「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 148
✦.................................
آیلین از ماشین پیاده شد نسیم خنک عصر، چند تار مویش را روی صورتش ریخت
تهیونگ بی اختیار دستش را بالا آورد مکث کرد بعد خیلی آرام، فقط همان چند تار مو را کنار گوشش زد حرکتی کوتاه اما آنقدر طبیعی که قلب آیلین را لرزاند، چشم هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ وقتی رسیدی داخل... یه پیام بده
آیلین سرش را تکان داد.
+ چشم... مواظب خودتم باش
_ تو بیشتر
آیلین چند قدم دور شد، وسط راه برگشت؛ تهیونگ هنوز کنار ماشین ایستاده بود همان طور که همیشه تا وقتی مطمئن نمی شد آیلین سالم وارد خانه شده، نمیرفت.
آیلین با خنده دستش را تکان داد
+ شب بخیر...
تهیونگ هم خیلی آرام سر تکان داد
_ شب بخیر.
آیلین وارد خانه شد؛ وقتی در بسته شد، تهیونگ تازه سوار ماشین شد و آرام از کوچه دور شد.
ـــــــــــــــــــ
آیلین تازه وارد اتاقش شده بود که گوشی اش زنگ خورد، روی صفحه نوشته شده بود : لینا
لبخند زد و تماس را وصل کرد
+ جونم؟
لینا با هیجان گفت:
لینا: بالاخره رسیدی؟
آیلین خودش را روی تخت انداخت.
+ آره...
لینا: داداشم اذیتت نکرد؟
آیلین با یاداوری اولین را,بطه اش با تهیونگ لب پایینش را گاز گرفت و گفت:
+ برعکس... امروز خیلی مهربون بود.
لینا با شیطنت گفت:
لینا: وای یعنی تهیونگه اخمو داره پیشرفت میکنه؟
آیلین خندید
+ اخمو نیست، فقط بقیه بلد نیستن باهاش کنار بیان.
لینا با خنده گفت:
لینا: شایدم فقط برای تو اخمو نیست
آیلین بالش را بغل کرد
+ ساکت شو...
لینا: باشه فقط یه چیزی... خیلی قشنگ میخندی وقتی اسم داداشمو میاری.
آیلین همان لحظه مکث کرد، گونه هایش دوباره سرخ شدند
+ لینا...!
لینا از آن طرف خط زد زیر خنده.
لینا: باشه بابا دیگه اذیتت نمیکنم.
بعد از چند دقیقه شوخی و خنده، تماس تمام شد، آیلین هنوز لبخند روی لبش بود.
گوشی را روی تخت گذاشت، اما همان لحظه صدای اعلان پیام آمد؛ شمارهای ناشناس ابروهایش در هم رفت پیام را باز کرد:
R:«از فرمانده کیم فاصله بگیر»
لبخند روی لبش آرام محو شد، چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند بعد زیر لب گفت:
+ مزاحمه...؟
گوشی دوباره لرزید، پیام دوم:
R:«این آخرین هشدارته اگر کنار تهیونگ بمونی هردوتون تاوانش رو میدین»
این بار قلبش بی اختیار تندتر زد، لب پایینش را میان دندان گرفت چند لحظه به شمارهی ناشناس خیره ماند بعد سرش را تکان داد
+ معلوم نیست کیه، فقط میخواد بترسونتم.
گوشی را روی پاتختی گذاشت چراغ اتاق را خاموش کرد و زیر پتو رفت با اینکه سعی میکرد خودش را قانع کند این فقط یک مزاحمت ساده است، اما آن دو جمله، تا مدت ها از ذهنش بیرون نرفت.
ــــــــــــ
صبح
ــــــــــــ
آرام آرام روی شهر پهن شده بود؛ نور کم رنگ خورشید از لابه لای پردهی اتاق، روی صورت آیلین افتاده بود، چند لحظه همان طور زیر پتو ماند اما یاد پیام های دیشب، مثل سایهای از ذهنش گذشت
گوشی را از روی پاتختی برداشت، صفحه را باز کرد پیام های ناشناس هنوز همان جا بودند چند ثانیه به آن ها خیره ماند بعد آه کوتاهی کشید
+ مریض
گوشی را داخل کیفش گذاشت و از اتاق بیرون رفت؛ بوی نان تست و قهوه، تمام خانه را پر کرده بود
خانم لی بشقاب صبحانه را روی میز گذاشت
خانم لی: زودتر بخور، دیرت میشه.
آیلین لبخند زد
+ چشم.
سلین هم لیوان چایش را برداشت و نگاهی به خواهرش انداخت.
سلین: چرا امروز انقدر ساکتی؟
آیلین خیلی طبیعی شانه بالا انداخت
+ خوابم میاد
سلین با شک نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد...
ماشین مقابل مدرسه توقف کرد، آیلین بعد از خداحافظی، وارد حیاط شد هنوز چند قدم برنداشته بود که صدایی از پشت سرش آمد
کای: پرنسس بالاخره تشریف آوردن!
آیلین برگشت؛ کای و آنیا کنار هم ایستاده بودند آنیا دست هایش را به سینه زده بود و با اخم مصنوعی نگاهش میکرد
آنیا: پنج دقیقه دیر کردی
آیلین خندید
+ پنج دقیقه که چیزی نیست
کای با شیطنت گفت:
کای: برای تو نه ولی برای مدیر، پنج دقیقه یعنی سخنرانیِ یک ساعته
هر سه خندیدند
«زنگ اول»
معلم ریاضی طبق عادت همیشگی، بدون اینکه حتی سلام کند، مستقیم شروع به نوشتن فرمول ها روی تخته کرد؛ کلاس در سکوت فرو رفته بود
آیلین نگاهی به آنیا انداخت آنیا هم همان لحظه نگاهش را به او داد هر دو بدون اینکه چیزی بگویند، لبخند شیطنت آمیزی زدند
آیلین آرام خودکارش را روی زمین انداخت: تق...
معلم برگشت
معلم: کی بود؟
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 148
✦.................................
آیلین از ماشین پیاده شد نسیم خنک عصر، چند تار مویش را روی صورتش ریخت
تهیونگ بی اختیار دستش را بالا آورد مکث کرد بعد خیلی آرام، فقط همان چند تار مو را کنار گوشش زد حرکتی کوتاه اما آنقدر طبیعی که قلب آیلین را لرزاند، چشم هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد تهیونگ خیلی آرام گفت:
_ وقتی رسیدی داخل... یه پیام بده
آیلین سرش را تکان داد.
+ چشم... مواظب خودتم باش
_ تو بیشتر
آیلین چند قدم دور شد، وسط راه برگشت؛ تهیونگ هنوز کنار ماشین ایستاده بود همان طور که همیشه تا وقتی مطمئن نمی شد آیلین سالم وارد خانه شده، نمیرفت.
آیلین با خنده دستش را تکان داد
+ شب بخیر...
تهیونگ هم خیلی آرام سر تکان داد
_ شب بخیر.
آیلین وارد خانه شد؛ وقتی در بسته شد، تهیونگ تازه سوار ماشین شد و آرام از کوچه دور شد.
ـــــــــــــــــــ
آیلین تازه وارد اتاقش شده بود که گوشی اش زنگ خورد، روی صفحه نوشته شده بود : لینا
لبخند زد و تماس را وصل کرد
+ جونم؟
لینا با هیجان گفت:
لینا: بالاخره رسیدی؟
آیلین خودش را روی تخت انداخت.
+ آره...
لینا: داداشم اذیتت نکرد؟
آیلین با یاداوری اولین را,بطه اش با تهیونگ لب پایینش را گاز گرفت و گفت:
+ برعکس... امروز خیلی مهربون بود.
لینا با شیطنت گفت:
لینا: وای یعنی تهیونگه اخمو داره پیشرفت میکنه؟
آیلین خندید
+ اخمو نیست، فقط بقیه بلد نیستن باهاش کنار بیان.
لینا با خنده گفت:
لینا: شایدم فقط برای تو اخمو نیست
آیلین بالش را بغل کرد
+ ساکت شو...
لینا: باشه فقط یه چیزی... خیلی قشنگ میخندی وقتی اسم داداشمو میاری.
آیلین همان لحظه مکث کرد، گونه هایش دوباره سرخ شدند
+ لینا...!
لینا از آن طرف خط زد زیر خنده.
لینا: باشه بابا دیگه اذیتت نمیکنم.
بعد از چند دقیقه شوخی و خنده، تماس تمام شد، آیلین هنوز لبخند روی لبش بود.
گوشی را روی تخت گذاشت، اما همان لحظه صدای اعلان پیام آمد؛ شمارهای ناشناس ابروهایش در هم رفت پیام را باز کرد:
R:«از فرمانده کیم فاصله بگیر»
لبخند روی لبش آرام محو شد، چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند بعد زیر لب گفت:
+ مزاحمه...؟
گوشی دوباره لرزید، پیام دوم:
R:«این آخرین هشدارته اگر کنار تهیونگ بمونی هردوتون تاوانش رو میدین»
این بار قلبش بی اختیار تندتر زد، لب پایینش را میان دندان گرفت چند لحظه به شمارهی ناشناس خیره ماند بعد سرش را تکان داد
+ معلوم نیست کیه، فقط میخواد بترسونتم.
گوشی را روی پاتختی گذاشت چراغ اتاق را خاموش کرد و زیر پتو رفت با اینکه سعی میکرد خودش را قانع کند این فقط یک مزاحمت ساده است، اما آن دو جمله، تا مدت ها از ذهنش بیرون نرفت.
ــــــــــــ
صبح
ــــــــــــ
آرام آرام روی شهر پهن شده بود؛ نور کم رنگ خورشید از لابه لای پردهی اتاق، روی صورت آیلین افتاده بود، چند لحظه همان طور زیر پتو ماند اما یاد پیام های دیشب، مثل سایهای از ذهنش گذشت
گوشی را از روی پاتختی برداشت، صفحه را باز کرد پیام های ناشناس هنوز همان جا بودند چند ثانیه به آن ها خیره ماند بعد آه کوتاهی کشید
+ مریض
گوشی را داخل کیفش گذاشت و از اتاق بیرون رفت؛ بوی نان تست و قهوه، تمام خانه را پر کرده بود
خانم لی بشقاب صبحانه را روی میز گذاشت
خانم لی: زودتر بخور، دیرت میشه.
آیلین لبخند زد
+ چشم.
سلین هم لیوان چایش را برداشت و نگاهی به خواهرش انداخت.
سلین: چرا امروز انقدر ساکتی؟
آیلین خیلی طبیعی شانه بالا انداخت
+ خوابم میاد
سلین با شک نگاهش کرد، اما چیزی نگفت.
چند دقیقه بعد...
ماشین مقابل مدرسه توقف کرد، آیلین بعد از خداحافظی، وارد حیاط شد هنوز چند قدم برنداشته بود که صدایی از پشت سرش آمد
کای: پرنسس بالاخره تشریف آوردن!
آیلین برگشت؛ کای و آنیا کنار هم ایستاده بودند آنیا دست هایش را به سینه زده بود و با اخم مصنوعی نگاهش میکرد
آنیا: پنج دقیقه دیر کردی
آیلین خندید
+ پنج دقیقه که چیزی نیست
کای با شیطنت گفت:
کای: برای تو نه ولی برای مدیر، پنج دقیقه یعنی سخنرانیِ یک ساعته
هر سه خندیدند
«زنگ اول»
معلم ریاضی طبق عادت همیشگی، بدون اینکه حتی سلام کند، مستقیم شروع به نوشتن فرمول ها روی تخته کرد؛ کلاس در سکوت فرو رفته بود
آیلین نگاهی به آنیا انداخت آنیا هم همان لحظه نگاهش را به او داد هر دو بدون اینکه چیزی بگویند، لبخند شیطنت آمیزی زدند
آیلین آرام خودکارش را روی زمین انداخت: تق...
معلم برگشت
معلم: کی بود؟
- ۱.۸k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط