فیک رنگهای درد
فیک: رنگهای درد
پارت ¹⁹
[فرداشب. صدای بارون قطع شده، ولی هوا هنوز نمداره. نورِ اتاق خاموشه، فقط یه چراغ مطالعهی کمرنگ روشنه. ا.ت روی میز نشسته، دفترچهش جلوشه. ولی نمینویسه. تهیونگ پشت سرش وایساده.]
تهیونگ (آروم):
چرا نمینویسی؟
نه دیگه از من چیزی درمیاد؟
یا فقط از نوشتن دربارهی چیزی که نمیتونی کنترلش کنی، میترسی؟
[ا.ت چیزی نمیگه. فقط پلک میزنه. تهیونگ قدمزنان میاد جلو، همونطور که نگاهشو ازش برنمیداره.]
تهیونگ (با لحن خونسرد):
تو همیشه دنبال معنا میگردی. ولی بعضی چیزا فقط یه اتفاقن.
مثل من.
یه تصادفِ بد، توی روز درست.
ا.ت (آروم، ولی قاطع):
نه تهیونگ. تو یه تصادف نبودی...
یه انتخاب بودی.
تهیونگ (پوزخند میزنه):
و حالا پشیمونی؟
[ا.ت نفسش رو حبس میکنه. ولی بهش نگاه نمیکنه. تهیونگ آروم دفترچهی اونو میگیره، بازش میکنه. ورق میزنه. صدای کاغذا تو سکوت پخش میشه.]
تهیونگ:
همهش تحلیل. جملههای صاف و تمیز. هیچکدوم واقعی نیستن.
همهش اداست.
میدونی چرا؟ چون وقتی نوبت خودته، زبونت بند میاد.
[دفترچه رو میبنده و میذاره رو میز.]
تهیونگ:
تو همیشه یه قدم عقبتری.
فقط باهوشی، نه قوی.
[ا.ت آروم سرشو بالا میگیره. چشمهاش خیس نیست، ولی معلومه که لرزیدن. صداش یهکم خشدار شده.]
ا.ت:
داری سعی میکنی نابودم کنی، تهیونگ.
فقط چون نمیتونی با نزدیکبودن کنار بیای.
تهیونگ (بیرحمانه آروم):
آره. چون نزدیکترین آدما، همیشه دقیقترین ضربهها رو میزنن.
و من دوست دارم بدونم...
تا کجا میتونی دوام بیاری.
[سکوت. فقط صدای نفسهاشون. سنگین. کند. تهیونگ عقب میره، ولی نگاهشو از صورتش برنمیداره.]
تهیونگ:
اگه فرار کردی، خودتو نبخش.
چون من... هیچوقت فراموش نمیکنم کی اول رفت.
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#اسمات
پارت ¹⁹
[فرداشب. صدای بارون قطع شده، ولی هوا هنوز نمداره. نورِ اتاق خاموشه، فقط یه چراغ مطالعهی کمرنگ روشنه. ا.ت روی میز نشسته، دفترچهش جلوشه. ولی نمینویسه. تهیونگ پشت سرش وایساده.]
تهیونگ (آروم):
چرا نمینویسی؟
نه دیگه از من چیزی درمیاد؟
یا فقط از نوشتن دربارهی چیزی که نمیتونی کنترلش کنی، میترسی؟
[ا.ت چیزی نمیگه. فقط پلک میزنه. تهیونگ قدمزنان میاد جلو، همونطور که نگاهشو ازش برنمیداره.]
تهیونگ (با لحن خونسرد):
تو همیشه دنبال معنا میگردی. ولی بعضی چیزا فقط یه اتفاقن.
مثل من.
یه تصادفِ بد، توی روز درست.
ا.ت (آروم، ولی قاطع):
نه تهیونگ. تو یه تصادف نبودی...
یه انتخاب بودی.
تهیونگ (پوزخند میزنه):
و حالا پشیمونی؟
[ا.ت نفسش رو حبس میکنه. ولی بهش نگاه نمیکنه. تهیونگ آروم دفترچهی اونو میگیره، بازش میکنه. ورق میزنه. صدای کاغذا تو سکوت پخش میشه.]
تهیونگ:
همهش تحلیل. جملههای صاف و تمیز. هیچکدوم واقعی نیستن.
همهش اداست.
میدونی چرا؟ چون وقتی نوبت خودته، زبونت بند میاد.
[دفترچه رو میبنده و میذاره رو میز.]
تهیونگ:
تو همیشه یه قدم عقبتری.
فقط باهوشی، نه قوی.
[ا.ت آروم سرشو بالا میگیره. چشمهاش خیس نیست، ولی معلومه که لرزیدن. صداش یهکم خشدار شده.]
ا.ت:
داری سعی میکنی نابودم کنی، تهیونگ.
فقط چون نمیتونی با نزدیکبودن کنار بیای.
تهیونگ (بیرحمانه آروم):
آره. چون نزدیکترین آدما، همیشه دقیقترین ضربهها رو میزنن.
و من دوست دارم بدونم...
تا کجا میتونی دوام بیاری.
[سکوت. فقط صدای نفسهاشون. سنگین. کند. تهیونگ عقب میره، ولی نگاهشو از صورتش برنمیداره.]
تهیونگ:
اگه فرار کردی، خودتو نبخش.
چون من... هیچوقت فراموش نمیکنم کی اول رفت.
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#اسمات
- ۱۰.۷k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط