𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟒
.... : ورا فرار کن ! ( داد )
این....این صدای جونگ کوکه
کو....کجاس ؟!
داد میزنه فرار کنم ؟
ورا : چرااااااااااااا ؟! ( داد )
مگه چیشدههههههه ؟ ( داد )
ناگهان مردی با چشمای طلایی براق ..... که وقتی به چهرش نگاه کنی اولین چیزی که میبینی چشماشه جلوم سبز شد
سنش تقریبا ۴۰ ساله اینا میخورد...
یه کلاه فدورا روی سرش بود ( میتونین در اسلاید دو نگاه کنین )
یه پالتوی بلند مشکی هم پوشیده بود
ولی حس میکردم یه شباهت جزئی با آقای کای داره
ورا : تو دیگه کی هستی..؟
یه لبخند کوتاهی زد
ـ بزرگ شدی !
ورا : منو میشناسی ؟!
ـ مگه میشه.....تورو نشناسم
چند قدم بهم نزدیک شد
باد پالتوی بلندشو رو به رقص در میاورد
فقط چند سانتی متر بین من و اون فاصله داشت..
به گوشم نزدیک شد و زمزمه کرد :
ـ میدونی چرا هنوز زندهای؟
ـ میدونی چرا اون شب کشته نشدی؟
بعد خیلی آروم تر از قبل گفت :
ـ چون من نذاشتم..
چرا....؟
مگه...مگه تو کی هستی ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چشمام باز شد و ناگهان ناخودآگاه به سقف سفید زل زدم
این دیگه چجور خوابی بود..؟
بلند شدم و نشستم
صورتم از غرق سرد خیس شده بود
برام عجیب بود...منظورم این خوابه
اول جونگ کوک میگه فرار کنم بعد یه مرد دیگه که تا حالا حتی چهرش رو تصور هم نکره بودم بهم میگه من نذاشتم تو اونشب بمیری
......................
یعنی ممکنه این خوابی که معلوم نبود کابوسه یا چی یه معنی برام داشته باشه
اما....
کاش اونشب کشته میشدم ..
به مچ دستم که جای سوختگی روش مونده بود نگاه کردم
اصلا جاش تغییر نکرده....و حتی دروغ نگم اما نمایان تر هم شده
اون خون بابام بود که مچمو به این روز انداخت
بابایی که دیگه انسان نیس..
بابایی که دیگه نمیتونه بهم بگه پرنسس
فکر کردن به اینا آروم آروم یه بغض میاورد سراغم
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟒
.... : ورا فرار کن ! ( داد )
این....این صدای جونگ کوکه
کو....کجاس ؟!
داد میزنه فرار کنم ؟
ورا : چرااااااااااااا ؟! ( داد )
مگه چیشدههههههه ؟ ( داد )
ناگهان مردی با چشمای طلایی براق ..... که وقتی به چهرش نگاه کنی اولین چیزی که میبینی چشماشه جلوم سبز شد
سنش تقریبا ۴۰ ساله اینا میخورد...
یه کلاه فدورا روی سرش بود ( میتونین در اسلاید دو نگاه کنین )
یه پالتوی بلند مشکی هم پوشیده بود
ولی حس میکردم یه شباهت جزئی با آقای کای داره
ورا : تو دیگه کی هستی..؟
یه لبخند کوتاهی زد
ـ بزرگ شدی !
ورا : منو میشناسی ؟!
ـ مگه میشه.....تورو نشناسم
چند قدم بهم نزدیک شد
باد پالتوی بلندشو رو به رقص در میاورد
فقط چند سانتی متر بین من و اون فاصله داشت..
به گوشم نزدیک شد و زمزمه کرد :
ـ میدونی چرا هنوز زندهای؟
ـ میدونی چرا اون شب کشته نشدی؟
بعد خیلی آروم تر از قبل گفت :
ـ چون من نذاشتم..
چرا....؟
مگه...مگه تو کی هستی ؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چشمام باز شد و ناگهان ناخودآگاه به سقف سفید زل زدم
این دیگه چجور خوابی بود..؟
بلند شدم و نشستم
صورتم از غرق سرد خیس شده بود
برام عجیب بود...منظورم این خوابه
اول جونگ کوک میگه فرار کنم بعد یه مرد دیگه که تا حالا حتی چهرش رو تصور هم نکره بودم بهم میگه من نذاشتم تو اونشب بمیری
......................
یعنی ممکنه این خوابی که معلوم نبود کابوسه یا چی یه معنی برام داشته باشه
اما....
کاش اونشب کشته میشدم ..
به مچ دستم که جای سوختگی روش مونده بود نگاه کردم
اصلا جاش تغییر نکرده....و حتی دروغ نگم اما نمایان تر هم شده
اون خون بابام بود که مچمو به این روز انداخت
بابایی که دیگه انسان نیس..
بابایی که دیگه نمیتونه بهم بگه پرنسس
فکر کردن به اینا آروم آروم یه بغض میاورد سراغم
ادامه دارد...
- ۵۲۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط