تو ...همانند خون در این رگهایم جریان داریو چهارگوشه این قلب را صاحب اختیاری ...که با دیدنت چنان تَپِشی میکند تو همانی هستی که خنده ای از ته دل بر لبهایم میکارد و دل میبردآری ... تو همانی که همچنانیک جسم هستیدر وجود من ...