{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۶۲
من مطهره رو راحت به دست نیاوردم که راحت از
دستش بدم.
همونطور که به خیابون نگاه میکردم گفتم: می
خواي به داداشت کمک کنی؟
کوتاه بهم نگاه کرد.
-در رابطه با چی؟
-برگردوندن مطهره پیشم.
سري تکون داد.
-آره میخوام اما نه به قیمت ریختن آبروش.
بهش نگاه کردم.
-نگران نباش، اون احمق بازي تو فکرم نیست؛ یه فکر دیگهاي دارم.
اخم ریزي کرد.
-بگو.
-میدونی کریم سیاه کجاست؟
اخمهاش بیشتر به هم گره خوردند و بهم نگاه کرد.
-آره، چرا؟
-منو ببر پیشش.
سریع بهم نگاه کرد.
-چی داري میگی تو؟ میدونی که آدم خطرناکیه!
جدي بهش نگاه کردم.
-همین که گفتم، برو.
کلافه دستشو به ته ریشش کشید.
_باز معلوم نیست چی تو اون مغزته! خدا رحم کنه.
#مطهره
موهامو باز کردم و روي تخت خوابیدم.
در حموم باز شد و ایمان با یه حوله لباس بیرون
اومد.
چشمهامو بستم و گفتم: زود بخواب چراغو خاموش
کن.
نفسشو به بیرون فوت کرد.
-این لباسها چیه که میپوشی مطهره؟
با حرص چشمهامو باز کردم و نشستم.
_مگه چیه؟

با اخم گفت: واسه شوهر اینقدر پوشیده لباس می پوشند؟
چشم غرهاي بهش رفتم و بازم خوابیدم.
_آره، پوشیده بهتره، امنیت داره.
چیزي نگفت و در کمد رو باز کرد؛ منم چشمهامو
بستم اما برخوردن یه چیز توي صورتم از چا پریدم و
با ترس نگاهی به اطراف انداختم.
با دیدن یه تاپ قرمز دندونهامو روي هم فشار دادم
و بهش نگاه کردم.
-بپوشش.
با غدي گفتم: نمیخوام.
بعدم زود پتو رو روي سرم کشیدم و خوابیدم.
سعی کرد پتو رو برداره که با تموم توانم نگه داشتم.
_میگم نمیخوام بپوشمش.
با حرص گفت: ولی من دلم میخواد تو رو اینطور
ببینم.
پتو رو محکمتر گرفتم و با حرص گفتم: برو
مامانتو اینطوري ببین، به من چه؟
صداش رگهی خنده پیدا کرد.
-مطهره!
_کوفت.
یه دفعه پتو رو ول کرد که نفس آسودهاي کشیدم اما
با سنگینیاي روي بدنم سریع پتو رو از سرم کنار
زدم که با دیدنش اونم دقیقا روم استرس مثل خوره به جونم افتاد.
دستشو کنار سرم گذاشت و تو صورتم خم شد.
آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
_از روم بلند شو.
نگاهش به سمت لبم کشیده شد که سریع دستمو
روش گذاشتم.
-نگاه نکن اجازه نمیدم، تازه زخم کنار لبمم می
سوزه.
به گردنم نگاهی انداختم.
نفسهام از ترس و اضطراب تند شده بودند.
-اي... ایمان، میپوشمش فقط... فقط از روم بلند
شو.
اما انگار نمیشنید.
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد که سعی کردم
سرشو عقب ببرم.
لبشو روي گردنم گذاشت که نفسم بند اومد.
پاهامو تکون دادم و با عجز گفتم: نکن ایمان، برو
عقب.
بوسهاي زد و لبشو روي پوستم کشید که بغضم
گرفت و مشتهامو به بازوش کوبیدم.
_ولم کن، نمیخوام.
دستشو زیر لباسم برد و بوسهاي به قفسهی سینهم
زد که با تقلا داد زدم: ولم کن، نمیخوام باهات
رابطهاي داشته باشم.
دیدگاه ها (۱۲)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۳یه دفعه سرشو بالا آورد و با عصبان...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۴بعد از انجام کارهاي مربوطه دست و ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۱نگران گفتم: مهرداد کجاست؟همونطور ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۶۰با تو دهنی که ازش خوردم از سوزش و...

آنا:رسیدم دم در خونه که یکی دستمو گرفت دیدم جونگ کوکه جونگ ک...

Part: 31The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)گ...

پارت شیشم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط