{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۹


کاکاشی مدام ساعتش را چک میکرد، میترسید دیر برسند:"بیا دیگه اوبیتو چقد طول میدی. هنوز خونه منم نرفتیم."
O:"بابا بدون شلوار که نمیتونم بیام وایسا خو."
کاکاشی پیشانی اش را زد به دیوار، نمیدانست چند ساعت باید جلوی در اتاق رژه برود تا اوبیتو اقا شلوارش را پیدا کند.
K:"-دو ثانیه دیگه نیای خودم میام تو اتا"
ولی حرفش نیمه کاره ماند چون اوبیتو بالاخره بیرون امد. یک بلیز زرشکی پوشیده بود با کت شلوار و کراوات مشکی که بهش بیاید. ایستاد تا برای کاکاشی ژست مغرورانه بگیرد.
O:"برو دوربینتو بیار عکس بگیر ازم بزن به دیوار اتاقت."
کاکاشی سریع نگاهش را گرفت، چون نمیخواست اعتراف کند اوبیتو خوشتیپ شده و صورت مغرورانه اش را ببیند. ولی قلبش چیز دیگری میگفت.
K:"خیلی داری گی میخوریا، راه بیوفت منم لباسامو میخوام بپوشم."
ولی حتی وقتی داشتند کفش هایشان را میپوشیدند، یا وقتی توی پیاده رو سمت خانه ی او راه میرفتند، کاکاشی نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و با نگاه های یواشکی اوبیتو را نخورد.

O:"حالا من باید بگم تو چرا انقد طول میدی؟ ساعت داره ۲ میشه."
K:"من وایسادم واست توعم باید وایسی."
اوبیتو هوف کرد و تکیه داد به دیوار، منتظر اینکه کاکاشی لباس بپوشد و بیاید بیرون. شروع کرد به فکر کردن:'پرام چقد مرتبه اینجا. حالا خونه من شبی لونه کلاغه. عه چقد تو این عکسه خوب افتادن بذار یواشکی یه عکس-'
و دوربین عکاسی ای که با خودش اورده بود تا عکس بگیرند را دراورد. ولی به محض اینکه میخواست زوم کند کاکاشی امد بیرون. اوبیتو سریع وانمود کرد داشته کار دیگری میکرده.
K:"چطور شدم؟ سعی کردم کراواته رو صاف درست کنم ولی...اوبیتو؟ هووو اوبیتو."
اوبیتو چند لحظه همانطور مات و مبهوت به کاکاشی خیره شد، بعد با ذوق شانه های کاکاشی را گرفت و شروع کرد او را تکان دادن:"بابا نکشیمون خوشتیپپ، چقد خوشگل شدی ععع!"
و برخلاف کاکاشی به جای اینکه نظرش را در دلش نگه دارد، داشت ان را داد میزد. سریع دوربین را گرفت سمت کاکاشی.
O:"خب حالا بذار یه عکس بگیرم ازت حال کنی."
K:'نه عکس نگیر، بدعکسم من."
و سعی کرد با دستش جلوی لنز دوربین را بگیرد.

K:"چرا اخه باید انقد شلوغ باشه."
کاکاشی گفت، در صدایش کمی استرس شنیده میشد. خوشش نمیامد برود توی جاهای شلوغ و اینجا حتی از مکان های عمومی هم افتضاح تر بنظر میرسید. با اینکه هنوز داخل سالن نرفته بودند. اوبیتو نگاهی به کاکاشی انداخت:"چیزی نیست کسی قرار نیست ما رو ببینه."
K:"چه دلیل مزخرفیه؟ مگه کورن مردم"
O:"با هم میریم دیگه، اینجوری نمیدزدنت هاتاکه خان."
و دست کاکاشی را گرفت. با اینکه عملا داشت او را له سمت سالن میکشید، ولی حس استرس کاکاشی کمتر شد. قرار نبود شب بدی باشد، نه؟ حداقل نه با احمق مورد علاقه اش.
دیدگاه ها (۴)

پارت ۴۰بعد از اینکه وارد سالن شدند، اوبیتو سعی کرد دنبال اشن...

پارت ۴۱M:"کوشینا ندیدی بچه ها کجا رفتن؟"میناتو چند دقیقه کوش...

پارت ۳۸اوبیتو برای ما گفته است که: صبح که بیدار شدم همه چی م...

پارت ۳۷K:"یااااا ابلفضل. اصن تا حالا مرتب کردی اینجارو؟!"کاک...

و پارت ۴۷اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط