تقاص عشقفصل part
تقاص عشق/فصل ۲/part ۱۳۴
دینا که کناره ات ایستاده بود گریش گرفت بیتگرام اجوما رو صدا زد تا دینا رو ببره ات با چشم های اشکی روبه جیمین کرد
ات : فقط همینو بلدی مگه نه پارک جیمین
جیمین نزدیک شد بیتگرام سریع جلوی ات ایستاد
بیتگرام: جیمین بریم زود باش
بیتگرام بازوی جیمین رو گرفت و سمته پله ها رفتن
ات همانجا ایستاده بود اشک هایش سرازیر شدن
جانگ هی : مگه
ات : خفشو...
با چشم های اشکی از سالن بیرون رفت به حیاط عمارت رفت کناره درختی که در حیاط بود نشست اشک هایش بی اختیار می ریختن با سوزش گونه اش دستشو گذاشت رویه گونه اش بخاطر مادرش رو ات دست بلند کرد یعنی تا کی باید اینجوری زندگیش ادامه پیدا میکرد دیگه هیونگ اش نبود که اشک هایش را پاک کنه تنها بود این بیشتر عذابش میداد تنها امید اش بچه تو شکم اش بود ...
ساعتی گذشت همه آماده بودن تا برن اما ات نبود
اجوما دینا رو آورد پیشه آنها
جیمین : کوچولوم بیا پیشه بابایی
دینا که ازش ناراحت بود از جلوی جیمین رد شد و رفت سمته بیتگرام اونو دینا رو بغل کرد
جیمین روبه جانگ هی کرد
جیمین : برو به ات بگو بیاد باید بریم
جانگ هی: باشه میرم
بیتگرام سریع گفت
بیتگرام: نه نمیخواد من دینا رو میبرم پیشه مامانیش
از کناره جانگ هی رد شد خیلی آروم بهش گفت
بیتگرام: الان وقته آتیش درست کردن نیست
به حیاط رفت بعد از نگاه کردن تو حیاط ات رو دید که کناره درختی نشسته درحالی که دینا تویه بغلش بود رفت سمته ات
دینا : مامانی
ات صورت اش رو طرفه آنها چرخوند دینا از بغل بیتگرام پایین شد و با بدو سمته ات آمد پرید تو آغوش ات پست های کوچیک اش رو دوره گردنه ات حلقه کرد
دینا : مامانی
بیتگرام هم سمته آنها آمد و همانجا ایستاد دینا از آغوش ات بیرون آمد دستشو گذاشت رویه گونه ات
دینا : دلد میکنه
اشکی از گوشه چشم ات پایین افتاد اما سریع ات با دست اش پاک اش کرد
ات : نه فرشته من درد نمیکنه
بیتگرام: ببخشید که این صحنه قشنگ رو خراب میکنم اما باید بریم
ات از رویه زمین بلند شد و دست دینا رو گرفت
ات : باشه بریم
درحالی که میرفتن ات که سرش رو پایین گرفته بود با صدای گرفته گفت
ات : بیتگرام توهم ازم عصبی هستی که به مادرت اونجوری گفتم
بیتگرام خنده ای کرد و گفت
بیتگرام: نبابا تو که تقصیری نداری ..... اما هیچوقت برام مادری نکرده
با لحنه غمگینی که گفت دوباره سریع خندید
بیتگرام: بریم مهمونی بترکونیم...
دینا که کناره ات ایستاده بود گریش گرفت بیتگرام اجوما رو صدا زد تا دینا رو ببره ات با چشم های اشکی روبه جیمین کرد
ات : فقط همینو بلدی مگه نه پارک جیمین
جیمین نزدیک شد بیتگرام سریع جلوی ات ایستاد
بیتگرام: جیمین بریم زود باش
بیتگرام بازوی جیمین رو گرفت و سمته پله ها رفتن
ات همانجا ایستاده بود اشک هایش سرازیر شدن
جانگ هی : مگه
ات : خفشو...
با چشم های اشکی از سالن بیرون رفت به حیاط عمارت رفت کناره درختی که در حیاط بود نشست اشک هایش بی اختیار می ریختن با سوزش گونه اش دستشو گذاشت رویه گونه اش بخاطر مادرش رو ات دست بلند کرد یعنی تا کی باید اینجوری زندگیش ادامه پیدا میکرد دیگه هیونگ اش نبود که اشک هایش را پاک کنه تنها بود این بیشتر عذابش میداد تنها امید اش بچه تو شکم اش بود ...
ساعتی گذشت همه آماده بودن تا برن اما ات نبود
اجوما دینا رو آورد پیشه آنها
جیمین : کوچولوم بیا پیشه بابایی
دینا که ازش ناراحت بود از جلوی جیمین رد شد و رفت سمته بیتگرام اونو دینا رو بغل کرد
جیمین روبه جانگ هی کرد
جیمین : برو به ات بگو بیاد باید بریم
جانگ هی: باشه میرم
بیتگرام سریع گفت
بیتگرام: نه نمیخواد من دینا رو میبرم پیشه مامانیش
از کناره جانگ هی رد شد خیلی آروم بهش گفت
بیتگرام: الان وقته آتیش درست کردن نیست
به حیاط رفت بعد از نگاه کردن تو حیاط ات رو دید که کناره درختی نشسته درحالی که دینا تویه بغلش بود رفت سمته ات
دینا : مامانی
ات صورت اش رو طرفه آنها چرخوند دینا از بغل بیتگرام پایین شد و با بدو سمته ات آمد پرید تو آغوش ات پست های کوچیک اش رو دوره گردنه ات حلقه کرد
دینا : مامانی
بیتگرام هم سمته آنها آمد و همانجا ایستاد دینا از آغوش ات بیرون آمد دستشو گذاشت رویه گونه ات
دینا : دلد میکنه
اشکی از گوشه چشم ات پایین افتاد اما سریع ات با دست اش پاک اش کرد
ات : نه فرشته من درد نمیکنه
بیتگرام: ببخشید که این صحنه قشنگ رو خراب میکنم اما باید بریم
ات از رویه زمین بلند شد و دست دینا رو گرفت
ات : باشه بریم
درحالی که میرفتن ات که سرش رو پایین گرفته بود با صدای گرفته گفت
ات : بیتگرام توهم ازم عصبی هستی که به مادرت اونجوری گفتم
بیتگرام خنده ای کرد و گفت
بیتگرام: نبابا تو که تقصیری نداری ..... اما هیچوقت برام مادری نکرده
با لحنه غمگینی که گفت دوباره سریع خندید
بیتگرام: بریم مهمونی بترکونیم...
- ۹.۸k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط