blond hair=p4
blond hair=p4
تق تق
سلنا«هق بله هق»
کوک«منم میشه بیام تو»
سلنا«هق هق اره هق»
کوک اومدم تو اتاق
کوک شروع کرد به صحبت کردن
«پرنسس چرا داری گریه میکنی؟ میدونم دلت نمیخواد ازدواج کنی اونم با منی که اصلا دوستش نداری»
یه کم مکث کرد و ادامه داد
« ولی من دوست ندارم ببینم پرنسسم ناراحته و گریه میکنه»
سلنا خندیدو گفت:
«پس برام شیر کاکائو بخر» *کیوت گفت*
کوک«باشه»
سلنا«الانننننننن»
کوک خندید و گفت:
«پس...پاشو راه بیوفت»
سلنا چشاشو تو کاسه چرخوند و گفت:
«نمیری بیرون لباس عوض کنم؟»
کوک از فکر در اومدو گفت:
«ها اها الان »
رفت بیرون
سلنا ویوو
حاضر شدم رفتم پایین یه استایل مشکی برای هوای سرد زدم چون الان زمستونه از پله ها اومدم پایین و کوک رو صدا زدم
«کوک...کوک کوکککککک»
کوک«ب..بله»
کوک ویووو
من زودتر حاضر شدم که با صدای پا سرمو بالا گرفتم دیدم سلناعه چقدر این دختر خوشگله...چی داری میگی کوک تو پسر خاله شی
کوک«چقدر خوشگل شدی»
سلنا خجالت کشید و گفت:
«تو هم خوشتیپ شدی»
رفتیم سوار ماشین شدیم رسیدیم به یه مارکت کوک پیاده شد رفت شیر کاکائو خرید اومد که گفت
«پیاده شو سلنا»
پیاده شدم با تعجب نگاش کردم گفت:
«بیا یکم پیاده روی کنیم»
قبول کردم داشتیم راه میرفتیم که قطره ای روی سرم چکید دستم رو بردم جلو دیدم دستم خیس شد داشت بارون می اومد
سلنا«داره بارون میاد» *ذوق*
کوک«اره»
اسلاید ۲ لباس سلنا🍒
حمایت وگرنه اف💔🥲
تق تق
سلنا«هق بله هق»
کوک«منم میشه بیام تو»
سلنا«هق هق اره هق»
کوک اومدم تو اتاق
کوک شروع کرد به صحبت کردن
«پرنسس چرا داری گریه میکنی؟ میدونم دلت نمیخواد ازدواج کنی اونم با منی که اصلا دوستش نداری»
یه کم مکث کرد و ادامه داد
« ولی من دوست ندارم ببینم پرنسسم ناراحته و گریه میکنه»
سلنا خندیدو گفت:
«پس برام شیر کاکائو بخر» *کیوت گفت*
کوک«باشه»
سلنا«الانننننننن»
کوک خندید و گفت:
«پس...پاشو راه بیوفت»
سلنا چشاشو تو کاسه چرخوند و گفت:
«نمیری بیرون لباس عوض کنم؟»
کوک از فکر در اومدو گفت:
«ها اها الان »
رفت بیرون
سلنا ویوو
حاضر شدم رفتم پایین یه استایل مشکی برای هوای سرد زدم چون الان زمستونه از پله ها اومدم پایین و کوک رو صدا زدم
«کوک...کوک کوکککککک»
کوک«ب..بله»
کوک ویووو
من زودتر حاضر شدم که با صدای پا سرمو بالا گرفتم دیدم سلناعه چقدر این دختر خوشگله...چی داری میگی کوک تو پسر خاله شی
کوک«چقدر خوشگل شدی»
سلنا خجالت کشید و گفت:
«تو هم خوشتیپ شدی»
رفتیم سوار ماشین شدیم رسیدیم به یه مارکت کوک پیاده شد رفت شیر کاکائو خرید اومد که گفت
«پیاده شو سلنا»
پیاده شدم با تعجب نگاش کردم گفت:
«بیا یکم پیاده روی کنیم»
قبول کردم داشتیم راه میرفتیم که قطره ای روی سرم چکید دستم رو بردم جلو دیدم دستم خیس شد داشت بارون می اومد
سلنا«داره بارون میاد» *ذوق*
کوک«اره»
اسلاید ۲ لباس سلنا🍒
حمایت وگرنه اف💔🥲
- ۹۵
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط