پارت
پارت۳
اماده شدم و باهم رفتیم گل فروشی
جیمین:کی میرسیم قبلا چرا راهش زود تر بود
جین: بخاطر اینکه اخرین باری که رفتی بچه
بودی مثل چی میدویدی
کوک:اونا هاش!
و باهم وارد مغازه شدیم
جین:سلام اجوشی
اقای چو،:سلام پسرا ببین کس اینجاست
و به سمت جیمین اشاره کرد
آقای چو:یه بچه بی معرفت که اصلا نه بهم سر زده نه هیچی
جیمین دستی به پشت سرش کشید و خجالت زده گفت
جیمین: ببخشید اجوشی یادم رفته بود
آقای چو:(خنده)خب حالا برای چی اینجا اومدین
کوک: خب....اجوشی میتونم پیشتون کار کنم
آقای چو:البته چرا که نه
کوک: واقعا (خوشحال)
آقای چو:معلومه
کوک:مرسی اجوشی
آقای چو:خواهش میکنم خودم هم به کسی که کمکم کنه نیاز داشتم.... خب از فردا میتونی بیای کار کنی
کوک:چشم
جین :خب پس ما دیگه میریم خدانگهدار
آقای چو:خدافظ
و بعد از مغازه اومدیم بیرون
کوک: یعنی هنوز خبرا به گوش آقای چو نرسیده
جین:مگه چیه
کوک:اخه فکر میکردم اگه بفهمه چکار کردم استخدامم نمیکنه
جیمین: پسر اقای چو طرف توعه یادت رفته الفا ها چه بلایی سر دخترش اوردن
کوک:راست میگی
جین:دختره بیچاره واقعا گناه داشت
کوک:اره
جیمین:خب حالا بسه بهتره بریم دیگه
جین:راست میگی بریم باید برم کمک پدرم.....کوک تو چکار میکنی
کوک:خب نمیدونم
جیمین:میای با من بریم سری به مریضا بزنیم
کوک:اره چرا که نه
جیمین:خوبه پس بیا بریم
کوک:باشه
و از جین جدا شدیم و رفتیم درمانگاه
(فلش بک به یم هفته بعد)
از خونه رفتم بیرون تا برم سمت گل فروشی تو این یک هفته ای که گذشته بود مردم دیگه قضیه کتک خوردن اون الفا رو دیگه جایی باز گو نمیکردن و دیگه براشون جذابیتی نداشت
به گل فروشی رسیدم
کوک:سلام اجوشی من اومدم
آقای چو:خوش اومدی پسرم بیا اینجا کارت دارم
کوک:باشه
آقای چو:خب کوک من قراره برای به دنیا اومدن نوه ام برم خارج شهر برای همین میخوام مغازه رو ببندم .... میخواستم ببینم با این موضوع مشکلی نداری
کوک:,خب...نه مشکلی ندارم
آقای چو:.............
اماده شدم و باهم رفتیم گل فروشی
جیمین:کی میرسیم قبلا چرا راهش زود تر بود
جین: بخاطر اینکه اخرین باری که رفتی بچه
بودی مثل چی میدویدی
کوک:اونا هاش!
و باهم وارد مغازه شدیم
جین:سلام اجوشی
اقای چو،:سلام پسرا ببین کس اینجاست
و به سمت جیمین اشاره کرد
آقای چو:یه بچه بی معرفت که اصلا نه بهم سر زده نه هیچی
جیمین دستی به پشت سرش کشید و خجالت زده گفت
جیمین: ببخشید اجوشی یادم رفته بود
آقای چو:(خنده)خب حالا برای چی اینجا اومدین
کوک: خب....اجوشی میتونم پیشتون کار کنم
آقای چو:البته چرا که نه
کوک: واقعا (خوشحال)
آقای چو:معلومه
کوک:مرسی اجوشی
آقای چو:خواهش میکنم خودم هم به کسی که کمکم کنه نیاز داشتم.... خب از فردا میتونی بیای کار کنی
کوک:چشم
جین :خب پس ما دیگه میریم خدانگهدار
آقای چو:خدافظ
و بعد از مغازه اومدیم بیرون
کوک: یعنی هنوز خبرا به گوش آقای چو نرسیده
جین:مگه چیه
کوک:اخه فکر میکردم اگه بفهمه چکار کردم استخدامم نمیکنه
جیمین: پسر اقای چو طرف توعه یادت رفته الفا ها چه بلایی سر دخترش اوردن
کوک:راست میگی
جین:دختره بیچاره واقعا گناه داشت
کوک:اره
جیمین:خب حالا بسه بهتره بریم دیگه
جین:راست میگی بریم باید برم کمک پدرم.....کوک تو چکار میکنی
کوک:خب نمیدونم
جیمین:میای با من بریم سری به مریضا بزنیم
کوک:اره چرا که نه
جیمین:خوبه پس بیا بریم
کوک:باشه
و از جین جدا شدیم و رفتیم درمانگاه
(فلش بک به یم هفته بعد)
از خونه رفتم بیرون تا برم سمت گل فروشی تو این یک هفته ای که گذشته بود مردم دیگه قضیه کتک خوردن اون الفا رو دیگه جایی باز گو نمیکردن و دیگه براشون جذابیتی نداشت
به گل فروشی رسیدم
کوک:سلام اجوشی من اومدم
آقای چو:خوش اومدی پسرم بیا اینجا کارت دارم
کوک:باشه
آقای چو:خب کوک من قراره برای به دنیا اومدن نوه ام برم خارج شهر برای همین میخوام مغازه رو ببندم .... میخواستم ببینم با این موضوع مشکلی نداری
کوک:,خب...نه مشکلی ندارم
آقای چو:.............
- ۱.۲k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط