{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

[پارت دوم]

[پارت دوم]
.
.
.
+هوی دختره ی بی مصرف
ا/ت نشست و خودش رو مچاله کرده
-ب-بله...
+زود باش پاشو، همرام بیا
-چشم
ا/ت از جاش بلند شد و ایستاد، چون میدونست که احتمالا قرار پدرش همین امروزه که میخواد ببرش یتیم خونه عروسک مخملی اش رو هم در بغلش بلند میکنه
پدر ا/ت بدون هیچ حرف دیگه ای شروع به رفتن میکنه و نگاهی هم به پشت سرش نمیندازه تا ببینه ا/ت پشت سرش میاد یا نه
ا/ت با فاصله چشمگیری پشت سر پدرش راه میرفت که پدرش شروع به حرف زدن کرد
+میخوام ببرمت یتیم خونه
ا/ت خودش رو به نفهمی زد که مثلا نمیدونه در مورد چی حرف میزنه
-چرا؟
+احمقی؟ معلومه چون میخوام بزارمت یتیم خونه، وقتی هیچ فایده ای نداری نگه داشتنت فقط پول هدر دادنه
ا/ت چیزی نگفت و فقط سرش رو پایین انداخت
_
توی یتیم خونه بقیه بچه های یتیم خونه هم زیاد رفتار خوبی با ا/ت نداشتند.
فقط یک دختر پر حرف ۸ ساله با ا/ت خوب بود
اون دختر و ا/ت بهترین دوست های هم شدن، ا/ت درمورد عروسک مخملی و اون پسره بچه به اون دختر گفته بود.
سال ها گذشت و این دوتا باهم صمیمی تر و صمیمی تر میشدند.
تا اینکه روزی که ا/ت ۱۵ سالش شده بود و اون دختر ۱۳ ساله، یک زن و شوهر زیبا و مهربان به یتیم خونه اومدند و اون دختر رو به سر پرستی گرفتند و بردند
ا/ت و اون دختر موقع خداحافظی لحظه ای که اون دختر میخواست بره به ا/ت یک دفترچه خاطرات داد، ا/ت و اون دختر داخل این دفتر خاطرات باهم بودنشون، نقاشی و خاطراتشون رو مینوشتند، و گفت
+این رو پیش خودت نگه دار... روزی که دوباره هم رو دیدیم بهم پس بده
و سپس هم دیگر رو در اغوش گرفتن و اون دختر رفت
سال ها گذشت و بچه های جدید به یتیم خانه میامدند و بچه هایی میرفتند، اما ا/ت نه، هیچ خانواده ای از ا/ت خوششون نمیومد
موقع ۱۸ سالگی ا/ت بود، روزی که باید از یتیم خونه میرفت،
ا/ت در حال جمع کردن وسایلش بود، که چشمش به عروسک مخملی و دفتر خاطرات خورد، خاطره هایش با اون دختر و اون پسر بچه در ذهنش مرور شد،
+آه.. کم کم داشت اون دوتا رو یادم میرفت...
ا/ت زیر لب با خودش زمزمه کرد، و عروسک و دفتر خاطرات رو هم برداشت و داخل کیفش گذاشت و از یتیم خونه رفت
ا/ت مراقبت پس از زایما- چیز ببخشید
مراقبت پس از ترک نداشت و زندگی مستقل داشت
که البته ریده
الان ا/ت ۲۰ سالشه و در یک خانه اجاره ای که یک هفته گذشته و ا/ت هنوز نتونسته اجاره صاحب خانه رو بده زندگی میکنه، و داخل یک کافه مستخدمه، کلی بدهی بالا آورده که الان مونده چطوری پرداختشان کنه
__
ا/ت در خانه نشسته بود که زنگ به صدا در اومد، ا/ت با کلی خستگی و بی حوصلگی از جایش بلند شد و رفت و در رو باز کرد
با لحنی خسته گفت
+میتونم کمکتون کن-
دیدگاه ها (۵)

[ادامه پارت دوم]...حرف ا/ت رو قعط کرد-زنیکه بی چشمو رو میدون...

خودمم فکر نمیکردم پارت دو اینقدر بزرگ شه🚬🗿😂

مرسی از کامنت بارون کردنم داخل پست قبلی😃💔 (بخاطر همون یه نفر...

[ادامه پارت اول]-هی.. حالت خوبه؟ا/ت اروم سرش رو از روی زانو ...

شروع رمان اسم رمان =زندگیه ناخواستهخلاصه رمان=ا/ت یه دختر ۲۵...

پارت دومدازای برای اینکه بتونه حالش رو بهتر کنه ،با خودش فکر...

gray with the blue eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط