{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

...... شوهر من هم این کار را می کرد ...

...... شوهر من هم این کار را می کرد ...
تا می گفتی بالای چشمت ابروست ,
لحافش را می انداخت روی دوشش و می رفت
دو متر دورتر می خوابید ...
بلافاصله دنبالش می رفتم ...
چون مادرم سپرده بود ,
هر بلایی هم سرت آوردند
نگذار رختخوابت دو تا بشود ...
از نظر مادرم مهم ترین جنگ زندگی همین بود ...
ده سالی رختخواب دو نفره مان را حفظ کردم،
اما بعدش دیگر راضی شدم رختخواب خودم را هم به او بدهم ,
و خودم روی زمین لخت خوابیدم...!

#فریبا_وفی
از کتاب: بعد از پایان
دیدگاه ها (۱)

پرنسس ناخواسته

نمیبخشمت p.19

#داستاننوزده سال دارم و در طول این مدت در دو خانه زندگی کرده...

داستان عاشقانه https://telegram.me/lllloooovvee این داستانی ...

پارت 15

این داستانی که می نویسم ،یک داستان واقعی می باشد.در حقیقت بی...

این داستانی که می نویسم ،یک داستان واقعی می باشد.در حقیقت بی...

بیکس محمد قادر

رمان عشق بی مقدمهفک کردی من خواستگار ندارم آقا..؟...واقعا که...

■ به خاطر خودت ■پارت ۴ ویو ا.ت داشتم تو اتاق گریه میکردم جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط