Part ⁵¹
Part ⁵¹
با رفتنش موزیک زیبایی پخش شد و زوج های جوون زیادی به جمع رقصنده ها اضافه شدن... آستین کت یونگی رو کشیدم و گفتم « یونگی...
- دوست داری بریم توی پیست؟
+ *تکون دادن سر
- *خنده... باشه کیوت خوردنی...
£ هوسوکا ما هم بریم؟
& حتما
+ جنتلمن؟ یقینا برای یه لحظه اش بود... کمکم کرد از پیست بالا برم و با حلقه شدن دستای قدرتمندش دور کمرم فاصله بینمون رو پر کرد
- دستات رو بزار روی شونه ام... بلدی که؟
+ دستام رو روی شونه هاش گذاشتم و با مظلومیت تمام گفتم « نه...
- اگه میگفتی اره میکشتمت
+ یاعععع یونگی چرااا
- این رقص رو معمولا دخترا با پارتنرشون انجام میدن.. و اگه میگفتی بلدی یه دادگاه محاکمه برات تشکیل میدادم... اما
+ اما چی؟
- تو بهم معنی واقعی عشق رو نشون دادی.... جلیسا ... ربکا همشون اونقدر تجربه داشتن که به راحتی میتونستم حس کنم عشقشون دروغینه اما تو با همشون فرق داری! همه اولین هات رو با من تجربه کردی... خوشحالم که مسیر درستی رو انتخاب کردم
+ با شنیدن این حرفها احساس میکردم صورتم گر گرفته... بوسه نرمی روی لب هام کاشت و حرکات رقص رو برام توضیح میداد... با نواخته شدن دوباره اهنگ با ریتمش هماهنگ شدم و چند باری اشتباهی پام رو روی پای یونگی گذاشتم که باعث شد جیغش در بیاد.... اما! جیهوپ به خوبی این اخلاق منو میشناخت... کسی رو که دوست دارم اذیت میکنم و به سرم زد یونگی رو هم اذیت کنم... دستم رو روی قلبم گذاشتم که باعث شد یونگی از حرکت بایسته و نگران نگاهم کنه
- حالت خوبه چاگیا؟
+ یونگی یه لیوان آب بهم میدی؟
~ یونگی دستپاچه دختر رو روی صندلی نشوند و لیوان آبی مقابلش گرفت... اما درست زمانی به افکار شوم عروسکش پی برد که دیر شده بود... لیوان آب رو روی یونگی ریخت و فرار کرد... جیهوپ و وئول با دهنی باز به همراه های خل و چلشون نگاه میکردن... دقایقی بعد یونگی بلند شد و اوفتاد دنبال بورام
- دعا کن دستم بهت نرسه پیشی بد.... میکشمتتتتتتتتت
+ یونگی از اینکه کسی روش آب بریزه متنفر بود... با خوشحالی دامنم رو که از سرعتم کم میکرد دور کمرم بستم و حالا با سرعت بیشتری محوطه عمارت رو طی میکردم( 🗿🤌رگ ایرانیش گل کرد ) اما با رسیدن به محوطه تاریک عمارت و دیدن دو جفت چشم قرمزی که با پوزخند ترسناکی نگاهم میکرد از ترس روی زمین اوفتادم و فقط تونستم اسم یونگی رو صدا بزنم!
- نامجون گفته بود از سالن خارج نشیم اما وقتی به خودم اومدم از سالن اصلی فاصله زیادی داشتم... بورام رو هم گم کرده بودم و قلبم به تلاطم اوفتاده بود.... عروسک.... بورام کجایی باید برگردیم...
از اینجای داستان داستان هیجانی میشه حمایتا رو ببرید بالا پارت بعدو بزارم
با رفتنش موزیک زیبایی پخش شد و زوج های جوون زیادی به جمع رقصنده ها اضافه شدن... آستین کت یونگی رو کشیدم و گفتم « یونگی...
- دوست داری بریم توی پیست؟
+ *تکون دادن سر
- *خنده... باشه کیوت خوردنی...
£ هوسوکا ما هم بریم؟
& حتما
+ جنتلمن؟ یقینا برای یه لحظه اش بود... کمکم کرد از پیست بالا برم و با حلقه شدن دستای قدرتمندش دور کمرم فاصله بینمون رو پر کرد
- دستات رو بزار روی شونه ام... بلدی که؟
+ دستام رو روی شونه هاش گذاشتم و با مظلومیت تمام گفتم « نه...
- اگه میگفتی اره میکشتمت
+ یاعععع یونگی چرااا
- این رقص رو معمولا دخترا با پارتنرشون انجام میدن.. و اگه میگفتی بلدی یه دادگاه محاکمه برات تشکیل میدادم... اما
+ اما چی؟
- تو بهم معنی واقعی عشق رو نشون دادی.... جلیسا ... ربکا همشون اونقدر تجربه داشتن که به راحتی میتونستم حس کنم عشقشون دروغینه اما تو با همشون فرق داری! همه اولین هات رو با من تجربه کردی... خوشحالم که مسیر درستی رو انتخاب کردم
+ با شنیدن این حرفها احساس میکردم صورتم گر گرفته... بوسه نرمی روی لب هام کاشت و حرکات رقص رو برام توضیح میداد... با نواخته شدن دوباره اهنگ با ریتمش هماهنگ شدم و چند باری اشتباهی پام رو روی پای یونگی گذاشتم که باعث شد جیغش در بیاد.... اما! جیهوپ به خوبی این اخلاق منو میشناخت... کسی رو که دوست دارم اذیت میکنم و به سرم زد یونگی رو هم اذیت کنم... دستم رو روی قلبم گذاشتم که باعث شد یونگی از حرکت بایسته و نگران نگاهم کنه
- حالت خوبه چاگیا؟
+ یونگی یه لیوان آب بهم میدی؟
~ یونگی دستپاچه دختر رو روی صندلی نشوند و لیوان آبی مقابلش گرفت... اما درست زمانی به افکار شوم عروسکش پی برد که دیر شده بود... لیوان آب رو روی یونگی ریخت و فرار کرد... جیهوپ و وئول با دهنی باز به همراه های خل و چلشون نگاه میکردن... دقایقی بعد یونگی بلند شد و اوفتاد دنبال بورام
- دعا کن دستم بهت نرسه پیشی بد.... میکشمتتتتتتتتت
+ یونگی از اینکه کسی روش آب بریزه متنفر بود... با خوشحالی دامنم رو که از سرعتم کم میکرد دور کمرم بستم و حالا با سرعت بیشتری محوطه عمارت رو طی میکردم( 🗿🤌رگ ایرانیش گل کرد ) اما با رسیدن به محوطه تاریک عمارت و دیدن دو جفت چشم قرمزی که با پوزخند ترسناکی نگاهم میکرد از ترس روی زمین اوفتادم و فقط تونستم اسم یونگی رو صدا بزنم!
- نامجون گفته بود از سالن خارج نشیم اما وقتی به خودم اومدم از سالن اصلی فاصله زیادی داشتم... بورام رو هم گم کرده بودم و قلبم به تلاطم اوفتاده بود.... عروسک.... بورام کجایی باید برگردیم...
از اینجای داستان داستان هیجانی میشه حمایتا رو ببرید بالا پارت بعدو بزارم
- ۸۳۸
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط