نیمههای گمشده 🫂🩵
نیمههای گمشده 🫂🩵
پارت ۲۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز با ایدههاش آشتی نکرده🗿🎀)
[همچنان داخل سالن غذاخوری🍚]
اینوسکه:*بالاخره کاسه دوم برنجشو هم گرفت.* 😃🍚
آئویی:*با اخم نگاهش کرد.* فقط آرومتر غذا بخور، خفه نشی.😐
اینوسکه: من هیچوقت خفه نمیشم!🗿💥
{همون لحظه...}
اینوسکه:*یه لقمه خیلی بزرگ برداشت.*
تانجیرو: اینوسکه... زیادی بزرگه...
اینوسکه: مگه چی میشه؟🗿
{دو ثانیه بعد...}
اینوسکه:*شروع کرد به سرفه کردن.* اَخ... اَخ...!🗿💔
زنیتسو:*زد زیر خنده.* گفتممممم!🤣
نزوکو:*لیوان آب رو سریع جلوش گرفت.* اینوسکه! آب!😀💧
اینوسکه:*یه نفس آب خورد.* ...خوب شدم.🗿
آئویی:*دست به پیشونیش زد.* دقیقاً همون چیزی شد که گفتم...😐💢
همه:*خندهشون گرفت. 😂*
{چند دقیقه بعد...}
مویچیرو:*آروم به یویچیرو نگاه کرد.* ...بعد از غذا... دوست داری یه کم توی حیاط قدم بزنیم؟
یویچیرو:*چند لحظه مکث کرد.* ...آره.
تانجیرو:*لبخند زد.* فکر خوبیه. هوا هم امروز خیلی خوبه.🙂
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...هوم.
شینوبو:*با لبخند به دو برادر نگاه کرد.* فکر کنم هر دوتون حرفهای زیادی برای گفتن دارین.
مویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.*
یویچیرو:*نگاهش رو از برادرش برنداشت.* ...آره.
اینوسکه:*یهویی دوباره دستشو بالا برد.* یه کاسه سوم هم میشه؟🗿🍚
همه: ...🗿
آئویی:*با اخم.* نه.😐
اینوسکه: چرااااااا؟!🥲💔
نزوکو:*آروم زیر لب.* منم هنوز یه کم جا دارم...😀🍚
زنیتسو:*آه کشید.* این دوتا واقعاً ته ندارن...🗿💔
همه:*دوباره خندیدن. 😂*
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووو😂🩵 اینوسکه نزدیک بود با یه لقمه خفه بشههههه🤣🍚 ولی آخرشم باز دنبال کاسه سوم بوددددد🗿💥 از اون طرف مویچیرو و یویچیرو هم قراره بعد غذا با هم قدم بزنن🥹💖 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۲۴
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده چون نویسنده هنوز با ایدههاش آشتی نکرده🗿🎀)
[همچنان داخل سالن غذاخوری🍚]
اینوسکه:*بالاخره کاسه دوم برنجشو هم گرفت.* 😃🍚
آئویی:*با اخم نگاهش کرد.* فقط آرومتر غذا بخور، خفه نشی.😐
اینوسکه: من هیچوقت خفه نمیشم!🗿💥
{همون لحظه...}
اینوسکه:*یه لقمه خیلی بزرگ برداشت.*
تانجیرو: اینوسکه... زیادی بزرگه...
اینوسکه: مگه چی میشه؟🗿
{دو ثانیه بعد...}
اینوسکه:*شروع کرد به سرفه کردن.* اَخ... اَخ...!🗿💔
زنیتسو:*زد زیر خنده.* گفتممممم!🤣
نزوکو:*لیوان آب رو سریع جلوش گرفت.* اینوسکه! آب!😀💧
اینوسکه:*یه نفس آب خورد.* ...خوب شدم.🗿
آئویی:*دست به پیشونیش زد.* دقیقاً همون چیزی شد که گفتم...😐💢
همه:*خندهشون گرفت. 😂*
{چند دقیقه بعد...}
مویچیرو:*آروم به یویچیرو نگاه کرد.* ...بعد از غذا... دوست داری یه کم توی حیاط قدم بزنیم؟
یویچیرو:*چند لحظه مکث کرد.* ...آره.
تانجیرو:*لبخند زد.* فکر خوبیه. هوا هم امروز خیلی خوبه.🙂
کانائو:*آروم سرش رو تکون داد.* ...هوم.
شینوبو:*با لبخند به دو برادر نگاه کرد.* فکر کنم هر دوتون حرفهای زیادی برای گفتن دارین.
مویچیرو:*لبخند خیلی کوچیکی زد.*
یویچیرو:*نگاهش رو از برادرش برنداشت.* ...آره.
اینوسکه:*یهویی دوباره دستشو بالا برد.* یه کاسه سوم هم میشه؟🗿🍚
همه: ...🗿
آئویی:*با اخم.* نه.😐
اینوسکه: چرااااااا؟!🥲💔
نزوکو:*آروم زیر لب.* منم هنوز یه کم جا دارم...😀🍚
زنیتسو:*آه کشید.* این دوتا واقعاً ته ندارن...🗿💔
همه:*دوباره خندیدن. 😂*
ادامه دارد...🩵🎀
نویسنده ✍️: خووووووو😂🩵 اینوسکه نزدیک بود با یه لقمه خفه بشههههه🤣🍚 ولی آخرشم باز دنبال کاسه سوم بوددددد🗿💥 از اون طرف مویچیرو و یویچیرو هم قراره بعد غذا با هم قدم بزنن🥹💖 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۳۹۰
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط