we
we
Part 4
*مادرید*
مایا
وقتی چشمامو باز کردم نیک جلوی یک خونه بزرگ *عمارت* پارک کرد و مامان با همسر جدیدش جورج جلوی در رو پله ها منتظر بودن چنان خمار خواب بودم که یادم چیکار کنم که دیدم پیشخدمت اونجا در رو واسم باز کرد
مایا: ببخشید
پیشخدمت: سفرتون خوب بود؟
مایا: بله "نیک با ابرو های بالا برده نگاهم میکرد از نگاهش میشد فهمید میگفت این همون دختر چند ساعت پیشه؟!"
جورج: به خونه خوش اومدی لطفا اینجا راحت باش انگار که خونه خودتع
مایا: بلع ممنونم *مامان با رضایت سرشو برام تکون داد وقتی رفتن نیک سرشو نزدیک اورد و گفت*
نیک: اون کی بود که تو ماشین داشت منو درستع قورت میداد
مایا؛*چشم گردوندن*
نیک؛ نکنه اثرات خوابع؟!
مایا: خفه شو
نیک: نه خداروشکر همونی یک لحظه فکر کردم خودت نیستی
مایا: نیکک!
نیک: نیک؟ فکر نکنم بهت اجازه داده باشم اسمم رو کوتاه کنی خوبع منم صدات کنم مای؟
مایا: اسمت طولانیه تا من بخوام صدات کنم نیکلاس صبح شده
نیک: خوشبخت شدم مای!
مایا: مریض!
*از دور*
لیرا: به نظرت عادیع؟
جورج: از اونجایی که خواهر داشتم بله عادیع نگران نباش عادت میکنیم
لیرا: بچها تا یک ساعت دیگه آمادع باشین برای شام میریم بیرون
مایا:'*چشم گردوندن* باشه
وقتی وارد عمارت شدم همچی طلایی و سفید بود انگار که جورج همچی رو باب میل مادرم چیده باشع وایب کلاسیکی داشت و خوشم اومد
جورج: اینجا باشگاه و استخر هم داره
مایا: سر تکون دادن* کتابخونه هم هست؟
لیرا: طبقه دومه عزیزم
مایا: ممنون
Part 4
*مادرید*
مایا
وقتی چشمامو باز کردم نیک جلوی یک خونه بزرگ *عمارت* پارک کرد و مامان با همسر جدیدش جورج جلوی در رو پله ها منتظر بودن چنان خمار خواب بودم که یادم چیکار کنم که دیدم پیشخدمت اونجا در رو واسم باز کرد
مایا: ببخشید
پیشخدمت: سفرتون خوب بود؟
مایا: بله "نیک با ابرو های بالا برده نگاهم میکرد از نگاهش میشد فهمید میگفت این همون دختر چند ساعت پیشه؟!"
جورج: به خونه خوش اومدی لطفا اینجا راحت باش انگار که خونه خودتع
مایا: بلع ممنونم *مامان با رضایت سرشو برام تکون داد وقتی رفتن نیک سرشو نزدیک اورد و گفت*
نیک: اون کی بود که تو ماشین داشت منو درستع قورت میداد
مایا؛*چشم گردوندن*
نیک؛ نکنه اثرات خوابع؟!
مایا: خفه شو
نیک: نه خداروشکر همونی یک لحظه فکر کردم خودت نیستی
مایا: نیکک!
نیک: نیک؟ فکر نکنم بهت اجازه داده باشم اسمم رو کوتاه کنی خوبع منم صدات کنم مای؟
مایا: اسمت طولانیه تا من بخوام صدات کنم نیکلاس صبح شده
نیک: خوشبخت شدم مای!
مایا: مریض!
*از دور*
لیرا: به نظرت عادیع؟
جورج: از اونجایی که خواهر داشتم بله عادیع نگران نباش عادت میکنیم
لیرا: بچها تا یک ساعت دیگه آمادع باشین برای شام میریم بیرون
مایا:'*چشم گردوندن* باشه
وقتی وارد عمارت شدم همچی طلایی و سفید بود انگار که جورج همچی رو باب میل مادرم چیده باشع وایب کلاسیکی داشت و خوشم اومد
جورج: اینجا باشگاه و استخر هم داره
مایا: سر تکون دادن* کتابخونه هم هست؟
لیرا: طبقه دومه عزیزم
مایا: ممنون
- ۳۷۸
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط