{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نفس نفس افتاده‌ایم بس که دویدیم، آنقدر تند که ندیدیم ت

به نفس نفس افتاده‌ایم بس که دویدیم، آنقدر تند که ندیدیم تابلوهای ورود ممنوع شرع را و حالا که از نفس افتاده‌ایم، دستان پینه بسته کارگری را می بینیم که سیاهی اش به تیرگی چهره ما نیست.
دیدگاه ها (۱)

بآنـــو ے خـــوبــمـــ!فلسفــه حجـــآبــ تنهــآ بــه گنـــآه...

خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان...

نمی دانمدلتنگی ام برای چیستو دست هایم چشم انتظار کیستدر من، ...

رفته بودند پی مجروح های دیشب. حالا برگشته بودند، دست خالی. گ...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: دوازدهم جونگکوک: ولی باید یه چی...

حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلن...

پرستار با ترس و گریه هایش تند گفت سو آه : ترو خدا این کارو ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط