𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟓
یه بغضی که بی دلیل ازم درخواست شکستن میکرد اما من نباید قبول میکردم
( لیا : آدمای ضعیف گریه میکنن..
ورا : چه ربطی داره....انسان با گریه دلشو خالی میکنه
لیا : انسانای قدرتمند دل ندارن که خالیش هم بکنن....در ضمن.... با گریه کردن هیچی تغییر نمیکنه...هیچی ! )
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
موهامو از بالا بستم و لباس ورزشیمو پوشیدم
جلوی آینه به خودم نگاه کردم
دوباره یاد دیشب افتادم....نفس عمیقی کشیدم تا همه چی یادم بره....و انگار کمی موفق شدم
قمقممو از رو میز برداشتمو بلافاصله راهی باشگاه شدم
همین که وارد باشگاه شدم یه سکوت خاصی خورد وسط پیشونیم
خیلی ساکت بود و البته این عادی بود چون ۵ صبحه..
قمقممو روی زمین گذاشتم و بلافاصله مشغول دویدن دور باشگاه که خیلیییی بزرگ بود شدم
تقریبا دویدنام ۲۰ دقیقه ای کشید بعد یه آبی خوردم
نفسمو تازه کردم بعد ورزش شکم....پا....تعادل...و یکم تمرینات رزمی
یه ساعت مچیم که دیجیتالی بود نگاه کردم....ساعت ۸ شده بود
امروز خوب ورزش کردم خداروشکر
قمقممو برداشتم و به طرف اتاقم رفتم
سریع وارد حموم شدم و یه دوش ۱۵ دقیقه ای گرفتم
بعد از بیرون اومدن از حموم یونیفرممو پوشیدم موهامو باز گذاشتم
بعدش رفتم که یه صبحانهی درست حسابی بخورم
به سالن غذاخوری رفتم
همه کار آموزا اونجا بودن
بعضیا روی نیمکت نشسته بودن و مشغول خوردن بودن بعضیا هم صبحونه برای خودشون میکشیدن
منم برای خودم صبحونه کشیدم و رفتم روی یکی از نیمکت های خالی سالن نشستم
مشغول خوردن صبحونه بودم که دوباره یه صدایی آشنا شنیدم
ـ اینه....( قهقهه )
این کوچولو که چیزی نیس دو ثانیه نمیکشه بگیریمش
سرمو بلند کردم و با اون مرتیکه عصاب خورد کن عو*ضی روبرو شدم
تنها نبود با چند تا از دوستاش که تا حالا از دستم کتک خورده بودن روبروی میز نیمکتم وایستاده بودن
خدایاااااااااااا..
اینا یه روزی منو راحت نمیزارن نه ؟!
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟓𝟓
یه بغضی که بی دلیل ازم درخواست شکستن میکرد اما من نباید قبول میکردم
( لیا : آدمای ضعیف گریه میکنن..
ورا : چه ربطی داره....انسان با گریه دلشو خالی میکنه
لیا : انسانای قدرتمند دل ندارن که خالیش هم بکنن....در ضمن.... با گریه کردن هیچی تغییر نمیکنه...هیچی ! )
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
موهامو از بالا بستم و لباس ورزشیمو پوشیدم
جلوی آینه به خودم نگاه کردم
دوباره یاد دیشب افتادم....نفس عمیقی کشیدم تا همه چی یادم بره....و انگار کمی موفق شدم
قمقممو از رو میز برداشتمو بلافاصله راهی باشگاه شدم
همین که وارد باشگاه شدم یه سکوت خاصی خورد وسط پیشونیم
خیلی ساکت بود و البته این عادی بود چون ۵ صبحه..
قمقممو روی زمین گذاشتم و بلافاصله مشغول دویدن دور باشگاه که خیلیییی بزرگ بود شدم
تقریبا دویدنام ۲۰ دقیقه ای کشید بعد یه آبی خوردم
نفسمو تازه کردم بعد ورزش شکم....پا....تعادل...و یکم تمرینات رزمی
یه ساعت مچیم که دیجیتالی بود نگاه کردم....ساعت ۸ شده بود
امروز خوب ورزش کردم خداروشکر
قمقممو برداشتم و به طرف اتاقم رفتم
سریع وارد حموم شدم و یه دوش ۱۵ دقیقه ای گرفتم
بعد از بیرون اومدن از حموم یونیفرممو پوشیدم موهامو باز گذاشتم
بعدش رفتم که یه صبحانهی درست حسابی بخورم
به سالن غذاخوری رفتم
همه کار آموزا اونجا بودن
بعضیا روی نیمکت نشسته بودن و مشغول خوردن بودن بعضیا هم صبحونه برای خودشون میکشیدن
منم برای خودم صبحونه کشیدم و رفتم روی یکی از نیمکت های خالی سالن نشستم
مشغول خوردن صبحونه بودم که دوباره یه صدایی آشنا شنیدم
ـ اینه....( قهقهه )
این کوچولو که چیزی نیس دو ثانیه نمیکشه بگیریمش
سرمو بلند کردم و با اون مرتیکه عصاب خورد کن عو*ضی روبرو شدم
تنها نبود با چند تا از دوستاش که تا حالا از دستم کتک خورده بودن روبروی میز نیمکتم وایستاده بودن
خدایاااااااااااا..
اینا یه روزی منو راحت نمیزارن نه ؟!
ادامه دارد...
- ۴۹۰
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط