فیکرنگ های درد
فیک:رنگ های درد
پارت ¹⁸
[صدای بارون حالا شدیدتر شده. تهیونگ نگاهشو از ا.ت برنمیداره. اون یه قدم عقب میره، ولی صداش هنوز محکم و خشدار میمونه.]
ا.ت:
تو دنبال دوام آوردن نیستی، تهیونگ.
تو دنبال شکستنی.
تهیونگ:
شاید. چون بعضی چیزا فقط وقتی میشکنن، واقعی میشن.
ا.ت:
یا شاید چون شکستن دیگران، تنها جاییه که خودتو کامل حس میکنی.
[تهیونگ یه لحظه مکث میکنه. نگاهشو میندازه زمین. انگار یه فکری داره میجوشه، ولی نمیذاره بیرون بزنه. بعد، سرشو بلند میکنه. یه خندهی نصفهنیمه روی لباش میاد.]
تهیونگ:
تو زیادی میفهمی.
این خطرناکه.
ا.ت:
نه واسه من. واسه توئه که هنوز نمیدونی میخوای فهمیده شی... یا پنهون بمونی.
[سکوت میافته. فقط صدای قطرههای بارونه که توی فضا میچرخه. یه لحظه سکونِ سنگین. تهیونگ بالاخره روی لبهی کاناپه میشینه. دستاشو به هم گره میکنه. انگار جنگ داخلیشو موقتی متوقف کرده.]
تهیونگ:
میدونی، یه وقتایی... فقط دلم میخواد یکی بدون سؤال، بمونه.
نه بخاطر تحلیل، نه بخاطر نجات دادن. فقط بمونه.
[ا.ت قدمی جلو میاد. حالا روبهروش وایساده، بی فاصله.]
ا.ت:
اگه واقعاً بخوای بمونه...
باید اول خودتو به خودت نشون بدی.
تهیونگ (زمزمهوار):
اگه اون چیزی که میبینم... ازم متنفرم کنه چی؟
ا.ت (آروم):
اون موقع تازه میفهمی چرا اینهمه سال از خودت فرار کردی.
[چند لحظه، فقط صدای بارونه که با نفسهای کوتاه تهیونگ قاطی شده. بعد، یه جملهی آروم ولی سنگین، از دهن تهیونگ درمیاد.]
تهیونگ:
امروز... یه چیزی تو من شکست.
ا.ت (بدون تعجب):
شاید هم چیزی توت زنده شد.
[نور اتاق هنوز ملایمه. ولی فضای بینشون دیگه اونقدر تاریک نیست. یه جور مکث بین طوفان. یه جور سکوت... قبل از یه حرف مهم].
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#اسمات
پارت ¹⁸
[صدای بارون حالا شدیدتر شده. تهیونگ نگاهشو از ا.ت برنمیداره. اون یه قدم عقب میره، ولی صداش هنوز محکم و خشدار میمونه.]
ا.ت:
تو دنبال دوام آوردن نیستی، تهیونگ.
تو دنبال شکستنی.
تهیونگ:
شاید. چون بعضی چیزا فقط وقتی میشکنن، واقعی میشن.
ا.ت:
یا شاید چون شکستن دیگران، تنها جاییه که خودتو کامل حس میکنی.
[تهیونگ یه لحظه مکث میکنه. نگاهشو میندازه زمین. انگار یه فکری داره میجوشه، ولی نمیذاره بیرون بزنه. بعد، سرشو بلند میکنه. یه خندهی نصفهنیمه روی لباش میاد.]
تهیونگ:
تو زیادی میفهمی.
این خطرناکه.
ا.ت:
نه واسه من. واسه توئه که هنوز نمیدونی میخوای فهمیده شی... یا پنهون بمونی.
[سکوت میافته. فقط صدای قطرههای بارونه که توی فضا میچرخه. یه لحظه سکونِ سنگین. تهیونگ بالاخره روی لبهی کاناپه میشینه. دستاشو به هم گره میکنه. انگار جنگ داخلیشو موقتی متوقف کرده.]
تهیونگ:
میدونی، یه وقتایی... فقط دلم میخواد یکی بدون سؤال، بمونه.
نه بخاطر تحلیل، نه بخاطر نجات دادن. فقط بمونه.
[ا.ت قدمی جلو میاد. حالا روبهروش وایساده، بی فاصله.]
ا.ت:
اگه واقعاً بخوای بمونه...
باید اول خودتو به خودت نشون بدی.
تهیونگ (زمزمهوار):
اگه اون چیزی که میبینم... ازم متنفرم کنه چی؟
ا.ت (آروم):
اون موقع تازه میفهمی چرا اینهمه سال از خودت فرار کردی.
[چند لحظه، فقط صدای بارونه که با نفسهای کوتاه تهیونگ قاطی شده. بعد، یه جملهی آروم ولی سنگین، از دهن تهیونگ درمیاد.]
تهیونگ:
امروز... یه چیزی تو من شکست.
ا.ت (بدون تعجب):
شاید هم چیزی توت زنده شد.
[نور اتاق هنوز ملایمه. ولی فضای بینشون دیگه اونقدر تاریک نیست. یه جور مکث بین طوفان. یه جور سکوت... قبل از یه حرف مهم].
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#اسمات
- ۲۸.۶k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط