{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸ | برگشتن سایه‌های گذشته

پارت ۸ | برگشتن سایه‌های گذشته

گاهی فکر می‌کنیم وقتی از یه مرحله سخت عبور کردیم، دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونه ما رو به عقب برگردونه.

اما بعضی خاطره‌ها مثل ردِ یک زخم قدیمی هستن.

ممکنه مدت‌ها آرام باشن...

ولی با یه اتفاق کوچک دوباره خودشون رو یادآوری کنن.

---

چند هفته بعد از نمایشگاه، برای یه دیدار خانوادگی دعوت شدیم.

همون خونه‌ای که سال‌ها قبل، دختر هفت‌ساله‌ای با یه نقاشی تاخورده توی جیبش ایستاده بود و منتظر بود یکی نگاهش کنه.

وقتی وارد شدم، همه‌چیز آشنا بود.

همون دیوارها.

همون صداها.

همون حس عجیب که انگار بخشی از گذشته‌ام هنوز اونجا گیر کرده بود.

اولش خوب بود.

با همه سلام کردم.

لبخند زدم.

سعی کردم از لحظه لذت ببرم.

اما بعد...

یکی از حرف‌ها باعث شد دوباره همون حس قدیمی برگرده.

صحبت از موفقیت‌ها و دستاوردهای بقیه بود.

از اینکه چه کسی چقدر پیشرفت کرده.

چه کسی چقدر خاصه.

و من دوباره برای چند لحظه همون دختر کوچولو شدم.

همونی که گوشه اتاق می‌ایستاد و فکر می‌کرد شاید هیچ‌وقت به اندازه کافی مهم نباشه.

---

قبلاً در چنین لحظه‌هایی سکوت می‌کردم.

می‌رفتم توی اتاقم.

و همه چیز رو قورت می‌دادم.

اما این بار فرق داشت.

نه چون ناراحت نشدم.

ناراحت شدم.

خیلی هم شدم.

اما دیگه خودم رو مقصر ندونستم.

آروم از جمع فاصله گرفتم و چند دقیقه بیرون ایستادم.

هوای سرد رو نفس کشیدم.

گوشی‌ام رو برداشتم.

یه پیام از جونگکوک داشتم.

«امروز چطوری گذشت؟»

چند لحظه به صفحه نگاه کردم.

قبلاً جواب می‌دادم:

«خوب بود.»

حتی اگر خوب نبود.

اما این بار نوشتم:

«راستش... یه کم سخت گذشت.»

چند ثانیه بعد جواب داد:

«می‌خوای حرف بزنی؟»

لبخند کوچیکی زدم.

چون فهمیدم چقدر تغییر کرده‌ام.

دختری که قبلاً حتی ناراحتی خودش رو پنهان می‌کرد، حالا می‌تونست بگه:

«امروز خوب نبودم.»

---

وقتی با جونگکوک حرف زدم، دنبال این نبود که همه‌چیز رو درست کند.

نگفت:

«بی‌خیال شو.»

نگفت:

«بهشون فکر نکن.»

فقط گفت:

ـ «می‌فهمم چرا ناراحت شدی. بعضی حرف‌ها آدم رو یاد چیزهایی می‌اندازه که مدت‌ها تلاش کرده فراموش کنه.»

همین کافی بود.

چون گاهی آدم نیاز نداره کسی دردش رو پاک کنه.

فقط نیاز داره کسی کنار دردش بایسته.

---

اون شب وقتی به خونه برگشتم، دوباره دفتر نقاشی‌ام رو باز کردم.

این بار دختر کنار پنجره تنها نبود.

کنارش یه نفر نشسته بود.

نه برای اینکه نجاتش بده.

فقط برای اینکه بهش یادآوری کنه:

«تو از اول هم ارزشمند بودی.»

و من تازه داشتم این حقیقت رو باور می‌کردم.

---

اما درست وقتی فکر می‌کردم زندگی بالاخره آرام شده...

یه تصمیم بزرگ پیش روم قرار گرفت.

تصمیمی که می‌تونست مسیر آینده‌ام رو عوض کنه.


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹ | فاصله‌ای که نزدیک‌ترمان کردبعد از اون شب، چند روزی ...

پارت ۱۰ | جایی که بالاخره خودم را پیدا کردمماه‌ها گذشت.اولش ...

پارت ۷ | یاد گرفتن دوست داشتن خودمبعد از اون شب بارونی، چیزی...

پارت ۶ | حرف‌هایی که هیچ‌وقت نگفته بودمزمستان از راه رسیده ب...

فکر کن ترامپ اینهمه هزینه کنه برای اینکه یه تنگه رو باز کنه ...

آپدیت اینستاگرام هیونجین 🫦 🥟( یه لحظه فکر کردم موهاش رو دوبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط