I can be myself with him
I can be myself with him
Part²
همون موقع یه نفر از پشت موهام رو کشید..چشمام رو از درد روی هم فشردم..چشمام رو باز کردم..لیا بود
سریع دستشو گرفتم و از موهام جدا کردم و با شتاب پرت کردم
-چیکار میکنی دیوونه؟
لیا:خب نیلسو خانم،بزار قوانین رو برات واضح کنم..اینجا من ملکم و این هفتا پادشاه هستن(اشاره به تهیونگ و اکیپش) و البته سوهو هم جزوشون هست..اگر جرعت داری نزدیک تهیونگ من شو تا دنیا رو برات جهنم کنم
-لیا من بهت گفتم..من برای تو نیستم
لیا:حالا هرچی..فهمیدی نیلسو؟
+برو بابا روانی
[ویو تهیونگ]
تاحالا دختری با این شجاعت ندیده بودم..خوشگل هم بود..شاید نمیترسه چون نمیدونه من مافیام!
همینجوری درگیر افکارم بودم که صدای جونگکوک،من رو به خودم اورد
جوگکوک:داداش دختره خوشگله(اروم)
+اوهوم
باهم حرف میزدیم و حواسمون کلا پرت شد که یهو صدای جیغ و گریه های الکی لیا اومد
نیلسو دست لیا رو چرخونده بود
لیا:اخخخخ ولم کن..اوپا بهش بگو منو ول کنه(روبه سوهو)
-دفعه ی بعدی قول نمیدم این دستو نشکونم
سوهو:تو غلط میکنی
-به شما ربطی نداره
خوشم اومد..دختر باحالیه..حتما باید این زبونشو کوتاه کنم
جیمین:تهیونگ یک ساعته به نیلسو نگاه میکنی،چیشده؟
+فقط دارم براش نقشه میکشم(پوزخند)
جیمین:اوکی..کمکت میکنیم
[ویو نیلسو]
لیا هعی موهامو میکشید..منم دستشو پیچوندم..یه دعوای کوچیک رخ داد..اما تنها چیزی که من حس کردم،نگاه های تهیونگ بود
پسره ی خوشگل مرتیکه..اصلا چرا انقدر خوشگله؟
به سمت کافهتریا حرکت کردم..صدای پچپچ همشونو میشنیدم و ابن واقعا روی مخ بود..فقط یه اسپرسو برای خودم سفارش دادم..موقعی که داشتم میرفتم سر میز،یه نفر پاشو دراز کرد..منم از روی پاش رد شدم..درسته،اون تهیونگ بود..یه نگاه معنی دار بهش کردم و سر میزم نشستم...
*ادامه دارد...
Part²
همون موقع یه نفر از پشت موهام رو کشید..چشمام رو از درد روی هم فشردم..چشمام رو باز کردم..لیا بود
سریع دستشو گرفتم و از موهام جدا کردم و با شتاب پرت کردم
-چیکار میکنی دیوونه؟
لیا:خب نیلسو خانم،بزار قوانین رو برات واضح کنم..اینجا من ملکم و این هفتا پادشاه هستن(اشاره به تهیونگ و اکیپش) و البته سوهو هم جزوشون هست..اگر جرعت داری نزدیک تهیونگ من شو تا دنیا رو برات جهنم کنم
-لیا من بهت گفتم..من برای تو نیستم
لیا:حالا هرچی..فهمیدی نیلسو؟
+برو بابا روانی
[ویو تهیونگ]
تاحالا دختری با این شجاعت ندیده بودم..خوشگل هم بود..شاید نمیترسه چون نمیدونه من مافیام!
همینجوری درگیر افکارم بودم که صدای جونگکوک،من رو به خودم اورد
جوگکوک:داداش دختره خوشگله(اروم)
+اوهوم
باهم حرف میزدیم و حواسمون کلا پرت شد که یهو صدای جیغ و گریه های الکی لیا اومد
نیلسو دست لیا رو چرخونده بود
لیا:اخخخخ ولم کن..اوپا بهش بگو منو ول کنه(روبه سوهو)
-دفعه ی بعدی قول نمیدم این دستو نشکونم
سوهو:تو غلط میکنی
-به شما ربطی نداره
خوشم اومد..دختر باحالیه..حتما باید این زبونشو کوتاه کنم
جیمین:تهیونگ یک ساعته به نیلسو نگاه میکنی،چیشده؟
+فقط دارم براش نقشه میکشم(پوزخند)
جیمین:اوکی..کمکت میکنیم
[ویو نیلسو]
لیا هعی موهامو میکشید..منم دستشو پیچوندم..یه دعوای کوچیک رخ داد..اما تنها چیزی که من حس کردم،نگاه های تهیونگ بود
پسره ی خوشگل مرتیکه..اصلا چرا انقدر خوشگله؟
به سمت کافهتریا حرکت کردم..صدای پچپچ همشونو میشنیدم و ابن واقعا روی مخ بود..فقط یه اسپرسو برای خودم سفارش دادم..موقعی که داشتم میرفتم سر میز،یه نفر پاشو دراز کرد..منم از روی پاش رد شدم..درسته،اون تهیونگ بود..یه نگاه معنی دار بهش کردم و سر میزم نشستم...
*ادامه دارد...
- ۱۷۲
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط