we
we
Part 6
*یک چهل و پنج دقیقه بعد*
از دوش که برگشتم برای اولین بار در اتاق جدیدم رو باز کردم دیدم تلفنم داره زنگ میخوره
سالی و هری تماس تصویری گرفته بودند
جواب دادم ولی دوربینم رو فوری قطع کردم
هری: چرا دوربین رو قطع کردی..
سالی: نکنه نمیخوای اتاق جدیدت رو ببینیم؟
مایا: نهه با حوله ام
هری: آهاان
سالی: نکنه میخوای اتاق باکلاست رو مخفی کنی
مایا: خفه شو سالی
لیرا: مایااا...آماده ای؟ *از دور*
مایا: اوه اوه بچه ها من باید برم
سالی: خداحافظ
مایا: *قطع کرد و رندوم یک لباس مجلسی مشکی شیک برداشتم و پوشیدمش تو همون حین پریذم تو حموم و سشوار تو برقم رو روشن کردم و موهام رو خشک کردم و برس میزدم تا قشنگ حالت بگیره
وقتی ساعتم رو دستم کردم دیدم ده دقیقه مونده
اکسسوری هامو دستم کردم و دویدم پایین* اومدم اومدم
لیرا: یواش تر نترس دیر نکردی
مایا: نیک یک نگاهی پوزخند دار به سر تا پام انداختن وقتی مامان و باباش رفتن گفتم* اگه دید زدنت تموم شد بریم!
جورج: دوست داری با ماشین ما بری یا با ماشین نیک
لیرا: من یکم خرید دارم سر راه با ماشین نیک برو
مایا: باشه *نیک اشاره کرد بشینم جلو *چشم گردوندن و نشستن*
*تو راه بودیم که تلفنش زنگ خورد*
نیک: بله؟
لیون: کجایی پسر؟!.. پارتی شروع شده و تو هنوز نیومدی
همه چشم به راه توعن
نیک: نیم ساعت دیگه میام
لیون: نیم ساعت دیگع؟
نیک:الان نمیتونم حرف بزنم *زیر چشمی نگاه کردن به مایا*
لیون: باشه پس..میبینمت *قطع کردن*
مایا: ما قراره برای مدت طولانی اونجا باشیم کجا میخوای بری
نیک: به تو ربطی داره؟!
مایا: نه ولی چرا جک رو با خودت آوردی
نیک: ترمز کردن* بابام خبر نداره جک رو اوردم یک کلمه لو بدی زندگیتو سیاه میکنم فهمیدی؟! *داد*
Part 6
*یک چهل و پنج دقیقه بعد*
از دوش که برگشتم برای اولین بار در اتاق جدیدم رو باز کردم دیدم تلفنم داره زنگ میخوره
سالی و هری تماس تصویری گرفته بودند
جواب دادم ولی دوربینم رو فوری قطع کردم
هری: چرا دوربین رو قطع کردی..
سالی: نکنه نمیخوای اتاق جدیدت رو ببینیم؟
مایا: نهه با حوله ام
هری: آهاان
سالی: نکنه میخوای اتاق باکلاست رو مخفی کنی
مایا: خفه شو سالی
لیرا: مایااا...آماده ای؟ *از دور*
مایا: اوه اوه بچه ها من باید برم
سالی: خداحافظ
مایا: *قطع کرد و رندوم یک لباس مجلسی مشکی شیک برداشتم و پوشیدمش تو همون حین پریذم تو حموم و سشوار تو برقم رو روشن کردم و موهام رو خشک کردم و برس میزدم تا قشنگ حالت بگیره
وقتی ساعتم رو دستم کردم دیدم ده دقیقه مونده
اکسسوری هامو دستم کردم و دویدم پایین* اومدم اومدم
لیرا: یواش تر نترس دیر نکردی
مایا: نیک یک نگاهی پوزخند دار به سر تا پام انداختن وقتی مامان و باباش رفتن گفتم* اگه دید زدنت تموم شد بریم!
جورج: دوست داری با ماشین ما بری یا با ماشین نیک
لیرا: من یکم خرید دارم سر راه با ماشین نیک برو
مایا: باشه *نیک اشاره کرد بشینم جلو *چشم گردوندن و نشستن*
*تو راه بودیم که تلفنش زنگ خورد*
نیک: بله؟
لیون: کجایی پسر؟!.. پارتی شروع شده و تو هنوز نیومدی
همه چشم به راه توعن
نیک: نیم ساعت دیگه میام
لیون: نیم ساعت دیگع؟
نیک:الان نمیتونم حرف بزنم *زیر چشمی نگاه کردن به مایا*
لیون: باشه پس..میبینمت *قطع کردن*
مایا: ما قراره برای مدت طولانی اونجا باشیم کجا میخوای بری
نیک: به تو ربطی داره؟!
مایا: نه ولی چرا جک رو با خودت آوردی
نیک: ترمز کردن* بابام خبر نداره جک رو اوردم یک کلمه لو بدی زندگیتو سیاه میکنم فهمیدی؟! *داد*
- ۴۶۸
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط