا قهوه را اماده کند، نمیدانست چرا قبول کرده اینکار را بکند. همانطور که اب جوش را اماده میکرد سعی میکرد اجازه ندهد اشک هایی که توی چشم هایش جمع شده بود بریزند پایین. با خودش گفت: 'جم کن خودتو دیگه اوبیتو، چیزی بهت نگفت که داری اینجوری میکنی.' ولی حالش را بهتر نکرد.
'استاد' پشت سرش به دیوار تکیه داده بود، تماشا میکرد. نمیدانست چی بگوید، فکر میکرد فقط یک کلمه، باعث بدتر شدن اوضاع خواهد شد. حس میکرد مقصر خودش است که به جای اوبیتو سفارش ها را نگرفته.
"اوبیتو، میخوای حرف بزنیم؟"
زن گفت، در انتظار جواب. اوبیتو یک لحظه موقع ساییدن دانه های قهوه مکث کرد، بغضش را قورت داد.
"خوبم. کی به حرف یه مشت احمق اهمیت میده؟"
ولی دقیقا خودش بود که اهمیت میداد و زن این را میدانست.
"عزیزم، اینجور چیزها واقعا باعث درد قلبت میشن. من میخوام کمکت کنم، اگه خواستی حرف بزنی گوش میدم."
اوبیتو وانمود کرد که خاک قهوه رفته توی چشم هایش، ان ها را مالید. ولی درواقع فقط داشت اشک هایش را پاک میکرد.
"شما خیلی مهربونی استاد، من نمیتونم زحماتتو جبران کنم."
زن لبخندی زد، نه به عنوان مسئول کافه، بلکه به عنوان کسی که اوبیتو را مثل پسر خودش میدید. به سمت او رفت.
"این چه حرفیه؟ تو همین الانشم بیش از اندازه جبران کردی."
و اوبیتو را کشید توی بغلش.

کاکاشی بالاخره توانسته بود اوبیتو را چند لحظه از انجا دور کند. صبر کرد تا او کامل برود توی اشپزخانه، بعد با عصبانیت برگشت طرف ان دوتا پسر. کاکاشی خونسرد همیشگی، حالا دیگه رفته بود.
"اون حرفا دیگه چی بود؟ شما ها چه مرگتونه؟"
پسر ها کمی جا خوردند، برای دومین بار. کاکاشی عصبانی بنظر میرسید، البته که بود.
+"بیخیال، چرا برات مهمه؟ مگه چی شده حالا، فوقش یکم ناراحت شده باشه."
با این حرف کاکاشی حسابی جوش امد.
"یکم ناراحت شده باشه؟! اون فقیر نیست لعنتی، فقط چیزی که شماها دارین و قدرشو نمیدونین نداره. پدر و مادر!"
پسر اول ساکت شد، ولی دومی کوتاه نیامد.
-"از کی تا حالا طرفشو میگیری؟ مگه خودت هر روز نمیگفتی احمقه و از خود راضیه؟"
ولی کاکاشی الان دیگر این چیز ها حالیش نبود.
"ببین، نمیدونم تو مخ پوکت میره یا نه، ولی احتمالا اوبیتو خیلی بهتون رحم کرد. اگه من جای اون بودم تا الان دندوناتونو تو دهنتون خورد میکردم‌."
یک نگاه عمیق بهشان انداخت، بعد ادامه داد، با لحنی هشدار دهنده تر.
"شماها تر زدید تو اعتماد من بهتون، از جلو چشمام گم شید."
بالاخره پسر ها بلند شدند، رفتند طرف در. یکی از ان ها قبل از اینکه برود بیرون یک نگاه طعنه دار به کاکاشی انداخت: "ما گم میشیم، تو هم برو به عشق یتیمت برس."
کاکاشی میخواست جوابش را بدهد ولی بعد منصرف شد، دوباره نشست سر جایش. به منو زل زد، حالا نمیدانست اگر اوبیتو با قهوه برگردد، باید چی به او بگوید.
دیدگاه ها (۱)

پارت ۹اوبیتو بعد از آغوش گرمی که 'استاد' به او هدیه داد، احس...

پارت ۱۰ان شب یجورایی بهتر گذشت، با وجود افتضاحی که به بار ام...

پارت ۷هر سه به سمت یک میز رفتند و نشستند، با اینکه کاکاشی هن...

پارت ۶او اوبیتو بود!با یک پیشبند گارسون واقعی داشت یکی از می...

پارت ۱۴وحشت سرتاپای کاکاشی را گرفت، سریع شانه ی اوبیتو را گر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط