تقاص عشق فصل part
تقاص عشق/ فصل ۲ /part ۱۳۲
عصر بود ات تویه حیاط عمارت میانه درخت ها میگشت ماشین جیمین تو حیاط ایستاد و ازش پیاده شد ات بین درخت ایستاده بود جیمین به سالن رفت ات هم به سمته سالن رفت همینکه وارده سالن شد میخواست از پله ها بره بالا با صدای جیمین ایستاد
جیمین : ات بیا بشین
ات : میخوام برم اتاق
جیمین صداش رو برد بالا و با صدای بلند گفت
جیمین : گفتم بیا بشین
دینا از کنار جیمین بلند شد و سریع رفت سمته ات و دست اش را گرفت ات هم مجبور شد رفت سمته مبل و با فاصله زیاد از جیمین نشست همه نشسته بودن جیمین تکیه شو از رویه مبل برداشت
جیمین : امشب به یه مهمونی دعوت شدیم تا شب خودتونو آماده کنید نباید تا شب
جانگ هی : چه عجب یه مهمونی چیزی قراره بریم دو هفته میشه که بعد از عروسی هیونگ هیچ مهمونی نرفتیم
ات از رویه مبل بلند شد
جیمین : ات توهم میری
ات : من نمیرم
جیمین : آماده شو میری
ات درحالی که سمته پله ها رفت و داشت بالا میرفت گفت
ات : من نمیرم
م/ج: چه دختره پرو روی
ات به اتاق رفت جیمین هم با عصبانیت از رویه مبل بلند شد و سمته اتاق اش رفت
ات وارده اتاق شد و درو بست اما یهو در با شتاب باز شد و جیمین وارده اتاق شد
جیمین : ات این بچه بازی ها چیه که میکنی چند هفته ست که داری همچین کارای میکنی
ات با عصبانیت روبه جیمین کرد
ات : وقتی زندگیم رو نابود کردی باید به اینجاش هم فکر میکردی
جیمین : عصبانیم نکن کاریو که میگم بکن
ات پوزخندی زد و گفت
ات : کاریو که میگی بکنم .. اصلا کاریو که تو بگی نمیکنم نباید باهام ازدواج میکردی
جیمین : بخاطر بچم باهات ازدواج کردم
ات عصبانیت اش به بغض تبدیل شد و با صدای که بغض توش بود لب زد
ات : کاش ..هیچوقت باهات.. آشنا نمیشدم لعنت به روزی که تو رو دیدم
جیمین از عصبانیت زیاد دست اش رو مشت کرد نفسی کشید و و انگشت اشاره اش را سمته ات گرفت
جیمین : لباس مناسبی میپوشی و تا شب آماده میشی
بعد از این حرف اش با عصبانیت از اتاق بیرون رفت
ات بغضش ترکید و اشک های جاری شدن سریع اشک هاشو پاک کرد و با صدای لرزون زمزمه کرد
ات : یه جوری. آماده میشم تا از گفتنش پشیمون بشی ....
عصر بود ات تویه حیاط عمارت میانه درخت ها میگشت ماشین جیمین تو حیاط ایستاد و ازش پیاده شد ات بین درخت ایستاده بود جیمین به سالن رفت ات هم به سمته سالن رفت همینکه وارده سالن شد میخواست از پله ها بره بالا با صدای جیمین ایستاد
جیمین : ات بیا بشین
ات : میخوام برم اتاق
جیمین صداش رو برد بالا و با صدای بلند گفت
جیمین : گفتم بیا بشین
دینا از کنار جیمین بلند شد و سریع رفت سمته ات و دست اش را گرفت ات هم مجبور شد رفت سمته مبل و با فاصله زیاد از جیمین نشست همه نشسته بودن جیمین تکیه شو از رویه مبل برداشت
جیمین : امشب به یه مهمونی دعوت شدیم تا شب خودتونو آماده کنید نباید تا شب
جانگ هی : چه عجب یه مهمونی چیزی قراره بریم دو هفته میشه که بعد از عروسی هیونگ هیچ مهمونی نرفتیم
ات از رویه مبل بلند شد
جیمین : ات توهم میری
ات : من نمیرم
جیمین : آماده شو میری
ات درحالی که سمته پله ها رفت و داشت بالا میرفت گفت
ات : من نمیرم
م/ج: چه دختره پرو روی
ات به اتاق رفت جیمین هم با عصبانیت از رویه مبل بلند شد و سمته اتاق اش رفت
ات وارده اتاق شد و درو بست اما یهو در با شتاب باز شد و جیمین وارده اتاق شد
جیمین : ات این بچه بازی ها چیه که میکنی چند هفته ست که داری همچین کارای میکنی
ات با عصبانیت روبه جیمین کرد
ات : وقتی زندگیم رو نابود کردی باید به اینجاش هم فکر میکردی
جیمین : عصبانیم نکن کاریو که میگم بکن
ات پوزخندی زد و گفت
ات : کاریو که میگی بکنم .. اصلا کاریو که تو بگی نمیکنم نباید باهام ازدواج میکردی
جیمین : بخاطر بچم باهات ازدواج کردم
ات عصبانیت اش به بغض تبدیل شد و با صدای که بغض توش بود لب زد
ات : کاش ..هیچوقت باهات.. آشنا نمیشدم لعنت به روزی که تو رو دیدم
جیمین از عصبانیت زیاد دست اش رو مشت کرد نفسی کشید و و انگشت اشاره اش را سمته ات گرفت
جیمین : لباس مناسبی میپوشی و تا شب آماده میشی
بعد از این حرف اش با عصبانیت از اتاق بیرون رفت
ات بغضش ترکید و اشک های جاری شدن سریع اشک هاشو پاک کرد و با صدای لرزون زمزمه کرد
ات : یه جوری. آماده میشم تا از گفتنش پشیمون بشی ....
- ۱۰.۵k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط