I can be myself with him
I can be myself with him
Part⁸
چه قرصی؟البته مهم نیست
ازم تشکر کرد و رفت سر جای قبلیش
کل پارتی فقط یه جا نشسته بود..یکم اذیتش کردم اما بازم قادر نبود بلند بشه
مهمونی تموم شد
نیلسو،لیا،سوهو و من بودیم..به علاوه ی پسرا
پسرا رفتن بیرون تا یکم چیزی بگیرن..میخواستیم امشب بیدار بمونیم
من رفتم توی اشپزخونه...
[ویو نیلسو]
تهیونگ رفت توی آشپزخونه و سوهو رفت تا یکم هوا بخوره
لیا الکی خودش رو انداخت و با گریه ی الکی گفت:
لیا:اخخخ..نیلسو چرا منو انداختی؟
سوهو سریع اومد پیشش
-من تورو انداختم؟
سوهو:دیوونهای تو؟چرا انداختیش؟
-به تو ربطی نداره..من اصلا اینو ننداختم
با سوهو درگیر شدیم..اون یه چیزی میگفت و من جوابشو میدادم..لیا با پوزخند و گریه ی الکی نگاهم میکرد..یهو سوهو عصبی شد و دستشو بلند کرد که منو بزنه..چشمام رو بستم اما هیچ اتفاقی نیفتاده بود
اروم چشمام رو باز کردم
تهیونگ دست سوهو رو گرفته بود
لیا توی رفت توی شک
پسرا همون لحظه اومدن و با دیدن اون صحنه،چشماشون گرد شد
چیزی توی چشمای تهیونگ بود
خشم بود..یه نگاه ریز بهم انداخت و بعد دست سوهو رو پرتاب کرد..مچ دستمو گرفت و همراه خودش برد طبقه ی بالا،توی اتاقی که به نظر میومدن برای خودش باشه
سریع نگاهش از عصبانی،به نگرانی تبدیل شد
+اون عوضی بهت زَد؟
-نه..تو اومدی..ممنونم
+کاری نکردم..باید یاد بگیری چطوری از خودت مواظبت کنی
-چطوری؟
+یادت میدم
بعدش اروم روی تختش نشستم..احساس آزادی داشتم..الان بهتر بود یکم استراحت میکردم،ولی اینجا بهنظرتون؟
+میای پایین؟میخوایم بعد از اینکه اون دوتا رفتن،خونه رو مرتب کنیم و با پسرا یکم بشینیم..حدودا تا صبح..پیشمون میمونی؟
با لحن مظلومی گفت..اخه کی میتونه بهش نه بگه؟ همرو هرروز اذیت میکنه و میزنه،ولی چرا من نه؟
با لحن ارومی گفتم:
-میمونم..حتما
لبخند محوی زد که از چشم من دور نموند..دستگیره ی در رو فشار داد و در رو باز کرد..پشت سرش حرکت کردم و باهم رفتیم توی هال
لیا هنوز با عصبانیت بهم نگاه میکرد..چشم غرهای نثارش کردم
کمی گذشت و هیچکس حرفی نمیزد..اما اونا هنوز نرفته بودن
جیمین اروم دم گوشم گفت:
جیمین:چرا نمیرن؟
منم با صدای نسبتا بلندی گفتم:
-نمیخواید برید احتمالا؟حتما باید تهیونگ بهتون بگه؟
لیا:ایششش..شماها لیاقت مارو ندارید..سوهو بیا بریم
-به سلامت
بلند شدن و بدون خداحافظی رفتن..اخیش بلندی گفتم
همهشون خندیدن..انگار اونا هم راحت شدن...
*ادامه دارد...
Part⁸
چه قرصی؟البته مهم نیست
ازم تشکر کرد و رفت سر جای قبلیش
کل پارتی فقط یه جا نشسته بود..یکم اذیتش کردم اما بازم قادر نبود بلند بشه
مهمونی تموم شد
نیلسو،لیا،سوهو و من بودیم..به علاوه ی پسرا
پسرا رفتن بیرون تا یکم چیزی بگیرن..میخواستیم امشب بیدار بمونیم
من رفتم توی اشپزخونه...
[ویو نیلسو]
تهیونگ رفت توی آشپزخونه و سوهو رفت تا یکم هوا بخوره
لیا الکی خودش رو انداخت و با گریه ی الکی گفت:
لیا:اخخخ..نیلسو چرا منو انداختی؟
سوهو سریع اومد پیشش
-من تورو انداختم؟
سوهو:دیوونهای تو؟چرا انداختیش؟
-به تو ربطی نداره..من اصلا اینو ننداختم
با سوهو درگیر شدیم..اون یه چیزی میگفت و من جوابشو میدادم..لیا با پوزخند و گریه ی الکی نگاهم میکرد..یهو سوهو عصبی شد و دستشو بلند کرد که منو بزنه..چشمام رو بستم اما هیچ اتفاقی نیفتاده بود
اروم چشمام رو باز کردم
تهیونگ دست سوهو رو گرفته بود
لیا توی رفت توی شک
پسرا همون لحظه اومدن و با دیدن اون صحنه،چشماشون گرد شد
چیزی توی چشمای تهیونگ بود
خشم بود..یه نگاه ریز بهم انداخت و بعد دست سوهو رو پرتاب کرد..مچ دستمو گرفت و همراه خودش برد طبقه ی بالا،توی اتاقی که به نظر میومدن برای خودش باشه
سریع نگاهش از عصبانی،به نگرانی تبدیل شد
+اون عوضی بهت زَد؟
-نه..تو اومدی..ممنونم
+کاری نکردم..باید یاد بگیری چطوری از خودت مواظبت کنی
-چطوری؟
+یادت میدم
بعدش اروم روی تختش نشستم..احساس آزادی داشتم..الان بهتر بود یکم استراحت میکردم،ولی اینجا بهنظرتون؟
+میای پایین؟میخوایم بعد از اینکه اون دوتا رفتن،خونه رو مرتب کنیم و با پسرا یکم بشینیم..حدودا تا صبح..پیشمون میمونی؟
با لحن مظلومی گفت..اخه کی میتونه بهش نه بگه؟ همرو هرروز اذیت میکنه و میزنه،ولی چرا من نه؟
با لحن ارومی گفتم:
-میمونم..حتما
لبخند محوی زد که از چشم من دور نموند..دستگیره ی در رو فشار داد و در رو باز کرد..پشت سرش حرکت کردم و باهم رفتیم توی هال
لیا هنوز با عصبانیت بهم نگاه میکرد..چشم غرهای نثارش کردم
کمی گذشت و هیچکس حرفی نمیزد..اما اونا هنوز نرفته بودن
جیمین اروم دم گوشم گفت:
جیمین:چرا نمیرن؟
منم با صدای نسبتا بلندی گفتم:
-نمیخواید برید احتمالا؟حتما باید تهیونگ بهتون بگه؟
لیا:ایششش..شماها لیاقت مارو ندارید..سوهو بیا بریم
-به سلامت
بلند شدن و بدون خداحافظی رفتن..اخیش بلندی گفتم
همهشون خندیدن..انگار اونا هم راحت شدن...
*ادامه دارد...
- ۷۳۱
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط