{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کمی عقب رفت و گفتبوی خوبی میاد امیلی به طرف نیکولاس برگشت اخمی روی ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁷
............................................
کمی عقب رفت و گفت"بوی خوبی میاد..." امیلی به طرف نیکولاس برگشت، اخمی روی پیشانی اش بود. با همان اخم گفت"آلفا! نمیشه بدون اطلاع دادن یهو به طرفم نیای!؟" نیکولاس پشت میز نشست و با پوزخند گفت"تو در حدی نیستی که بهم دستور بدی، کوچولو..." نیکولاس خودش هم میدانست که دروغ میگوید، اگر کسی در پک وجود داشت که می‌توانست گرگش را کنترل کند، امیلی، جفتش بود. سپس ادامه داد"این شرط ما بود... میتونستی قبول نکنی و برگردی پیش اون پسره ی احمق..."امیلی با همان اخم دوباره به طرف گاز برگشت و ادویه و سسی که از قبل حاضر کرده بود را به تکیه های مرغ اضافه کرد و در تابه را رویش گذاشت و دوباره به طرف نیکولاس برگشت. نیکولاس گفت"خیلی وقته که غذای خونگی نخوردم..." امیلی با همان اخم گفت"فقط کافیه یه خدمتکار بگیری!" نیکولاس با پوزخند جواب داد"داری به کسی که اگه یکی وارد عمارتش بشه اونو میکشه پیشنهاد میدی که کسی رو وارد ملکش کنه؟" امیلی پرسید"چرا همه رو میکشی؟... مگه چی اینجا داری، ها؟" نیکولاس آرنج هایش را روی میز گذاشت و گفت"چون مثل پدرم احمق نیستم" امیلی با تعجب ابرویی بالا انداخت و پرسید"منظورت چیه؟..." نیکولاس با لحن خنثی و چشمان سردش که تنها احساسی که در آن ها دیده میشد گفت"پدرم به همه اعتماد میکرد... و حدس بزن چی شد؟... توی عمارت خودش به دست یکی از دوست هاش به قتل رسید!" کمی مکث کرد و ادامه داد"مادرم هم بعد از پدر افسردگی گرفت و خودکشی کرد... بخاطر همین من هرکسی که به اینجا بیاد رو میکشم... حتی اگه دوستم باشه..." امیلی با تعجب گفت"اوه... متاسفم... و چه بلایی سر اون قاتل اومد؟" نیکولاس به راحتی پاسخ داد"کشتمش... و هر تیکه از بدنش رو دونه دونه سوزوندم..." امیلی کمی تعجب کرد و ترسید. برای لحظه ای این سوال از ذهنش گذشت که چطور خودش تا الان نمرده؟... بعد از چند دقیقه امیلی غذایی که پخته بود را در دو ظرف ریخت و سر میز گذاشت و خودش هم پشت میز نشست. نیکولاس با چنگال، تکه ای از مرغ را برداشت و در دهانش گذاشت. غذای امیلی واقعا خوشمزه بود. نیکولاس تکه ی دیگری برداشت و زمزمه کرد"خوشمزه‌ست...." امیلی که حالا پر از حس غرور شده بود گفت"مثل همیشه!" و خودش هم از غذایش خورد. بعد از تمام شدن غذا، امیلی ظرف را برداشت و روی سینک گذاشت که ناگهان درد وحشتناکی در دلش حس کرد. روی زمین زانو زد و دستش را روی شکمش قرار داد. صورتش از درد ناگهانی در هم رفته بود. نیکولاس سری از روی صندلی بلند شد و به طرف امیلی رفت. گرگش حسابی نگران بود اما خودش سعی میکرد چهره اش را خونسرد نشان دهد. کنار امیلی نشست و گفت"چت شده؟... به چیزی حساسیت نشون دادی!؟" امیلی سرش را به نشانه منفی تکان داد و زیر لب زمزمه کرد"لعنتی..‌. الان وقتش نبود..." با چهره ی در هم رفته گفت"فکر کنم... دارم پریود میشم..." نیکولاس تعجب کرد. سریع گفت"میتونی تحمل کنی؟ من چیزی توی عمارت ندارم... میرم تا برات پد و مسکن بخرم!" و سریع بلند شد و به طرف در خروجی رفت. امیلی مو هایش را از روی صورتش کنار زد و به سختی روی صندلی میز نشست.....
..................................................
خب خب اینم از اولین پارت
😁🤝🏻
دیدگاه ها (۱)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁵............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁴²............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط