عشق و نفرت p

عشق و نفرت p1💙

ویو مینسو
با نوری که از پنجرت به چشمام میخورد بیدار شدم
خمیازه کوچیکی کشیدم و سرمو چرخوندم که دیدم کوک نیستش با خودم فکر کردم حتما رفته شرکت همینطور که فکر بودم با صدایی به خودم اومدم
پایان ویو

کوک: مینسو
مینسو:...
کوک: مینسوووو
مینسو: ها چی ـ.. عه کوک تو خونه ای فکر کردم رفتی شرکت
ویو مینسو
کوک با حوله ای دورش و با موی خیس جلوم بود اینقدر جذاب بود که چشمو نمیتونستم از روش بردارم
پایان ویو
کوک: نه امروز حالشو نداشتم ماما...(با چرخوندن صورتش به روی مینسو حرفش نیمه کاره موند چون اون زل زده بود و نگاه بدنش میکرد)
کوک: خنده
کوک: داشتی منو دید میزدی(با لحم شیطون)
مینسو: ها چی نهههه چی میگی اصن داشتی میگفتی
کوک: نه دیگه نشد جواب منو بده بیب
مینسو: کدوم جواب
کوک: اوکی خودت خواستی

ویو راوی
کوک رفت سمت مینسو که روی تخت نشسته بود و دستاشو گذاشت ابنور و اونورش و بدنشو به خودش نزدیک کرد و اروم بو.سی. دش
پایان ویو راوی

ویو مینسو
دیدم کوک اومد سمتم و نزدیکم شد و بین دستاش محاصرم کرد و بدنامونو بهم نزدیک کرد نفسای داغش به صورتم میخور و بدنش داشت هرلحظه بیشتر منو میکشت و فهمیدم چیز نرمی بین لبام قرار گرفته
پایان ویو
مامان کوک: پسر..(با دیدن صحنه چیز شد🤣😶)
ویو کوک
همینطور که اروم از لباش میبوسیدم دیدم مامانم درو یهو باز کرد و مارو تو اون. وضعیت دید البته خب این چیز عجیبی نیست بالاخره من و مینسو ازدواج کردیم
پایان ویو
کوک: عاح.. مامان لطفا از این بهب عد در بزن بیا
مینسو: سرخ شده
مامان کوک: نگاه چپ چپی (ایششش)
بیاید پایین صبحانه بخورید شب قراره سومین بیاد دیگه خوبه میدونی کوک باید خدمتکارا زودتر تمیزکاریو شروع کنن نباید چیزی کم و کسر باشه
مینسو: با چیزی که مامان کوک گفت انگار یه سطل اب یخ روم ریختن
قرار بود سومین بیاد یعنی دوست دختر سابق کوم همون که تو دانشگاه بهش هی میچسبید و عشوه میومد وای اصلا نمیتونم تحملش کنم اگر ابنم بیاد با مامان کوم یکی میشن منو روانی میکنن(بچه ها مامان کوک از مینسو خوشش نمیاد ولی عاشق سومینه و سومینه برای کوک ترجیح میده)

ادامه دارد....
امیدوارم دوست داشته باشید و حمایت کنیدد🤍🥹
دیدگاه ها (۰)

عشق و نفرت پارتp2💙 ویو مینسو حالم گرفته شده بود اول صبحی پس...

عشق و نفرت پارت۳💙 ویو کوک پاشدم و رفتم توی اتاق پیش مینسو پا...

هااااااای خب میخوام یه فیک جدیدو شروع کنم امیدوارم خوشتون بی...

سناریو*وقتی نشستی روی مبل و خوابت برده نامجون: اخ چند بار گف...

پسر کوچولوی من پارت : ۷ که دیدم همه وسط خیابون یجامع شدن...ا...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۲ بادیگارد اومد بادیگارد : قربان فهمیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط