من از اين شهر گذشتم ...
من از اين شهر گذشتم ...
و هم از واديء بي حاصلِ عمر ، که تو را کم دارد ...
جاده انگار سراسيمه مرا ميخواند ، که به پايان برساند سفرم ...
قرعهء عشق به نامِ دگري افتاده ، و من از دايرهء عشق برون افتادم ...!
به چه دلخوش باشم ...؟
به وفاي تو و يا سوختن ِ فاصله ها ...؟
اين زمستان که گذشت و من از گرمي آغوش تو بودم محروم
وبهارم که نفسهايء تو را کم دارد ، به خزان ميماند ،
بلبل و زاغ و زغن درگيرند ، که گلستان خزان ديده ، که را ميخواهد ...!
به چه دلخوش باشم ...؟
آسماني که ندارد مهتاب ، يا زميني که ندارد ساحل ...!
قايقي داشتم از خاطرها، که به امواج زمان بشکسته ...
و به تاريکي ء گردابِ نگاهت ، گم شد و غريبانه به گل بنشسته ...!
به چه دلخوش باشم ...؟
قاصدکها همه در فاصله ها گم شده اند ...
دلبران جمله پريشان خاطر ، و پيام دگري را دگري مي خواند ...
باور از عشق ، به خاک افتاده و صداقت مخدوش ...
من در اين واديء سرگرداني ، به چه دل خوش باشم ...؟
و هم از واديء بي حاصلِ عمر ، که تو را کم دارد ...
جاده انگار سراسيمه مرا ميخواند ، که به پايان برساند سفرم ...
قرعهء عشق به نامِ دگري افتاده ، و من از دايرهء عشق برون افتادم ...!
به چه دلخوش باشم ...؟
به وفاي تو و يا سوختن ِ فاصله ها ...؟
اين زمستان که گذشت و من از گرمي آغوش تو بودم محروم
وبهارم که نفسهايء تو را کم دارد ، به خزان ميماند ،
بلبل و زاغ و زغن درگيرند ، که گلستان خزان ديده ، که را ميخواهد ...!
به چه دلخوش باشم ...؟
آسماني که ندارد مهتاب ، يا زميني که ندارد ساحل ...!
قايقي داشتم از خاطرها، که به امواج زمان بشکسته ...
و به تاريکي ء گردابِ نگاهت ، گم شد و غريبانه به گل بنشسته ...!
به چه دلخوش باشم ...؟
قاصدکها همه در فاصله ها گم شده اند ...
دلبران جمله پريشان خاطر ، و پيام دگري را دگري مي خواند ...
باور از عشق ، به خاک افتاده و صداقت مخدوش ...
من در اين واديء سرگرداني ، به چه دل خوش باشم ...؟
- ۶۹۷
- ۰۴ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط