پارت ۷ | یاد گرفتن دوست داشتن خودم

پارت ۷ | یاد گرفتن دوست داشتن خودم

بعد از اون شب بارونی، چیزی درونم تغییر کرد.

نه اینکه ناگهان همه ترس‌هام از بین رفته باشن.

نه.

هنوز بعضی روزها همون افکار قدیمی برمی‌گشتن.

همون صدای کوچیکی که می‌گفت:

«شاید به اندازه کافی خوب نیستی.»

اما حالا یه صدای دیگه هم وجود داشت.

صدایی که آروم‌تر بود، اما قوی‌تر.

صدایی که می‌گفت:

«تو هم حق داری دیده بشی.»

---

با کمک دوست‌هام و حرف‌هایی که با جونگکوک می‌زدم، کم‌کم شروع کردم به انجام کارهایی که همیشه عقب می‌انداختم.

دوباره نقاشی کردم.

برای خودم وقت گذاشتم.

وقتی خسته بودم، وانمود نمی‌کردم که خوبم.

و مهم‌تر از همه...

یاد گرفتم خودم رو فقط با نظر بقیه اندازه نگیرم.

---

یه روز توی دانشگاه، استاد از دانشجوها خواست چندتا از کارهای هنری‌شون رو برای نمایشگاه انتخاب کنن.

همین که اسم نمایشگاه اومد، اولین فکرم این بود:

«نه، من نمی‌تونم.»

همون ترس قدیمی برگشته بود.

ترس از اینکه بقیه ببینن.

قضاوت کنن.

بگن کافی نیست.

دفترم رو بستم و خواستم بی‌خیال بشم.

اما جونگکوک که کنارم نشسته بود، متوجه شد.

گفت:

ـ «باز داری فرار می‌کنی؟»

نگاهش کردم.

ـ «شاید کارهام اون‌قدر خوب نباشن.»

لبخند زد.

ـ «شاید هم باشن. ولی اگه هیچ‌کس نبینه، هیچ‌وقت نمی‌فهمی.»

حرفش ساده بود.

اما این بار فرق داشت.

چون خودم هم ته قلبم می‌خواستم امتحان کنم.

---

روز نمایشگاه، دست‌هام از استرس می‌لرزید.

وقتی وارد سالن شدم، چشمم به نقاشی خودم افتاد.

همون نقاشی‌ای که چند شب قبل کشیده بودم.

دختری کنار پنجره.

با نوری که از دور می‌تابید.

کنارش یه جمله کوتاه نوشته بودم:

«گاهی فقط باید یک نفر باور کند که تو ارزش دیدن داری... تا خودت هم شروع کنی باور کردن.»

چند نفر جلوی نقاشی ایستاده بودن.

درباره‌اش حرف می‌زدن.

یکی گفت:

ـ «حس عجیبی داره.»

یکی دیگه گفت:

ـ «انگار یه داستان پشتشه.»

لبخند زدم.

چون برای اولین بار، داستان من فقط یه خاطره دردناک نبود.

تبدیل شده بود به چیزی که می‌تونست با آدم‌های دیگه ارتباط برقرار کنه.

---

آخر روز، وقتی سالن خلوت شد، کنار نقاشی‌ام ایستادم.

جونگکوک کنارم آمد و گفت:

ـ «دیدی؟»

گفتم:

ـ «چی رو؟»

ـ «اینکه اون چیزی که سال‌ها پنهانش کردی، همون چیزی بود که باعث شد دیده بشی.»

لبخند زدم.

این بار نه برای اینکه کسی ازم انتظار داشت.

بلکه چون واقعاً خوشحال بودم.

---

اما زندگی همیشه فقط لحظه‌های خوب نیست.

چند روز بعد، یه اتفاق افتاد که دوباره بعضی از زخم‌های قدیمی رو لمس کرد...

اتفاقی که باعث شد بفهمم رشد کردن یعنی یاد بگیری حتی وقتی درد برگشته، خودت رو تنها نذاری.


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»Part_3صبح روز بعد، وقتی از خواب بید...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

فیک

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۱ هر روز ساعت ۴ عصر می‌رفتم همون...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

چند پارتی

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط