تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست …
تو را خبر ز دلِ بیقرار باید و نیست …
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بیاختیار خویشتنم
فغان! که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم، دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده ی نوشین نمیگشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
به سرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست؟
کجا به صحبت پاکان رسی؟ که دیده ی تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست …
رهی به شام جدایی چه طاقتی ست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست...
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بیاختیار خویشتنم
فغان! که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم، دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده ی نوشین نمیگشاید دل
که می به گرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
به سرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق
تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست؟
کجا به صحبت پاکان رسی؟ که دیده ی تو
به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست …
رهی به شام جدایی چه طاقتی ست مرا
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست...
- ۲.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط