( استاد جذاب من ) )ლ( پارت 35 `ლ
( استاد جذاب من ) )ლ( پارت 35 `ლ
آفتاب در حال غروب کردن بود چراغ های خیابون ها درحال روشن کردن بودن دختره با زدن پدال های دوچرخه به آرامی کناره خیابون میرفت در دریایی پر از فکر های که مثله کَنه بهش هجوم برده بودن چرا نمیتونست مثله بقیه زندگی کنه شاید اگه داداشش پیشش بود آنقدر سختی نمیکشید ( کی این سختی ها تموم میشن این بی پولی ) به فروشگاهی که توش کار میکرد رسید بعد از پیاده شدن از دوچرخه به داخل فروشگاه رفت برعکس روز های سابق شلوغ نبود نفس راحتی کشید و سمته اتاق رئیس فروشگاه رفت جلوی درب اتاق ایستاد کمی در فکر فروع رفت یعنی اگه بهش بگه که حقوقش رو زودتر بده قبول میکنه ( اگه نداد چی نه نه نباید نامید بشم برو بریم ببینم چی میشه ) اوفی کشیده و بعد از زدن در وارده اتاق شد چهره اش را از نگرانی به لبخند عوض کرد سمته میز رئیس اش رفت یا خنده همیشگیش لب زد
ات : سلام به رئیس جمهور کره
رئیس بد اخلاق نگاهش را از گوشی گرفت و عینک هایش را از رویه چشم هایش برداشت با اخم گفت رئیس : باز این دفعه چی میخواهی ات
دختره چند قدمی نزدیک میز برداشت و با کیوتی خودش لب زد ات : من چیزه میخواهم این ماه حقوقم رو زودتر بگیرم
رئیس : حقوق این ماه تو چند هفته پیش گرفتی گفتی میدم برای قبض آب
ات : اییییییی یادم رفته بود نمیشه حقوق ماه بعدیمو بگیرم
رئیس بد اخلاق با عصبانیت غرید رئیس : مگه اینجا من پول چاپ میکنم که برات هر ماه زودتر بدم
ات : اما من لازمش دارم
رئیس: نمیشه برو بیرون
دختره با این حال بازم هم با خنده جوابش را داد با اینکه در دلش طوفانی برپا بود ات : میخوام یه چیزه دیگه هم بگم امشب باید مرخصی بگیرم
رئیس : ات اجا...
ات : خیلی ممنونم که اجازه دادین
با بدو از اتاق خارج شد بعد از بستن درب اتاق به وضوح صدای بلند رئیس اش را شنید رئیس : ات اگه یه دفعه دیگه همچین کاری بکنی اخارجت میکنم .............. دختره با نادیده گرفتن حرف های رئیس اش آنجا را ترک کرد از فروشگاه خارج شد جلوی فروشگاه رویه نیم کت نشست
( باید چیکار کنم باید پول لباس جشن فردا شب رو پیدا کنم اما چطوری باید همین امشب یه کاری پیدا کنم که پولش زیاد باشه ........ آهان فهمیدم ) گوشی اش را برداشت و دنبال کار میگشت..
تویه بالکن زیبای سالن اش ایستاده بود دست هایش را رویه نرده های شیشه ای بالکن گذاشته، و به آن منظره زیبا که جلوی چشم هایش بود خیره شده بود لحظه ای چشم هایش را بست نسیم سردی که به پوست صورت اش میخورد باعث آرامش اش میشد اما لحظه ای در گذر خاطره ها در پی نمون افکارش دختری خوش خنده ای و کیوتی پیدا شد با شنیدن صدای مهربونی که در گوشش پیچید٫٫ استاد پارک ٫٫ چشم هایش را باز نمود لبخند ملیحی نمود به آن افکارش که یاده اون دختر افتاد ...
آفتاب در حال غروب کردن بود چراغ های خیابون ها درحال روشن کردن بودن دختره با زدن پدال های دوچرخه به آرامی کناره خیابون میرفت در دریایی پر از فکر های که مثله کَنه بهش هجوم برده بودن چرا نمیتونست مثله بقیه زندگی کنه شاید اگه داداشش پیشش بود آنقدر سختی نمیکشید ( کی این سختی ها تموم میشن این بی پولی ) به فروشگاهی که توش کار میکرد رسید بعد از پیاده شدن از دوچرخه به داخل فروشگاه رفت برعکس روز های سابق شلوغ نبود نفس راحتی کشید و سمته اتاق رئیس فروشگاه رفت جلوی درب اتاق ایستاد کمی در فکر فروع رفت یعنی اگه بهش بگه که حقوقش رو زودتر بده قبول میکنه ( اگه نداد چی نه نه نباید نامید بشم برو بریم ببینم چی میشه ) اوفی کشیده و بعد از زدن در وارده اتاق شد چهره اش را از نگرانی به لبخند عوض کرد سمته میز رئیس اش رفت یا خنده همیشگیش لب زد
ات : سلام به رئیس جمهور کره
رئیس بد اخلاق نگاهش را از گوشی گرفت و عینک هایش را از رویه چشم هایش برداشت با اخم گفت رئیس : باز این دفعه چی میخواهی ات
دختره چند قدمی نزدیک میز برداشت و با کیوتی خودش لب زد ات : من چیزه میخواهم این ماه حقوقم رو زودتر بگیرم
رئیس : حقوق این ماه تو چند هفته پیش گرفتی گفتی میدم برای قبض آب
ات : اییییییی یادم رفته بود نمیشه حقوق ماه بعدیمو بگیرم
رئیس بد اخلاق با عصبانیت غرید رئیس : مگه اینجا من پول چاپ میکنم که برات هر ماه زودتر بدم
ات : اما من لازمش دارم
رئیس: نمیشه برو بیرون
دختره با این حال بازم هم با خنده جوابش را داد با اینکه در دلش طوفانی برپا بود ات : میخوام یه چیزه دیگه هم بگم امشب باید مرخصی بگیرم
رئیس : ات اجا...
ات : خیلی ممنونم که اجازه دادین
با بدو از اتاق خارج شد بعد از بستن درب اتاق به وضوح صدای بلند رئیس اش را شنید رئیس : ات اگه یه دفعه دیگه همچین کاری بکنی اخارجت میکنم .............. دختره با نادیده گرفتن حرف های رئیس اش آنجا را ترک کرد از فروشگاه خارج شد جلوی فروشگاه رویه نیم کت نشست
( باید چیکار کنم باید پول لباس جشن فردا شب رو پیدا کنم اما چطوری باید همین امشب یه کاری پیدا کنم که پولش زیاد باشه ........ آهان فهمیدم ) گوشی اش را برداشت و دنبال کار میگشت..
تویه بالکن زیبای سالن اش ایستاده بود دست هایش را رویه نرده های شیشه ای بالکن گذاشته، و به آن منظره زیبا که جلوی چشم هایش بود خیره شده بود لحظه ای چشم هایش را بست نسیم سردی که به پوست صورت اش میخورد باعث آرامش اش میشد اما لحظه ای در گذر خاطره ها در پی نمون افکارش دختری خوش خنده ای و کیوتی پیدا شد با شنیدن صدای مهربونی که در گوشش پیچید٫٫ استاد پارک ٫٫ چشم هایش را باز نمود لبخند ملیحی نمود به آن افکارش که یاده اون دختر افتاد ...
- ۲۰.۸k
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط