{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چ چ چ ش ش ش

چ چ چ ش ش ش
چندنفر داشتن ميرفتن كوه، سرپرستشون (كه از قضا لكنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع مي‌كنه ميگه: چ چ چ.... ملت اول يكم نگاش مي‌كنن ببينن چي‌ميخواد بگه،‌ بعد مي‌بينن نمي‌تونه حرفش رو بزنه، بي‌خيال ميشن و راه ميافتن، اين بابا هم همه مسير همينجور هي ‌ميگفته چ..چ..چ.. وقتي ميرسن بالا ميخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره ميگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر يادم رفت! ملت ميگن اي بابا رودتر مي‌گفتي، حالا بايد برگرديم پايين! تو راه برگشت سر پرسته هي ميگفته: ش ش ش.. ولي ملت ديگه شاكي بودن و كسي توجه نمي‌كرده، وقتي مي‌رسن پايين يارو بالاخره ميگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخي كردم
دیدگاه ها (۱)

عشق خشن من ❤️ پارت 35

آیدل من پارت ۱۲

فیک🫀کوک

دو پارتی ²/²♡اتفاق زیبا ♡ا/ت:زنگ در خونه رو زدم. نامجون:امم ...

★Tipsy?? قرار شده بود که با شوهرش به کلاب برن . اصلا حوصله ی...

~~~فیک پرستار~~~

صبح ویو ات از خواب پاشدم جیمین کنار خواب بود واقعا کیوت خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط